P33

که دیدم مادرم داره توی تاریکی با تعجب بهم نگاه میکنه
_هه این
سریع راه کج کردم که برم که اومد نزدیکم
_هه این نرو دخترم نرو
نمیدوستم باید چیکار کنم اخه چرا این وقت شب بیدار بود که من ببینه روی پاشنه پام چرخیدم وایستادم نزدیک تر اومد با دستاش صورتم قاب گرقت که جلوی دستش گرفتم
_چرا انقدر از من متنفری هه این
+ من ازت متنفر نیستم لطفا بزار برم
نوع نگاهش غمگین شد
_میدونی چیه تقصیر پدربزرگت نیست اون ادم خوبیه کسایی که تو یوری دزدیدن ادم کشای یه باند دیگه بودن ما تمام این مدت فکر میکردیم شماها مردید
+تقصیر تو نیست تقصیر رییس کیم هم نیست اما بازم این موضوع نمیتونه رابطه مارو درست کنه من هنوزم یه یتیمم و توام هنوز دخترت از دست دادی
با رفتم بیرون خونه فکر کنم.. گفتنش برای خودمم درد داشت ولی عادت کردم

چان ویو:

با صدای الارم مثل همیشه زودتر از بقیه بیدار شدم دوش گرفتم لباسم پوشیدم عطر زدم رفتم طبقه پایین دیدم بقیه خدمتکار ها دارن صبحونه درست میکنن فلیکس یه راست اومد سراغم
_هی چان باید همین الان یه خبر مهمی بهت بگم
+چیشده
_دیشب هه این اومد عمارت یچیزایی برام از یونجون از باند چوی گفت که میخوان بهمون ضربه بزنن
+این که چیز جدیدی نیست اگر حواسمون نباشه اون عوضیا مارو متلاشی میکنن
_ولی این فرق میکنه اون یه اتحادیه از تمام رقبا و کسایی که باما مشکل دارن تو کشور های مختلف و خود کره درست کرده
به فکر فرو رفتم پس قصدت این چوی؟ میخوای اینجوری باهامون بجنگی
+هه این از کجا میدونه
_نمیدونم اون دختر عجیبی
میخواستم بگم تازه فهمیدی که اون عجیبه یه قهوه خوردم سوار ماشین شدم رفتم شرکت برای مذاکره که در کمال تعجب ماشین یکی از ادمای چوی دیدم پیاده شدم
+هی تو رییست تورو برای چی فرستاده
_قربان لطفا سوار شید اقای چوی میخواد ببینتتون
+باید بگی برای چی من نمیتونم کلی کار دارم نمیشه همینجوری بیای دم در شرکت
_اقای چوی کار مهمی باهاتون داره
+خیلی خب من چانگبین جای خودم میفرستم
_ولی ایشون میخواد خودتون رو شخصا ببین لطفا
یکم اخم کردم این بی احترامی به جایگاهم بود که حتی بدون اینکه بهم بگه میخواد من ببین همینجوری ینفر می‌فرسته دم شرکت
سوار شدم بعد چند دقیقه رسیدیم به دفتر کارش پیاده شدم دکمه های اسانسور زدم رفتم بالا بعد یه احوال پرسی خشک ساده نشستم
_قهوه میخوری
+نه، همین الان هم کار دارم بگو چی میخوای
_چه خشک چرا انقد خشمگین؟ هعیی میدونی برعکس دشمنی چندین ساله خانواده ما و این رفتار بد تو من میخوام به این دعوا پایان بدم
+چی؟ منظورت چیه
_میخوام اتش بس کنیم
+آتش بس؟ شنیدنش از زبون نوه چوی واقعا عجیبه چون اصولا شما چوی ها عادت دارید که با همه دشمنی کنین*پوزخند
_من چیزی که باید گفتم چان از اینجا به بعدش به تو بستگی داره که چیکار میکنی به هرحال من جدی گفتم
دیدگاه ها (۴)

وقتی استادت بودP:6ویو کوک:رفتم تو دیدم که لیا و لیام دادن هم...

عشق خیانت انتقام

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت7ویو اتصبح ب...

خیانت ته ته پارت ۱ درخواستی

رمان سوم پارت بیستم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ویو دازای ی...

پارت ۲ویو جونگ کوک:از خواب بیدار شدم و رفتم یه دوش ده مینی گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط