«مهمان ناخوانده»

«مهمان ناخوانده»
بارون شدیدی می‌بارید و خیابون‌های شهر تقریباً خالی بود.
رها با عجله از ماشین پیاده شد و به ساختمون بزرگی که روبه‌روش بود نگاه کرد.
قرار نبود امشب اینجا باشه.
اما یک پیام ناشناس همه‌چیز رو عوض کرده بود:
«اگر می‌خوای برادرت رو پیدا کنی، ساعت دوازده بیا اینجا.»
رها گوشی رو توی جیبش گذاشت.
«فقط امیدوارم این یکی از اون تصمیم‌های احمقانه‌م نباشه.»
درِ ساختمان قبل از اینکه دستش به زنگ برسه باز شد.
مردی با کت مشکی روبه‌روش ایستاده بود.
تهیونگ.
نگاهش سرد و جدی بود.
«رها؟»
رها عقب کشید.
«تو کی هستی؟»
«کسی که می‌دونه چرا اینجایی.»
«پس حرف بزن.»
تهیونگ بدون جواب راه افتاد.
«دنبالم بیا.»
رها اخم کرد.
«من معمولاً دنبال غریبه‌ها راه نمی‌افتم.»
تهیونگ برگشت.
«پس می‌خوای برگردی؟»
رها چند لحظه مکث کرد.
«نه.»
«پس بیا.»
رها زیر لب گفت:
«چقدر رو اعصابه...»
تهیونگ شنید.
«شنیدم.»
«قرار نبود بشنوی.»
«ولی شنیدم.»
وارد سالن اصلی شدند.
چند مرد مسلح دو طرف سالن ایستاده بودند.
رها با دیدنشان آرام‌تر گفت:
«خب... الان یکم نگران شدم.»
تهیونگ کنار او ایستاد.
«دیر نگران شدی.»
رها نگاهش کرد.
«تو همیشه این‌قدر دلگرم‌کننده‌ای؟»
«تقریباً.»
تهیونگ به یکی از مردها اشاره کرد.
«همه بیرون.»
مردها بدون حرف از سالن خارج شدند.
رها با تعجب پرسید:
«تو رئیسشونی؟»
تهیونگ جواب نداد.
رها دوباره پرسید:
«رئیسی؟»
«آره.»
«مافیا؟»
سکوت.
رها چشم‌هایش را ریز کرد.
«یعنی واقعاً مافیایی؟»
تهیونگ آه کشید.
«آره.»
رها چند ثانیه به او خیره ماند.
«خب حداقل زودتر می‌گفتی.»
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
«می‌ترسیدی؟»
رها شانه بالا انداخت.
«یکم.»
«فقط یکم؟»
«آره.»
تهیونگ لبخند محوی زد.
اما لبخندش خیلی زود محو شد.
«برادرت زنده‌ست.»
رها یک قدم جلو رفت.
«کجاست؟»
تهیونگ یک پوشه روی میز گذاشت.
«پیش دشمن ما.»
رها پوشه رو باز کرد.
عکس برادرش داخلش بود.
«چطور پیداش کنیم؟»
تهیونگ گفت:
«امشب.»
«تنها؟»
«نه. با من.»
رها نگاهش کرد.
«و چرا باید بهت اعتماد کنم؟»
تهیونگ آرام جواب داد:
«نباید.»
«پس چرا اومدم اینجا؟»
«چون گزینه دیگه‌ای نداری.»
چند ساعت بعد، ماشین تهیونگ مقابل یک انبار قدیمی توقف کرد.
رها پیاده شد.
«نقشه چیه؟»
تهیونگ اسلحه‌اش را برداشت و گفت:
«من وارد می‌شم. تو داخل ماشین می‌مونی.»
رها فوری گفت:
«نه.»
«رها.»
«برادرم اونجاست.»
«برای همین نمی‌خوام بیای.»
«من میام.»
تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد.
«لجبازی می‌کنی.»
«آره.»
«خیلی.»
«ممنون.»
تهیونگ با کلافگی سرش را تکان داد.
«باشه. کنار من می‌مونی.»
آن‌ها وارد انبار شدند.
چند قدم بیشتر نرفته بودند که چراغ‌ها روشن شد.
مردی از بالای سکوی فلزی خندید.
«بالاخره اومدی، تهیونگ.»
تهیونگ اسلحه‌اش را بالا آورد.
«برادرم رو آزاد کن.»
مرد خندید.
«اول اون چیزی رو که می‌خوام بده.»
رها آرام به تهیونگ نگاه کرد.
«چی می‌خواد؟»
تهیونگ چیزی نگفت.
مرد گفت:
«مدرکی که ثابت می‌کنه رئیس قبلی توسط افراد خودش کشته شده.»
رها با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ آرام گفت:
«مدرک پیش منه.»
مرد با لبخند گفت:
«پس امشب انتخاب سختی داری.»
رها جلو رفت.
«نه.»
تهیونگ بازویش را گرفت.
«رها، نه.»
رها دستش را کنار زد.
«تو گفتی برادرم رو نجات می‌دیم.»
بعد به مرد بالای سکو نگاه کرد.
«پس اول اون رو بیار پایین.»
مرد چند ثانیه ساکت ماند.
بعد اشاره کرد.
برادر رها را آوردند.
رها نفس راحتی کشید.
اما ناگهان صدای آژیر پلیس از بیرون بلند شد.
مردها دستپاچه شدند.
تهیونگ لبخند زد.
رها با تعجب گفت:
«تو پلیس رو خبر کردی؟»
تهیونگ گفت:
«نه.»
رها به برادرش نگاه کرد.
برادرش لبخند زد.
«من کردم.»
تهیونگ خندید.
«پس نقشه‌مون بهتر از چیزی شد که فکر می‌کردم.»
چند دقیقه بعد، همه‌چیز تمام شده بود.
رها بیرون انبار ایستاده بود و به برادرش که با مأموران صحبت می‌کرد نگاه می‌کرد.
تهیونگ کنارش ایستاد.
رها گفت:
«ممنون.»
تهیونگ سر تکان داد.
«خواهش می‌کنم.»
رها لبخند زد.
«راستی...»
«هوم؟»
«دیگه هیچ‌وقت منو وسط عملیات مافیایی نبر.»
تهیونگ لبخند زد.
«قول نمی‌دم.»
رها با اخم نگاهش کرد.
«تهیونگ!»
«چیه؟»
«تو واقعاً اعصاب نداری.»
تهیونگ خندید و به سمت ماشین رفت.
«ولی برادرت رو برات برگردوندم.»
رها لبخند زد.
«این یکی رو قبول دارم.»
باران هنوز می‌بارید.
اما برای اولین بار آن شب، رها دیگر از چیزی نمی‌ترسید.
چون می‌دانست این ماجرا، هرچقدر هم

پایان
دیدگاه ها (۰)

«دشمنِ نیمکت بغلی»زنگ مدرسه تازه خورده بود که رها با عجله وا...

پارت ۳۰ — «آخرین نقشه»صبح روز بعد، رها وارد پذیرایی شد و دید...

پارت ۲۹ — «اعتراف تهیونگ»تهیونگ چند ثانیه فکر کرد و گفت:تهیو...

🖤 قفس سیاهپارت سی‌وپنجم | تلهدرهای انبار قفل شدند.صدای دنیل ...

🖤 قفس سیاهپارت سی‌ودوم | دوقلولانا با دیدن دنیل عقب رفت.— تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط