تابستان هم شروع شد...4ماه گذشت...یک سال پیرترشدم...گویی ه

تابستان هم شروع شد...4ماه گذشت...یک سال پیرترشدم...گویی همین دیروز بود که عاشقش شدم...گویی همین دیروز بود که با شنیدن اسمش قلبم لرزید..گویی همین دیروزها بود که به انتظار آمدنش شب را به صبح رساندم در ان سرمای وحشتناک...
اما...4ماه گذشت
گلایه ای نیست...
امید به ماه دیگر دارم
گویا در این دنیای بیکران...تقدیر من هم ،همچون تقدیر زلیخاست
زلیخایی که یک عمر حسرت دیدار یوسف را کشید...
زلیخایی که هیچ کس جای یوسفش را پر نکرد...
زلیخایی که...
آیا حقش این بود؟؟؟مردن در گوشه های تنهایی خیال...؟
سوختن در حسرت آغـــوش یوسف...؟
نمیدانم شاید اینگونه بود ...ولی امید دارم که اگر زندگیم همچون زندگی زلیـخا میگذردعاقبت کارم هم،همچون زلیـــخا باشد..." وصــــال یوســــف
دیدگاه ها (۳)

چشم هایی به رنگ عسل فصل(2)پلکهایم را با صدای بلند شایان که ب...

# داستان#نظرامروز من و این قابِ پر از تردید و بهت ، به شکل ...

پاییزسرد و بی رحم نیستفقطجسارت زمستـان را نداردذره ذره زرد  ...

یڪ روز یڪ نفر می‌آیدو جای تمامِ زخم‌هایت رابا شعر عوض می‌ڪند...

هر قلبی صاحبی داره و....!صاحب قلبم من تا ابد تویی....

اردبیل عسل سرشیرش معروف.هرفصل اردبیل زیباست

برای دانلودودریافت کلی محتواهای جذاب عضو کانالم باشید

برای دانلودودریافت کلی محتواهای جذاب عضو کانالم باشید

برای دانلودودریافت کلی محتواهای جذاب عضو کانالم باشید

برای دانلودودریافت کلی محتواهای جذاب عضو کانالم باشید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط