True Love①⓪

True Love①⓪

تهیونگ
نگاهم رو از چشماش دزدیدم و به انعکاس نور چراغ‌ها روی آب رودخونه دوختم دستای کوچیکش هنوز تو دستم بود
تهیونگ: باورت نمیشه ا/ت... تو این چند روز مدام با خودم کلنجار می‌رفتم. هزار بار تو ذهنم مرور کردم که چطور بهت بگم... چطور ازت بخوام که باهام قرار بذاری تا یه وقت نترسی یا فکر نکنی دارم از موقعیتم سوءاستفاده می‌کنم.

ا/ت
حرفاش مثل یه رویای شیرین بود اما همزمان یه ترس عجیب افتاد به جونم. آب دهنم رو قورت دادم و سرم رو بالا آوردم تا تو چشماش نگاه کنم.

ا/ت: تهیونگ... راستش من هنوزم باورم نمیشه. خوشحالم، خیلی زیاد... ولی می‌ترسم.
تهیونگ: (با نگرانی کمی خودش رو جلوتر کشید) از چی می‌ترسی؟ از من؟
ا/ت: (سرم رو به نشونه منفی تکون دادم) نه، از تو نه... از این رابطه ببین تو همه‌چیز رو درباره من می‌دونی. تمام تاریکی‌های ذهنم، ترسام، کابوسام... ولی من چی؟ من به جز اینکه می‌دونم تو دکتر کیم تهیونگی و جونم رو نجات دادی هیچی ازت نمی‌دونم! نه خانوادت رو می‌شناسم نه می‌دونم تو گذشتت چی بهت گذشته نه حتی می‌دونم چه رنگی رو بیشتر دوست داری... ما خیلی با هم غریبه‌ایم تهیونگ. من از این ناآشنا بودن می‌ترسم.

تهیونگ
حرفاش مثل یه سیلی محکم بود. راست می‌گفت اون هیچی از من و اون نقشه شوم مادرم نمی‌دونست. برای یه لحظه قلبم از عذاب وجدان فشرده شد، اما سعی کردم به روی خودم نیارم دستم رو بردم لای موهاش و آروم نوازشش کردم

تهیونگ: (با صدای نرم و آروم) حق داری
ا/ت... کاملاً حق داری. من تا الان فقط تراپیستت بودم و باید فاصله‌ام رو حفظ می‌کردم. اما بهت قول میدم... قول میدم از این به بعد ورق برگرده. کم‌کم تمام جزئیات زندگیم رو برات تعریف می‌کنم. اونقدر با هم حرف می‌زنیم که منو از خودم هم بهتر بشناسی. فقط... بهم فرصت بده و کنارم بمون، باشه؟

ا/ت: (لبخند کمرنگی زد و چشماش برق زد) باشه... بهت اعتماد می‌کنم.

تهیونگ: (نفس راحتی کشیدم و لبخند زدم) خب... حالا که خیالم از بابت دوست‌دخترم راحت شد، نظرت چیه بریم یه چیزی بخوریم؟ از استرسِ این چند روزه احساس می‌کنم معده‌ام سوراخ شده!

ا/ت: (خندید) وای تهیونگ! ولی من اصلاً میل ندارم. از بس هیجان‌زده‌ام معده‌ام قفل کرده. میشه بریم یه غذای سبک بخوریم؟ من زیاد گرسنه نیستم.
تهیونگ: چشم، هرچی شما بگی. بریم یه جایی که فقط یه سوپ گرم یا رامن بخوریم.

ا/ت
رفتیم یه رستوران دنج و کوچیک و یه شام خیلی سبک خوردیم. تمام مدت نگاهم روی صورتش بود و تو دلم خدا رو شکر می‌کردم که دارمش. بعد از شام، سوار ماشین شدیم تا منو برسونه خونه

وقتی ماشین جلوی در خونه پدربزرگم متوقف شد، سکوت عجیبی بینمون بود.

ا/ت: خب... مرسی بابت امشب. خیلی خوش گذشت.
تهیونگ: (با لبخند نگاهم کرد) به منم همینطور. برو تو، هوا سرده. رسیدی اتاقت بهم پیام بده.
ا/ت: چشم... شبت بخیر

دستگیره در رو کشیدم که پیاده شم اما یه دفعه یه حسی بهم گفت نباید این‌طوری برم. سریع برگشتم سمتش بدون اینکه بهش فرصت عکس‌العمل بدم بهش نزدیک شدم و لبام رو آروم روی گونه‌اش گذاشتم. یه بوسه کوتاه و سریع!
تهیونگ از تعجب چشماش گرد شد و خشکش زد
ا/ت: (با گونه‌های سرخ شده و صدای لرزون) شـ... شبت بخیر!
سریع در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم. بدون اینکه پشت سرم رو نگاه کنم، کلید انداختم و پریدم تو حیاط و در رو بستم. در حالی که قلبم داشت تو دهنم می‌تپید به در تکیه دادم و لبخند زدم

#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
دیدگاه ها (۲)

True Love①①تهیونگهمون‌طور که به درِ بسته خونه‌ی پدربزرگش خیر...

True Love①②ا/تبا یه تیپ ساده ولی قشنگ رفتم پایین. تهیونگ تو ...

True Love⑨تهیونگچند روز از اون شامی که خوردیم گذشته بود حرفا...

True Love⑧ا/تامروز همون پس فردایی بود که لحظه شماری میکردم و...

آتیشی که از بارون شروع شدprt23ویوی ا. توقتی به آپارتمان رسید...

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط