جادویی عشق part ۵۰
جادویی عشق part ۵۰
بالاخره جناب كنت رونالد روده دراز و پر صحبت راهي شد و خواهرش و نسا خانوم رفت تا پیش کالسکه راهیش کنه. جورج هم مهمانها رو همراهی کرد با خشم از جمله چند ساعت پیش وی که لحظه ورود مهمونا خدمتکار معرفیم کرده بود با غیض رو بهش گفتم همیشه عقده که نشون بدي همه دارن بهت خدمت میکنن نه؟
و خواستم برم که بازوم رو محکم گرفت و برم گردوند و محکم کشیدم سمت پله ها.
با غیض گفتم چیکار میکنی؟
جدي به اميلي گفت دختره اومد سرگرمش کن الان میایم..
دختره؟
درست تر بود میگفت معشوقه ام...
هه ..
اميلي مضطرب نگاهمون کرد.
منو کشید تو کتابخونه و هولم داد داخل و در رو بست.
عصبي گفتم این چه کاریه؟
داري
با خشم از لاي دندوناش گفت نخواستم نشون بدم همه بهم خدمت میکنن سعی کردم با پایین آوردن مقامت از نگاه هرزه اش روت کم کنم اما تو کوته فکر تر از اونی که بفهمي
متعجب زل زدم بهش.
چي؟
پس وی فهمیده بود.
با غیض :گفت حالا فردا به بهونه شکار دعوتت میکنه و بعدش ازت میخواد شب شام رو مهمان منزلشون باشي.. ميبيني؟ كنت اصلا مرد پیچیده ای نیست ولی تو نفهمیدی و شایدم فهمیدی و خوشت
اومده..
از وقاحتش جا خوردم با حرص و خشم شديدي دستم رو بلند
و
کردم که بکوبم تو صورتش که مچ دستم رو بالاي سرم گرفت :گفت مجبوري دعوتش رو بپذیري چون رد کردن درخواست به کنت سرتو به باد میده.باید بپذیریش و شب.. تو تخت رویاییش. با عصبانيت خيلي شديدي دستم آزادم رو سمتش حواله دادم که نزديك سينه اش محکم دستم رو گرفت و فشار داد. زور زدم دستم رو آزاد کنم و بزنم تو صورتش اما محکم فشارش داد و گفت: اوه به نظرت رونالد تو تخت مرد دلچسبی به نظر میاد؟ اما از نظر اون تو دلچسب به نظر مياي.. تو چشماي کثیفش دیدم که تو
از نظر اون تو دلچسب به نظر مياي تو چشماي کثیفش دیدم که تو تختش تصورت کرد. اما تو باید بذارم تجربه اش كني بعد بهم بگي نه؟دوست داري زودتر فردا شب شه نه؟ چند بار از این کارا کردي؟
از عصبانیت خون خونم رو میخورد و داشتم خفه میشدم. دستم رو خيلي محکم جدا کردم و با تمام قدرتم كوبيدم توي صورت وقيح لعنتيش
از عصبانیت سرخ شد و دستاشو خيلي محكم مشت کرد و تند نفس
کشید..
تمام تنم از خشم میلرزید
رخ تو رخش وایستادم و با صدایی که از خشم دورگه شده بود گفتم من... به هیچ حرومزاده ای اجازه نمیدم بهم دست بزنه... نفسام مقطع شده بود.
من فاحشه این و اون نیستم.
عمیق زل زد بهم و با غیض :گفت امشب یه قدم باهاش فاصله داري.. زبون درازت فقط براي من میچرخه؟ اوه حتما تو هم ازش
خوشت اومده.
واضح تنم پرش پیدا کرده بود
دندونامو به هم فشردم و گفتم: خفه شو..
سرخ شد و خيلي غير منتظره دستش رو بلند کرد و کوبید تو
صورتم.
وحشت زده صورتم رو توی دستم گرفتم و با نفرت زل زدم بهش داد زد: چرا به اون نگفتی خفه شو وقتي وسط جمع داشت با نگاهش
میخوردت؟
نمیفهمیدم چرا انقدر حساس شده..
با حرص گفتم اصلا به توچه ربطی داره؟
خشن گفت نمیذارم تو خونه من كثافت كاري كني از زور خشم گفتم: لازم باشه میکشمش ولی نمیذارم انگشتش بهم
بخوره..
ناباور ابرو بالا انداخت و نگام کرد
حالا
برو به فاحشه و معشوقه خودت برس من میدونم چطور از
خودم محافظت کنم.
و ازش رو برگردوندم
سنگيني نگاهش تماماً روم بودم
همونجور پشت بهش موندم
دقايقي بعد رفت بیرون و در رو کوبید. پلکم پرید.پلکم پرید.
عوضي.
واقعا راست میگفت؟
يعني..
اه..
باید میفهمیدم این دوره حرومزاده هاي بيشتري داره که انقدر زود و با یه برخورد ساده همخوابه براي خودشون پیدا میکنن
لعنتي..
حرفاش مثل پتک تو سرم خورده بود.
اما .. اما نمیذاشتم..
به هر قیمتی که بود نمیذاشتم دستش بهم بخوره..مطمینم..
دست روی نیم رخم گذاشتم.
دستش چه سنگینه..
حق نداشت . بزنتم.. عوضي
اصلا به این چه ربطی داره؟
چرا این یه دفعه جوش آورده؟ اونم این همه؟
اه..
تا زمانی که اون دختره ونسا پایین بود و براي اميلي و ويليام نمك
میریخت توی کتابخونه موندم و اصلا بیرون نرفتم
صداي قدمهاي اميلي اومد که رفت تو اتاقش. خواستم برم پایین تو اتاق خودم که صداي خنده شیرین ونسا اومد...
ونسا-امشب مال مني شيرينم..
بالاخره جناب كنت رونالد روده دراز و پر صحبت راهي شد و خواهرش و نسا خانوم رفت تا پیش کالسکه راهیش کنه. جورج هم مهمانها رو همراهی کرد با خشم از جمله چند ساعت پیش وی که لحظه ورود مهمونا خدمتکار معرفیم کرده بود با غیض رو بهش گفتم همیشه عقده که نشون بدي همه دارن بهت خدمت میکنن نه؟
و خواستم برم که بازوم رو محکم گرفت و برم گردوند و محکم کشیدم سمت پله ها.
با غیض گفتم چیکار میکنی؟
جدي به اميلي گفت دختره اومد سرگرمش کن الان میایم..
دختره؟
درست تر بود میگفت معشوقه ام...
هه ..
اميلي مضطرب نگاهمون کرد.
منو کشید تو کتابخونه و هولم داد داخل و در رو بست.
عصبي گفتم این چه کاریه؟
داري
با خشم از لاي دندوناش گفت نخواستم نشون بدم همه بهم خدمت میکنن سعی کردم با پایین آوردن مقامت از نگاه هرزه اش روت کم کنم اما تو کوته فکر تر از اونی که بفهمي
متعجب زل زدم بهش.
چي؟
پس وی فهمیده بود.
با غیض :گفت حالا فردا به بهونه شکار دعوتت میکنه و بعدش ازت میخواد شب شام رو مهمان منزلشون باشي.. ميبيني؟ كنت اصلا مرد پیچیده ای نیست ولی تو نفهمیدی و شایدم فهمیدی و خوشت
اومده..
از وقاحتش جا خوردم با حرص و خشم شديدي دستم رو بلند
و
کردم که بکوبم تو صورتش که مچ دستم رو بالاي سرم گرفت :گفت مجبوري دعوتش رو بپذیري چون رد کردن درخواست به کنت سرتو به باد میده.باید بپذیریش و شب.. تو تخت رویاییش. با عصبانيت خيلي شديدي دستم آزادم رو سمتش حواله دادم که نزديك سينه اش محکم دستم رو گرفت و فشار داد. زور زدم دستم رو آزاد کنم و بزنم تو صورتش اما محکم فشارش داد و گفت: اوه به نظرت رونالد تو تخت مرد دلچسبی به نظر میاد؟ اما از نظر اون تو دلچسب به نظر مياي.. تو چشماي کثیفش دیدم که تو
از نظر اون تو دلچسب به نظر مياي تو چشماي کثیفش دیدم که تو تختش تصورت کرد. اما تو باید بذارم تجربه اش كني بعد بهم بگي نه؟دوست داري زودتر فردا شب شه نه؟ چند بار از این کارا کردي؟
از عصبانیت خون خونم رو میخورد و داشتم خفه میشدم. دستم رو خيلي محکم جدا کردم و با تمام قدرتم كوبيدم توي صورت وقيح لعنتيش
از عصبانیت سرخ شد و دستاشو خيلي محكم مشت کرد و تند نفس
کشید..
تمام تنم از خشم میلرزید
رخ تو رخش وایستادم و با صدایی که از خشم دورگه شده بود گفتم من... به هیچ حرومزاده ای اجازه نمیدم بهم دست بزنه... نفسام مقطع شده بود.
من فاحشه این و اون نیستم.
عمیق زل زد بهم و با غیض :گفت امشب یه قدم باهاش فاصله داري.. زبون درازت فقط براي من میچرخه؟ اوه حتما تو هم ازش
خوشت اومده.
واضح تنم پرش پیدا کرده بود
دندونامو به هم فشردم و گفتم: خفه شو..
سرخ شد و خيلي غير منتظره دستش رو بلند کرد و کوبید تو
صورتم.
وحشت زده صورتم رو توی دستم گرفتم و با نفرت زل زدم بهش داد زد: چرا به اون نگفتی خفه شو وقتي وسط جمع داشت با نگاهش
میخوردت؟
نمیفهمیدم چرا انقدر حساس شده..
با حرص گفتم اصلا به توچه ربطی داره؟
خشن گفت نمیذارم تو خونه من كثافت كاري كني از زور خشم گفتم: لازم باشه میکشمش ولی نمیذارم انگشتش بهم
بخوره..
ناباور ابرو بالا انداخت و نگام کرد
حالا
برو به فاحشه و معشوقه خودت برس من میدونم چطور از
خودم محافظت کنم.
و ازش رو برگردوندم
سنگيني نگاهش تماماً روم بودم
همونجور پشت بهش موندم
دقايقي بعد رفت بیرون و در رو کوبید. پلکم پرید.پلکم پرید.
عوضي.
واقعا راست میگفت؟
يعني..
اه..
باید میفهمیدم این دوره حرومزاده هاي بيشتري داره که انقدر زود و با یه برخورد ساده همخوابه براي خودشون پیدا میکنن
لعنتي..
حرفاش مثل پتک تو سرم خورده بود.
اما .. اما نمیذاشتم..
به هر قیمتی که بود نمیذاشتم دستش بهم بخوره..مطمینم..
دست روی نیم رخم گذاشتم.
دستش چه سنگینه..
حق نداشت . بزنتم.. عوضي
اصلا به این چه ربطی داره؟
چرا این یه دفعه جوش آورده؟ اونم این همه؟
اه..
تا زمانی که اون دختره ونسا پایین بود و براي اميلي و ويليام نمك
میریخت توی کتابخونه موندم و اصلا بیرون نرفتم
صداي قدمهاي اميلي اومد که رفت تو اتاقش. خواستم برم پایین تو اتاق خودم که صداي خنده شیرین ونسا اومد...
ونسا-امشب مال مني شيرينم..
- ۷۹۰
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط