من می شناسم این دل مجنون خویش را

من می شناسم این دل مجنون خویش را
پندش مگوی که بی حاصل است این
دیدگاه ها (۱)

از زندگانیم گله دارد جوانیم...شرمنده جوانی از این زندگانیم.....

درون کوچه قلبم چه غمگینانه میپیچدصدای تو که میگفتی به جز تو ...

پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق...داده نوید زندگی جاودانیم

از کوچهء عشق گذری باید کرداز هرزهء چشم حذری باید کردآنجا که ...

یکی یدونه رااز دور می شناسم من لوله ام قلم پر می شناسممنم سو...

البته من ایلهان بیشتر به سرهات می‌شناسم چون خیلی این نقشه ...

چه کرده ای با من؟که این روزهاتو رافقط به اندازه ی یک اشتباه ...

دم به دم تنگ کنم دایره خلوت خویش تا به آنجا که دهم دل به دل ...

‌دِلی دارم‌ پریشان، خاطری از دل پریشان‌ترچو دَستاری که مجنون...

آدمی در عسرت این لیالی سرد جز تماشای زوال خویش چه دارد؟ما در...

انسان‌ِبه‌دنبال‌ِساختن‌ِخویش‌می‌تواند محیط‌اجتماعی‌خویش‌رابس...

فراتر از خویش

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط