برگرد

برگرد
نگذار دیر شود
دل است دیگر
شاید دیدی خسته شد از انتظار کشیدن
دست کشید از همه چیز
دیر نیا
آنقدر دیر نیا که مانند «شهریار» مجبور بشوم بگویم
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا..
دیدگاه ها (۱)

باید پاره کرد ،سوزاند ،به آتش کشیدبرگه هایِ لجن گرفته تقویمی...

گــــــــاهی لال مـــــــــــــیشود آدمحـــــــــــرف دارد و...

بزن گیتار که غم دارمتب دستاشو کم دارمبخون این قصه ی تلخی...ک...

در جست و جوی خاطرات

🌼🌼🌼خوشبختی گاهی ، آنقدر دم دستمان است که نمیبینیمش ، که حسش ...

خوشبختی گاهی،آنقدر دم دستمان است که نمیبینیمش،که حسش نمیکنیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط