پارت 2:

پارت 2: از زبان سینا (آرمین): توی خونم مشغول آماده کردن وسایل صبحانه بودم و میخواستم سریع صبحانه بخورمو برم شرکتی که خودم مدیرشم . گوشیم زنگ خورد . مامان همیشه نگرانم بود . جواب دادم، گفتم :الو سلام مامان ، جانم ؟ گفت:سلام ، مادر خوبی ؟ گفتم :سلام مامان جان ، ممنونم خوبم ، شما خوبید. ؟ گفت : اره پسرم ، میگم ، مادر ، دختر اغدس خانم ، همین همسایه روبه رویمون ، انقدر باکمالات و انقدر خانومه ماشاالله ، میگم مادر بدردت میخوره ها. کار هر زور مادرم همین شدم بود که دخترای اینو و اونو برام نشون کنه . گفتم :مامان جان من کار دارم خداحافظ . گفت :مرحمت زیاد. و تلفن رو قطع کردمو مشغول خوردن صبحانه ام شدم........
دیدگاه ها (۱)

پارت اول : ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط