بازی خطرناک

بازی خطرناک
پارت : ۷

باران بی‌وقفه روی شیشه‌ی ماشین جونگ کوک می‌کوبید.

برف‌پاک‌کن با سرعت حرکت می‌کرد، اما باز هم دیدن جاده سخت بود.

چند ماشین مشکی همچنان با فاصله کمی آن‌ها را تعقیب می‌کردند.

جونگ کوک از داخل بی‌سیم گفت:

«آوا، سمت بزرگراه نرو. اونجا گیر می‌افتیم.»

صدای آرام آوا از داخل هندزفری شنیده شد.

«سه... دو... یک...»

جونگ کوک اخم کرد.

«منظورت چیه؟»

همان لحظه، آوا موتورش را به سمت یک رمپ نیمه‌کاره چرخاند.

جونگ کوک با ناباوری نگاهش کرد.

«آوا، نکن...!»

اما دیر شده بود.

موتور با سرعت از روی رمپ پرید و از روی شکاف بین دو خیابان عبور کرد.

چند متر آن‌طرف‌تر، نرم روی زمین نشست.

جونگ کوک زیر لب خندید.

«دیوونه...»

ماشین‌های تعقیب‌کننده مجبور شدند ترمز کنند.

همین چند ثانیه فرصت کافی بود.

جونگ کوک فرمان را چرخاند و از مسیر فرعی خارج شد.

حالا دیگر هیچ ماشینی پشت سرشان نبود.

...

ده دقیقه بعد...

هر دو کنار رودخانه هان توقف کردند.

صدای باران کمتر شده بود.

آوا کلاه ایمنی‌اش را برداشت و موهای خیسش روی شانه‌هایش ریخت.

جونگ کوک از ماشین پیاده شد.

چند لحظه فقط به هم نگاه کردند.

آوا سکوت را شکست.

«هنوز فکر می‌کنی من دشمنتم؟»

جونگ کوک نفس عمیقی کشید.

«نمی‌دونم.»

«پس چی می‌دونی؟»

«اینکه اونایی که امشب دنبالمون بودن، می‌خواستن هر دومون رو از بین ببرن.»

آوا سرش را پایین انداخت.

«دقیقاً... چون ما زیادی به حقیقت نزدیک شدیم.»

او فلش را دوباره از جیبش بیرون آورد.

این بار آن را داخل دست جونگ کوک گذاشت.

«ازش خوب مراقبت کن.»

جونگ کوک با تعجب نگاهش کرد.

«این همه مدت دنبالش بودی... چرا داری می‌دیش به من؟»

آوا لبخند کم‌رنگی زد.

«چون برای اولین بار... حس می‌کنم می‌تونم به یکی اعتماد کنم.»

جونگ کوک به فلش نگاه کرد.

بعد به چهره‌ی آوا.

نمی‌دانست چرا...

اما برای اولین بار بعد از سال‌ها، دلش نمی‌خواست این دختر دوباره ناپدید شود.

در همان لحظه، تلفن آوا لرزید.

او صفحه را نگاه کرد.

رنگ از صورتش پرید.

جونگ کوک فوراً متوجه شد.

«چی شده؟»

آوا آرام گوشی را خاموش کرد.

«اونا... فهمیدن من امشب با تو بودم.»

و در همان لحظه، در آن سوی رودخانه، نور چراغ چند خودرو دوباره در تاریکی ظاهر شد...

ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۰)

بازی خطرناکپارت : ۸ نور چراغ‌های چند خودروی مشکی از آن‌سوی ر...

بازی خطرناکپارت : ۹ شعله‌های آتش هنوز زبانه می‌کشیدند. صدای ...

بازی خطرناکپارت : ۶ باد سرد شب، خیابان را در سکوت فرو برده ب...

https://wisgoon.com/jeon.miaaبانو فالوشه 🌿🌿🌿🌿🌿۴۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط