رمان:#کوچولو
رمان:#کوچولو
#پارت_۸
کسی دستمو کشید برگشتم با دیدن اون فرد قلبم ضربان پیدا کرد انگار فرشته نجاتمو دیده باشم دلم میخواست فقط پشتش قایم شم و بگم سیگارایی که بهم دادی رو هنوز نکشیدم این فرد که بود که تو این مدت کم من انقدر بهش اعتماد کردم؟
با چشمای پر از التماس و متعجب بهش نگاه کردم.
که دستمو کشید و کاملا پشت هیکل بزرگش پنهانم کرد.
با جدیت جلوی رضا وایساد.
_ای یابو چته چرا مغازرو گذاشتی رو سرت؟
نگاهش به من خورد با نگرانی گفت:خوبی؟
رضا که انگار تازه متوجه وضعیت شده بود حرصی به ستم هجوم اورد که ناخواسته دست کاوه رو محکم گرفتم.
امّا کاوه بدون تغییری توی چهرش رضا رو با شتاب به عقب هل داد.
رضا با چشمایی که ازشون اتیش میباردید برگشت و نگاهم کرد سرمو پایین انداختم.
درست مثل یه دختر بچه که باباش دعواش میکنه بغض داشتم.
داد زد:چشم سفید میبینم پسرم دور خودت جمع کردی چندتان ها چکار براشون کردی که حاضرن جلو بابات وایسن نکنه...
بقیه حرفش با سیلی محکم کاوه توی دهنش ماسید صورتش با شتاب برگشت و بلافاصله و حرص به سمت زمین حلش داد.
دیگه نتونستم جلوی بغضمو بگیرم و اشکام سرازیر شدن.
الان چکار کنم؟
این مرد اینجا چی میخواست؟
چرا بهش پناه بردم همه چی خراب تر شد.
دست کاوه رو گرفتم و با التماس و گریه گفتم: برو لط...طفا برو!
وقتی برگشت با دیدن اخمای ترسناک بین ابرو هاش و چشم های خشمگینش بهت کرده بهش زل زدم.
بازوشو ازاد کرد و با داد گفت:همه بیرون مغازه بستس!
رضا افتاده زمین با غضب نگاهم میکرد جونی توی پاهام نداشتم هر لحضه ممکن بود بیفتم.
سرم گیج میرفت چشمام از شدت گریه تار میدید.
مریم با عجله بلند شد و کرکره مغازرو پایین کشید جمعیت پشت کر کره پراکنده شدن.
کاوه دوباره سمتم برگشت و با جدیت گفت: گریه نکن!
سرمو پایین انداختم.
که صدای نفس عمیقشو شنیدم.
مریم ترسیده به سمتم امد و کمی از کاوه دورم کرد.
کاوه به سمت رضا رفت که هنوز نیشخند زهراگینش گوشه لبش بود.
روبه روش دو زانو نشست و دستشو زیر چونه رضا زد که نگاهش از من گرفته شد با ترس و لرز به اون دوتا نگاه میکردم.
مریم در گوشم هی پچ پچ میکرد ولی چیزی نمیشنیدم.
فک رضا رو فشار داد و با عصابانیت غرید: گنده تر از دهنت حرف میزنی.
_چیه نکنه دلباختش شدی؟
سرشو سمت گوش رضا برد و چیزی گفت که اتیش توی چشمای رضا خوابید و جاشو به بهت داد.
بعد از چند ثانیه به خودش امد و گفت:چیه نکنه مشتریش...
کاوه نزاشت حرفشو کامل کنه که سرشو محکم به دیوار کوبید.
مریم از ترس هین بلندی کشید.
بعد دوباره فکشو گرفت و فشار داد که از دردش چشمای رضا بسته شدن.
نزدیک صورتش غرید:
_گنده گویی نکن بیشرف اول حرفتو مزه مزه کن بعد دهنتو وا کن.
بعد با شتاب به سمت زمین هلش داد.
#پارت_۸
کسی دستمو کشید برگشتم با دیدن اون فرد قلبم ضربان پیدا کرد انگار فرشته نجاتمو دیده باشم دلم میخواست فقط پشتش قایم شم و بگم سیگارایی که بهم دادی رو هنوز نکشیدم این فرد که بود که تو این مدت کم من انقدر بهش اعتماد کردم؟
با چشمای پر از التماس و متعجب بهش نگاه کردم.
که دستمو کشید و کاملا پشت هیکل بزرگش پنهانم کرد.
با جدیت جلوی رضا وایساد.
_ای یابو چته چرا مغازرو گذاشتی رو سرت؟
نگاهش به من خورد با نگرانی گفت:خوبی؟
رضا که انگار تازه متوجه وضعیت شده بود حرصی به ستم هجوم اورد که ناخواسته دست کاوه رو محکم گرفتم.
امّا کاوه بدون تغییری توی چهرش رضا رو با شتاب به عقب هل داد.
رضا با چشمایی که ازشون اتیش میباردید برگشت و نگاهم کرد سرمو پایین انداختم.
درست مثل یه دختر بچه که باباش دعواش میکنه بغض داشتم.
داد زد:چشم سفید میبینم پسرم دور خودت جمع کردی چندتان ها چکار براشون کردی که حاضرن جلو بابات وایسن نکنه...
بقیه حرفش با سیلی محکم کاوه توی دهنش ماسید صورتش با شتاب برگشت و بلافاصله و حرص به سمت زمین حلش داد.
دیگه نتونستم جلوی بغضمو بگیرم و اشکام سرازیر شدن.
الان چکار کنم؟
این مرد اینجا چی میخواست؟
چرا بهش پناه بردم همه چی خراب تر شد.
دست کاوه رو گرفتم و با التماس و گریه گفتم: برو لط...طفا برو!
وقتی برگشت با دیدن اخمای ترسناک بین ابرو هاش و چشم های خشمگینش بهت کرده بهش زل زدم.
بازوشو ازاد کرد و با داد گفت:همه بیرون مغازه بستس!
رضا افتاده زمین با غضب نگاهم میکرد جونی توی پاهام نداشتم هر لحضه ممکن بود بیفتم.
سرم گیج میرفت چشمام از شدت گریه تار میدید.
مریم با عجله بلند شد و کرکره مغازرو پایین کشید جمعیت پشت کر کره پراکنده شدن.
کاوه دوباره سمتم برگشت و با جدیت گفت: گریه نکن!
سرمو پایین انداختم.
که صدای نفس عمیقشو شنیدم.
مریم ترسیده به سمتم امد و کمی از کاوه دورم کرد.
کاوه به سمت رضا رفت که هنوز نیشخند زهراگینش گوشه لبش بود.
روبه روش دو زانو نشست و دستشو زیر چونه رضا زد که نگاهش از من گرفته شد با ترس و لرز به اون دوتا نگاه میکردم.
مریم در گوشم هی پچ پچ میکرد ولی چیزی نمیشنیدم.
فک رضا رو فشار داد و با عصابانیت غرید: گنده تر از دهنت حرف میزنی.
_چیه نکنه دلباختش شدی؟
سرشو سمت گوش رضا برد و چیزی گفت که اتیش توی چشمای رضا خوابید و جاشو به بهت داد.
بعد از چند ثانیه به خودش امد و گفت:چیه نکنه مشتریش...
کاوه نزاشت حرفشو کامل کنه که سرشو محکم به دیوار کوبید.
مریم از ترس هین بلندی کشید.
بعد دوباره فکشو گرفت و فشار داد که از دردش چشمای رضا بسته شدن.
نزدیک صورتش غرید:
_گنده گویی نکن بیشرف اول حرفتو مزه مزه کن بعد دهنتو وا کن.
بعد با شتاب به سمت زمین هلش داد.
- ۲.۷k
- ۱۹ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط