...
𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:⁵⁵
همه دور میز نشسته بودن. جونگکوک هنوز هرازگاهی به ا/ت نگاه میکرد؛ انگار مغزش هنوز قبول نکرده بود که اون واقعاً برگشته.
جین که تا اون لحظه ساکت نشسته بود و واکنش بقیه رو نگاه میکرد، بالاخره نفس عمیقی کشید و گفت:
جین:خب، حالا که همه اینجاییم، یکی میشه کامل توضیح بده قراره از اینجا به بعد چیکار کنیم؟
نامجون لپتاپش رو روی میز گذاشت و گفت:
نامجون:باید دربارهی کمپانی تصمیم بگیریم. نمیتونیم این موضوع رو برای همیشه مخفی نگه داریم. مخصوصاً حالا که ا/ت برگشته و رابطهش با تهیونگ دوباره جدی شده.
تهیونگ دست ا/ت رو گرفت و گفت:
تهیونگ:من دیگه نمیخوام مخفیش کنم.
همه ساکت شدن.
جین چند لحظه به تهیونگ خیره موند و بعد آروم پرسید:
جین:مطمئنی؟
تهیونگ:بیشتر از هر چیزی.
جین: منظورم این نیست که از رابطهت مطمئنی یا نه. میدونم که دوستش داری. دارم میپرسم آمادگی داری با اتفاقایی که بعدش میافته روبهرو بشی؟
تهیونگ بدون اینکه دست ا/ت رو ول کنه، گفت:
تهیونگ:این همه سال از ترس همون اتفاقا پنهانش کردم. آخرش چی شد؟ نزدیک بود برای همیشه از دستش بدم.
ا/ت سرش رو پایین انداخت. با شنیدن اون جمله، خاطرهی یادداشتهایی که توی خونه پیدا کرده بود دوباره توی ذهنش زنده شد؛ همون جملههایی که نشون میداد قبل از تصادف چقدر از مخفیبودن خسته شده بوده.
جین نگاهش رو از تهیونگ گرفت و به ا/ت نگاه کرد.
جین: تو چی؟ خودت چی میخوای؟
ا/ت با تعجب سرش رو بلند کرد.
ا/ت:من؟
جین:آره، تو. همه داریم دربارهی کمپانی و طرفدارا و کار تهیونگ حرف میزنیم، ولی این وسط زندگی تو هم هست. خودت میخوای این رابطه علنی بشه؟
تهیونگ به ا/ت نگاه کرد، اما چیزی نگفت. منتظر موند تا خودش جواب بده.
ا/ت چند لحظه فکر کرد و بعد گفت:
ا/ت:راستش میترسم.
جونگکوک جلوتر اومد و پرسید:
جونگکوک:از چی؟
ا/ت:از اینکه همهچی دوباره خراب بشه. از اینکه مردم منو مقصر بدونن. از اینکه فکر کنن من وارد زندگی تهیونگ شدم تا از شهرتش استفاده کنم. حتی میترسم باعث بشم گروه به دردسر بیفته.
جیهوپ با ناراحتی گفت:
جیهوپ:تو باعث هیچکدوم از اینا نیستی.
ا/ت:شاید خودم اینو بدونم، ولی بقیه که نمیدونن.
یونگی که روی مبل لم داده بود، گفت:
یونگی:بقیه همیشه یه چیزی برای گفتن پیدا میکنن. حتی اگه هیچ کاری هم نکنی، بازم حرف میزنن.
جین سر تکون داد و گفت:
ادامه کامنت
𝙿𝚊𝚛𝚝:⁵⁵
همه دور میز نشسته بودن. جونگکوک هنوز هرازگاهی به ا/ت نگاه میکرد؛ انگار مغزش هنوز قبول نکرده بود که اون واقعاً برگشته.
جین که تا اون لحظه ساکت نشسته بود و واکنش بقیه رو نگاه میکرد، بالاخره نفس عمیقی کشید و گفت:
جین:خب، حالا که همه اینجاییم، یکی میشه کامل توضیح بده قراره از اینجا به بعد چیکار کنیم؟
نامجون لپتاپش رو روی میز گذاشت و گفت:
نامجون:باید دربارهی کمپانی تصمیم بگیریم. نمیتونیم این موضوع رو برای همیشه مخفی نگه داریم. مخصوصاً حالا که ا/ت برگشته و رابطهش با تهیونگ دوباره جدی شده.
تهیونگ دست ا/ت رو گرفت و گفت:
تهیونگ:من دیگه نمیخوام مخفیش کنم.
همه ساکت شدن.
جین چند لحظه به تهیونگ خیره موند و بعد آروم پرسید:
جین:مطمئنی؟
تهیونگ:بیشتر از هر چیزی.
جین: منظورم این نیست که از رابطهت مطمئنی یا نه. میدونم که دوستش داری. دارم میپرسم آمادگی داری با اتفاقایی که بعدش میافته روبهرو بشی؟
تهیونگ بدون اینکه دست ا/ت رو ول کنه، گفت:
تهیونگ:این همه سال از ترس همون اتفاقا پنهانش کردم. آخرش چی شد؟ نزدیک بود برای همیشه از دستش بدم.
ا/ت سرش رو پایین انداخت. با شنیدن اون جمله، خاطرهی یادداشتهایی که توی خونه پیدا کرده بود دوباره توی ذهنش زنده شد؛ همون جملههایی که نشون میداد قبل از تصادف چقدر از مخفیبودن خسته شده بوده.
جین نگاهش رو از تهیونگ گرفت و به ا/ت نگاه کرد.
جین: تو چی؟ خودت چی میخوای؟
ا/ت با تعجب سرش رو بلند کرد.
ا/ت:من؟
جین:آره، تو. همه داریم دربارهی کمپانی و طرفدارا و کار تهیونگ حرف میزنیم، ولی این وسط زندگی تو هم هست. خودت میخوای این رابطه علنی بشه؟
تهیونگ به ا/ت نگاه کرد، اما چیزی نگفت. منتظر موند تا خودش جواب بده.
ا/ت چند لحظه فکر کرد و بعد گفت:
ا/ت:راستش میترسم.
جونگکوک جلوتر اومد و پرسید:
جونگکوک:از چی؟
ا/ت:از اینکه همهچی دوباره خراب بشه. از اینکه مردم منو مقصر بدونن. از اینکه فکر کنن من وارد زندگی تهیونگ شدم تا از شهرتش استفاده کنم. حتی میترسم باعث بشم گروه به دردسر بیفته.
جیهوپ با ناراحتی گفت:
جیهوپ:تو باعث هیچکدوم از اینا نیستی.
ا/ت:شاید خودم اینو بدونم، ولی بقیه که نمیدونن.
یونگی که روی مبل لم داده بود، گفت:
یونگی:بقیه همیشه یه چیزی برای گفتن پیدا میکنن. حتی اگه هیچ کاری هم نکنی، بازم حرف میزنن.
جین سر تکون داد و گفت:
ادامه کامنت
- ۱۱۳
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط