داشتیم بنایی میکردیم

داشتیم بنایی میکردیم
رفتم زنگ همسایه رو زدم
دخترش اومد
گفتم ببخشید استمبولی دارید؟؟؟




گفت جاتون خالی
ظهر داشتیم خوردیم!!!!



خدا شاهد اوستا بنا وسط كوچه بيلو گاز ميزد از خنده!!!
,خخخخخخخ
دیدگاه ها (۱)

داستان عشق تک نفره

رومان عشق بینھایت پارت4زنگ خونہ خورد و ما ھمہ بہ بیرون مدرسہ...

(دلداده) ویو جونگکوک با جیمین از پاساژ زدیم بیرون و رفتیم به...

رمان عشق مافیا پارت 13 درستہ شرط گذاشتہ بودم ولی صبر ندارم ب...

پسر بد (65)

پارت 9.......

#قلبی_در_دو_بدنP3 بازم حسودیم شد ولی گفتم به چپم بگیرمتوی فک...

Otagh baghli Part 44 «ویو مدرسه ، زنگ تفریح » داشتم با لذت...

مهمونی خطرناکپارت=6ویو کوک: با اون دختر به قسمت سرپوشیده رفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط