در قرون وسطی دو شوالیه عازم ماموریت طولانی و خطرناکی بودن

در قرون وسطی دو شوالیه عازم ماموریت طولانی و خطرناکی بودند. پس از گذشت یک ساعت از حرکت‌شان یکی به دیگری گفت: من زن جوانی دارم و امروز قبل از حرکت خودم کمربند عفت او را بستم ولی کلیدش را دادم به یک دوست بسیار مطمئن که اگر سالی گذشت و من نیامدم او با آن کلید بتواند زنم را آزاد کند. شوالیه دیگر پرسید: حالا به این دوست خودت اعتماد کافی داری؟ قبل از آن که دیگری جواب دهد ناگهان گرد و خاکی برخاست و سواری به تاخت نزدیک شد ،که همان دوست نازنین بود! شوالیه پرسید: چه شده؟ آیا زنم طوری شده؟ سوار جواب داد: نه زنت کاملا سالم و سر حال است، ولی این کلیدی که دادی اشتباه است!
دیدگاه ها (۶)

....پارت سیزدهم....

نام=)سایه مافیا### پارت یازدهم: بازیِ مهارناپذیردر حالی که آ...

007-آلما ویسکی - پارت ۳۷

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_7 فصل چهارم | ص...

از همان روز اولی که باجی را دیدی، فهمیدی قرار نیست هیچ‌چیز د...

#طرح_خوانش_ده_روز_آخر #فصل_هفتم#قسمت_پنجاه_و_یکم ____🍃🌸🍃🌸🍃__...

دانلود رمان عشق یوسف آیدا از دیدن شماره ی یوسف مثل همیشه دو ...

پارت ۳ درویش وزن پادشاه

داستا ن کوتاه . در پستخانه .اثر انتوان چخوف همسر جوان و خوشگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط