The Queen of My Heart ❤️👑
The Queen of My Heart ❤️👑
(ملکه قلب من)
پارت ۳۴
ویو کایاـ
چند ساعتی از رفتن لیا گذشته بود
گوشیمو برداشتم و صفحه چت لیا رو باز کردم ولی بعد چند لحظه نگاه کردن به صفحه ازش بیرون اومدم و گوشیو قفل کردم
نمیخاستم برا خودم بپذیرم که خالی بودن خونه بدون لیا حس میشه
نیم ساعت گذشت سعی کردم با کار کردن حواسمو پرت کنم. ولی بازم گهگاهی فکرم به سمت لیا میرفت
ساعتو نگاه کردم.
(شب 1:30)
چند لحظه به گوشی توی دستم خیره موندم.
دیگه نمیتونستم بیشتر از این صبر کنم.
ولی غرورم اجازه نمیداد که با لیا تماس بگیرم، برا همین
صفحه مخاطبا رو باز کردم و اسم حری رو پیدا کردم. چند ثانیه مکث کردم، بعد بالاخره تماس گرفتم.
چند بوق خورد تا جواب داد.
حری: الو؟
کایا: الو حری... ببینم، تو از ایو خبر نداری؟
حری: نه، چرا باید نصفشب از ایو خبر داشته باشم آخه؟... چیزی شده؟
کایا: احتمالاً همراه لیا رفته بار.
حری: چی؟ بار؟ تو این ساعت؟
صبر کن می تونی بیای دنبالم؟
کایا: چرا؟
حری: میخوای بزاری زن داداش و ایو اونجا بمونن؟
کایا: باشه اومدم
تماس که قطع شد، گوشی رو روی میز گذاشتم و یه نفس عمیق کشیدم.
از جام بلند شدم کتم و کلیدو
برداشتم و از در بیرون رفتم.
چند دقیقه بعد به خونه حری رسیدم.
حری جلوی در منتظرم بود.
همین که سوار شد، درو بست و نگاهی بهم انداخت.
حری: داداش زود باش بریم
پامو روی پدال فشار دادم و به سمت بار حرکت کردم
حری: چند وقته رفتن؟
کایا: یه چند ساعتی میشه
حری: واقعا دیوونه شدن تو این ساعت تنهایی میرن بار.
چیزی نگفتم و به رانندگی ادامه دادم.
چند دقیقه بعد جلوی بار رسیدیم.
ماشینو کنار خیابون نگه داشتم و هر دو از ماشین پیاده شدیم.
حری جلوتر از من راه افتاد و وارد بار شد.
منم پشت سرش وارد شدم.
بار به شدت شلوغ بود بعد چند لحظه نگاه کردن اینور اونور بلخره دیدیمشو از بین جمعیت در شدیم
هم لیا هم ایو جفتشون کاملاً مست بودن.
مردی رو دیدم که با یه لیوان شراب تو دستش سعی میکرد به لیا نزدیک شه.
کایا: حری داداش ایو با خودت
حری رفت سمت ایو
منم با عجله رفتم و مردو به عقب هل دادم
مرد: هی تو کی باشی برو کنار جلو دیدمو گرفتی
کایا: با اجازت شوهرشم
بعد حرفم مشت محکمی به صورت مرد زدم و همین باعث شد که پخش زمین شه
حری درحالیکه ایو تو بغلش بود
برگشت سمتم
حری: داداش من میبرمش بیرون شمام زودی بیاید
رو بهش سری تکون دادم
و به سمت در خروجی حرکت کرد
نگاهی به میز جلو لیا انداختم
کایا: تو فقط ۱۹ سالته چرا شراب قرمز سفارش دادی اونم این همه
با کشیده شدم دستم توسط کسی برگشتم
لیا بود بخاطر مستی کل گونه هاش قرمز بود و با همون لحن مستیش شروع به حرف زدن کرد.
لیا: تو شوهرمی.
کایا: نه نیستم.
لیا: هستی خودت گفتی شوهرشم.
کایا: نیس..
با قرار گرفتن دستش روی دهنم ساکت شدم
لیا: شیششش(ساکت) خودت گفتی
دستشو از رو صورتم کنار زدم
کایا: باشه گفتم، میخای چیکار کنی
لبخندی روی صورتش نشست
لیا:هه..شوهرم منو از اینجا ببر بیرون اینجا خیلی شلوغ
بعد حرفش با یک دست بلندش کردم و روی شونم انداختمش.
کایا: باشه میریم بیرون.
دوباره از بین جمعیت رد شدم و از بار خارج شدم ..........................ادامه دارد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تـو کامنتـا بگید که کدوم صحنه رو بیشتر دوست داشتی🌼
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرطا: 📄
۲۰تا لایک ❤
۲۰تا کامنت 💬
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اسلاید دو لباس کایا👕
اسلاید سه لباس حری👕
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
متاسفانه پیامی تو ناشناس دریافت نکرد، فقط یکی
برا همین تک پارتی گذاشتم
(ملکه قلب من)
پارت ۳۴
ویو کایاـ
چند ساعتی از رفتن لیا گذشته بود
گوشیمو برداشتم و صفحه چت لیا رو باز کردم ولی بعد چند لحظه نگاه کردن به صفحه ازش بیرون اومدم و گوشیو قفل کردم
نمیخاستم برا خودم بپذیرم که خالی بودن خونه بدون لیا حس میشه
نیم ساعت گذشت سعی کردم با کار کردن حواسمو پرت کنم. ولی بازم گهگاهی فکرم به سمت لیا میرفت
ساعتو نگاه کردم.
(شب 1:30)
چند لحظه به گوشی توی دستم خیره موندم.
دیگه نمیتونستم بیشتر از این صبر کنم.
ولی غرورم اجازه نمیداد که با لیا تماس بگیرم، برا همین
صفحه مخاطبا رو باز کردم و اسم حری رو پیدا کردم. چند ثانیه مکث کردم، بعد بالاخره تماس گرفتم.
چند بوق خورد تا جواب داد.
حری: الو؟
کایا: الو حری... ببینم، تو از ایو خبر نداری؟
حری: نه، چرا باید نصفشب از ایو خبر داشته باشم آخه؟... چیزی شده؟
کایا: احتمالاً همراه لیا رفته بار.
حری: چی؟ بار؟ تو این ساعت؟
صبر کن می تونی بیای دنبالم؟
کایا: چرا؟
حری: میخوای بزاری زن داداش و ایو اونجا بمونن؟
کایا: باشه اومدم
تماس که قطع شد، گوشی رو روی میز گذاشتم و یه نفس عمیق کشیدم.
از جام بلند شدم کتم و کلیدو
برداشتم و از در بیرون رفتم.
چند دقیقه بعد به خونه حری رسیدم.
حری جلوی در منتظرم بود.
همین که سوار شد، درو بست و نگاهی بهم انداخت.
حری: داداش زود باش بریم
پامو روی پدال فشار دادم و به سمت بار حرکت کردم
حری: چند وقته رفتن؟
کایا: یه چند ساعتی میشه
حری: واقعا دیوونه شدن تو این ساعت تنهایی میرن بار.
چیزی نگفتم و به رانندگی ادامه دادم.
چند دقیقه بعد جلوی بار رسیدیم.
ماشینو کنار خیابون نگه داشتم و هر دو از ماشین پیاده شدیم.
حری جلوتر از من راه افتاد و وارد بار شد.
منم پشت سرش وارد شدم.
بار به شدت شلوغ بود بعد چند لحظه نگاه کردن اینور اونور بلخره دیدیمشو از بین جمعیت در شدیم
هم لیا هم ایو جفتشون کاملاً مست بودن.
مردی رو دیدم که با یه لیوان شراب تو دستش سعی میکرد به لیا نزدیک شه.
کایا: حری داداش ایو با خودت
حری رفت سمت ایو
منم با عجله رفتم و مردو به عقب هل دادم
مرد: هی تو کی باشی برو کنار جلو دیدمو گرفتی
کایا: با اجازت شوهرشم
بعد حرفم مشت محکمی به صورت مرد زدم و همین باعث شد که پخش زمین شه
حری درحالیکه ایو تو بغلش بود
برگشت سمتم
حری: داداش من میبرمش بیرون شمام زودی بیاید
رو بهش سری تکون دادم
و به سمت در خروجی حرکت کرد
نگاهی به میز جلو لیا انداختم
کایا: تو فقط ۱۹ سالته چرا شراب قرمز سفارش دادی اونم این همه
با کشیده شدم دستم توسط کسی برگشتم
لیا بود بخاطر مستی کل گونه هاش قرمز بود و با همون لحن مستیش شروع به حرف زدن کرد.
لیا: تو شوهرمی.
کایا: نه نیستم.
لیا: هستی خودت گفتی شوهرشم.
کایا: نیس..
با قرار گرفتن دستش روی دهنم ساکت شدم
لیا: شیششش(ساکت) خودت گفتی
دستشو از رو صورتم کنار زدم
کایا: باشه گفتم، میخای چیکار کنی
لبخندی روی صورتش نشست
لیا:هه..شوهرم منو از اینجا ببر بیرون اینجا خیلی شلوغ
بعد حرفش با یک دست بلندش کردم و روی شونم انداختمش.
کایا: باشه میریم بیرون.
دوباره از بین جمعیت رد شدم و از بار خارج شدم ..........................ادامه دارد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تـو کامنتـا بگید که کدوم صحنه رو بیشتر دوست داشتی🌼
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرطا: 📄
۲۰تا لایک ❤
۲۰تا کامنت 💬
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اسلاید دو لباس کایا👕
اسلاید سه لباس حری👕
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
متاسفانه پیامی تو ناشناس دریافت نکرد، فقط یکی
برا همین تک پارتی گذاشتم
- ۸۳۷
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط