خاطرات کهنه ام رویا نشد

خاطراتِ کهنه ام رویا نشد
ماهِ شب افروزِ ما زیبا نشد
در هجومِ اشکهای بی صدا
بغض های لعنتی معنا نشد
خواستم تا گرمِ آغوشش شوم
ای دریغا عشق ما گیرا نشد
بلبلِ سر مست در گلزارِ ما
هم نوایِ این دلِ شیدا نشد
خسته از عشقم چرا ای آسمان
خواب شبهای دلم دریا نشد
عفو کن با شعر حرفم گفته ام
نغمه ای ما بینِ ما نجوا نشد
کاش میشد شعرِ زیبایی نوشت
بیت ها آمد قلم پیدا نشد
دیدگاه ها (۱۱)

یادَت  از  دِل  نَرَود   تا  نَرَوی   از  نَظَرم       دارَم...

‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌...

در ابتدایِ شعرِ من هر شب تو مهمان میشویانگیزه ی احساس من؛ در...

نوشتم نامه ای بر کویِ دلدارتمامِ عمرِ خود بودم گرفتارسخن با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط