پارت ۸: نقابهایِ فروپاشی
پارت ۸: نقابهایِ فروپاشی
(ترکیبی از دید: تهیونگ و ات)
[از دید: تهیونگ]
دنیایِ من در حالِ فروپاشی بود. صدای خندهیِ اون آدم، مثل یه تیغِ سرد روی پوستم کشیده شد. اون خنده آشنا نبود، اما حسِ بدیم بود؛ حسی که بهم میگفت این یه حمله نیست، این یه “اجرایِ نمایشیه”.
مردِ ماسکدار که تیر خورده بود، به جای اینکه بیفته، با یه حرکتِ عجیب، چاقوش رو پرت کرد سمتِ من. من جا خوردم و تیرِ دومم خطا رفت. همون لحظه، جیمین از در وارد شد و با صدای بلند فریاد زد: «رئیس، مراقب باش! اونها فقط از پنجره نیومدن، اونها از سقف هم اومدن!»
درست همون لحظه، سقفِ اتاق با صدایِ مهیبی فرو ریخت. دود و خاکِ غلیظ، دیدِ من رو کور کرد. من فقط یه چیز میدونستم: باید “ات” رو پیدا کنم. بدونِ اون، این پیروزی هم مثل یه شکستِ تلخه.
«ات! ات، جواب بده!» فریادم رو توی اون غبارِ سیاه گم کردم. اما تنها چیزی که شنیدم، صدایِ کشیده شدنِ یه چیزِ فلزی رویِ کفِ اتاق بود… صدایِ جابهجا شدنِ اون تختِ سنگین.
[از دید: ات]
همه چیز سیاه بود. از اون بالا، یه چیزی مثلِ یه سنگِ بزرگ رویِ تخت افتاد و اتاق رو پر از خاک و دود کرد. من زیرِ تخت، جایی که بود، با تمامِ وجودم میلرزیدم. شنیده بودم که صدایِ شلیک و فریاد میآد، اما صدایِ جابهجا شدنِ تخت… اون صدا من بود! یعنی… یعنی اون قاتل، فهمیده بود من اینجام!
یه لحظه، درِ اتاقِ تاریک شد. سایهیِ بلندِ اون مردِ ماسکدار رو دیدم که درست بالایِ سرم ایستاده بود. دستش رو به سمتِ زیرِ تخت دراز کرد. من چشمهام رو بست و منتظرِ پایانِ زندگیام موندم.
اما به جایِ درد، یه صدایِ انفجارِ وحشتناک شنیدم.
سایه با سرعتِ زیاد از اتاق بیرون پرید. چشمهام رو باز کردم و دیدم که تهیونگ، با صورتِ خونآلود و چشمهایی که از خشم میسوخت، جلویِ تخت ایستاده بود. اون اسلحه رو مستقیم به سمتِ جایی که من بودم گرفته بود، اما قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه، یه نفر از پشتِ سرش، یه ضربهیِ سنگین به سرش زد.
تهیونگ با یه جیغِ کوتاه، رویِ زمین افتاد.
من با ترس از زیرِ تخت بیرون خزیدم و به سمتِ تهیونگ دویدم. اما همون لحظه، مردِ ماسکدار که حالا ماسکش رو برداشته بود، جلویِ من ایستاد. من خشکم زد.
اون صورت… اون چشمها…
«نمیخواستم اینجوری بشه، اما راهی نبود که مجبور بشی انتخاب کنی: یا اون، یا من.»
صدایِ مرد، مثل یه سم تویِ گوشم پیچید. من با وحشت به صورتش زل زدم. اون مرد… اون کسی بود که من فکر میکردم همیشهترینِ امنترینِ آدمهایِ زندگیمه!
ادامه دارد....
شرایط:
۱۰ لایک
۵ بازنشر
۱۰ کامنت
منتظر حمایتت هستمااااا اگه شرطا رو برسونی ۳ تا پارت جایزه برات میزارممممم💟☺️💋
دوستت دارم👋🏻
(ترکیبی از دید: تهیونگ و ات)
[از دید: تهیونگ]
دنیایِ من در حالِ فروپاشی بود. صدای خندهیِ اون آدم، مثل یه تیغِ سرد روی پوستم کشیده شد. اون خنده آشنا نبود، اما حسِ بدیم بود؛ حسی که بهم میگفت این یه حمله نیست، این یه “اجرایِ نمایشیه”.
مردِ ماسکدار که تیر خورده بود، به جای اینکه بیفته، با یه حرکتِ عجیب، چاقوش رو پرت کرد سمتِ من. من جا خوردم و تیرِ دومم خطا رفت. همون لحظه، جیمین از در وارد شد و با صدای بلند فریاد زد: «رئیس، مراقب باش! اونها فقط از پنجره نیومدن، اونها از سقف هم اومدن!»
درست همون لحظه، سقفِ اتاق با صدایِ مهیبی فرو ریخت. دود و خاکِ غلیظ، دیدِ من رو کور کرد. من فقط یه چیز میدونستم: باید “ات” رو پیدا کنم. بدونِ اون، این پیروزی هم مثل یه شکستِ تلخه.
«ات! ات، جواب بده!» فریادم رو توی اون غبارِ سیاه گم کردم. اما تنها چیزی که شنیدم، صدایِ کشیده شدنِ یه چیزِ فلزی رویِ کفِ اتاق بود… صدایِ جابهجا شدنِ اون تختِ سنگین.
[از دید: ات]
همه چیز سیاه بود. از اون بالا، یه چیزی مثلِ یه سنگِ بزرگ رویِ تخت افتاد و اتاق رو پر از خاک و دود کرد. من زیرِ تخت، جایی که بود، با تمامِ وجودم میلرزیدم. شنیده بودم که صدایِ شلیک و فریاد میآد، اما صدایِ جابهجا شدنِ تخت… اون صدا من بود! یعنی… یعنی اون قاتل، فهمیده بود من اینجام!
یه لحظه، درِ اتاقِ تاریک شد. سایهیِ بلندِ اون مردِ ماسکدار رو دیدم که درست بالایِ سرم ایستاده بود. دستش رو به سمتِ زیرِ تخت دراز کرد. من چشمهام رو بست و منتظرِ پایانِ زندگیام موندم.
اما به جایِ درد، یه صدایِ انفجارِ وحشتناک شنیدم.
سایه با سرعتِ زیاد از اتاق بیرون پرید. چشمهام رو باز کردم و دیدم که تهیونگ، با صورتِ خونآلود و چشمهایی که از خشم میسوخت، جلویِ تخت ایستاده بود. اون اسلحه رو مستقیم به سمتِ جایی که من بودم گرفته بود، اما قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه، یه نفر از پشتِ سرش، یه ضربهیِ سنگین به سرش زد.
تهیونگ با یه جیغِ کوتاه، رویِ زمین افتاد.
من با ترس از زیرِ تخت بیرون خزیدم و به سمتِ تهیونگ دویدم. اما همون لحظه، مردِ ماسکدار که حالا ماسکش رو برداشته بود، جلویِ من ایستاد. من خشکم زد.
اون صورت… اون چشمها…
«نمیخواستم اینجوری بشه، اما راهی نبود که مجبور بشی انتخاب کنی: یا اون، یا من.»
صدایِ مرد، مثل یه سم تویِ گوشم پیچید. من با وحشت به صورتش زل زدم. اون مرد… اون کسی بود که من فکر میکردم همیشهترینِ امنترینِ آدمهایِ زندگیمه!
ادامه دارد....
شرایط:
۱۰ لایک
۵ بازنشر
۱۰ کامنت
منتظر حمایتت هستمااااا اگه شرطا رو برسونی ۳ تا پارت جایزه برات میزارممممم💟☺️💋
دوستت دارم👋🏻
- ۱.۷k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط