رمان سرنوشت
•رمان سرنوشت:)!.
Part:16
.🤍.
ارسلان: جلوی در کافه منتظر مهدیس بودم که رسید اومد سمتم خواست بپره بقلم با دیدن گل که عقب عقب به سمت کافه رفتم و میخواستم اذیتش کنم..
مهدیس: عه ارسلان وایسا اون گُل و بده دیگه...
ارسلان : من که همینجوری گُل و نمیدم...
مهدیس: حداقل عقب عقب نرو میخوری زمین...
ارسلان: وایستادم سر جام و به لپم اشاره کرد که پرید بغلم و به لپم بوسه ای زد...گل و بهش دادم که ذوقش چند برابر شد...
__
دیانا: غرق صحبت با بچها بودیم که ی دفعه از در دو نفر اومدن تو ی پسره داشت عقب عقب میومد داخل کافه و دخترم سعی داشت گل و از دست پسره بگیره ی دفعه پسره برگشت که با شخصی که دیدم خون تو رگام یخ بست اون ارسلان بود:)!...
متین: خب کارمون ساختس...
ممد: این از کی تا حالا انقد بیشور شده؟
مهراب: این کیه؟
دیانا: با بغضی که تو گلوم بود اروم نالیدم...
_ارسلان کاشی:)!...کسی که اسمش تو شناسنامه منه
مهراب: اونم مهدیسه؟همونی که میگفتی؟
دیانا: فک کنم،... تا حالا ندیدمش...
متین: اره اون مهدیسه..
دیانا: با بهت زل زده بودم بهشون که غرق عشقبازیشون بودم همون موقع ارسلان سرش برگشت سمت میز ما نا خداگاه قفل چشای هم شدیم حالا چشمای اون بود که رنگ تعجب گرفته بود همون موقع دست مهراب و دور کمرم احساس کردم که منو کشید سمت خودش نگاهمو از ارسلان گرفتم و به مهراب دوختم...
مهراب: همینجوری ادامه بده که از ماتحت بسوزه بفهمه که توام میتونی همچین حرکتی بزنی...
دیانا: از حرف مهراب تک خنده ای زدم
_پسر خل خدمی...
نیکا: شیطونه میگه برم چپ و راستش کنم پسره دیلاقو..
دیانا: با صدای کوبیده شدن میز ی متر پریدم بالا...
ارسلان: اینجا چه غلطی میکنین
متین: داداش آرومم
ممد: ما چه میدونستیم هَول بازیاتو میخوای بیاری اینجا
ارسلان: حرف دهنتو بفهم....
ممد: مگه اسم این دختر تو شناسنامت نیس؟پس چرا به ب نفر دیگه گل میدی؟
ارسلان: اگه بخوایم وظایف ی زن و شوهر انجام بدیم اونم دربرابر شوهرش وظیفه داره میخوای ازش بپرس میتونه به وظایفش عمل کنع...اگه تونست من دیگه به کسی گل نمیدم...
Part:16
.🤍.
ارسلان: جلوی در کافه منتظر مهدیس بودم که رسید اومد سمتم خواست بپره بقلم با دیدن گل که عقب عقب به سمت کافه رفتم و میخواستم اذیتش کنم..
مهدیس: عه ارسلان وایسا اون گُل و بده دیگه...
ارسلان : من که همینجوری گُل و نمیدم...
مهدیس: حداقل عقب عقب نرو میخوری زمین...
ارسلان: وایستادم سر جام و به لپم اشاره کرد که پرید بغلم و به لپم بوسه ای زد...گل و بهش دادم که ذوقش چند برابر شد...
__
دیانا: غرق صحبت با بچها بودیم که ی دفعه از در دو نفر اومدن تو ی پسره داشت عقب عقب میومد داخل کافه و دخترم سعی داشت گل و از دست پسره بگیره ی دفعه پسره برگشت که با شخصی که دیدم خون تو رگام یخ بست اون ارسلان بود:)!...
متین: خب کارمون ساختس...
ممد: این از کی تا حالا انقد بیشور شده؟
مهراب: این کیه؟
دیانا: با بغضی که تو گلوم بود اروم نالیدم...
_ارسلان کاشی:)!...کسی که اسمش تو شناسنامه منه
مهراب: اونم مهدیسه؟همونی که میگفتی؟
دیانا: فک کنم،... تا حالا ندیدمش...
متین: اره اون مهدیسه..
دیانا: با بهت زل زده بودم بهشون که غرق عشقبازیشون بودم همون موقع ارسلان سرش برگشت سمت میز ما نا خداگاه قفل چشای هم شدیم حالا چشمای اون بود که رنگ تعجب گرفته بود همون موقع دست مهراب و دور کمرم احساس کردم که منو کشید سمت خودش نگاهمو از ارسلان گرفتم و به مهراب دوختم...
مهراب: همینجوری ادامه بده که از ماتحت بسوزه بفهمه که توام میتونی همچین حرکتی بزنی...
دیانا: از حرف مهراب تک خنده ای زدم
_پسر خل خدمی...
نیکا: شیطونه میگه برم چپ و راستش کنم پسره دیلاقو..
دیانا: با صدای کوبیده شدن میز ی متر پریدم بالا...
ارسلان: اینجا چه غلطی میکنین
متین: داداش آرومم
ممد: ما چه میدونستیم هَول بازیاتو میخوای بیاری اینجا
ارسلان: حرف دهنتو بفهم....
ممد: مگه اسم این دختر تو شناسنامت نیس؟پس چرا به ب نفر دیگه گل میدی؟
ارسلان: اگه بخوایم وظایف ی زن و شوهر انجام بدیم اونم دربرابر شوهرش وظیفه داره میخوای ازش بپرس میتونه به وظایفش عمل کنع...اگه تونست من دیگه به کسی گل نمیدم...
- ۴.۸k
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط