عاشقانه ای در دهه ۵۰

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۸۷

ویو راوی
ماه ها گذشت و کل قصر منتظر کوچولوی بودن که توی شکم املیا داشت قد می‌کشید . املیا راه رفتن براش سخت شده بود ولی این ماه های آخر شیطنتش گل میکرد و اگه گل میکرد دیگه کسی جلو دارش نبود ، تهیونگ هم به هر بهانه ای که میشد میومد پیش املیا و اصلا نمیزاشت املیا حتی از جاش بلند بشه خودش بغلش میکرد می‌برد اینور و اونور ، ملکه هم شوق دیدن نوه اش تو دلش جوونه زده بود دائما حال عروس و نوه اشو از تهیونگ ، زویی ، املیا حتی پزشک هم می‌پرسید و زویی هم پا به پای املیا میومد و تمام کارهای اتاق بچه رو خودش انجام داد ولی سارا اصلا انگار نه انگار همون کینه ، همون فتنه ها ولی این بار هیچ کس بهش حتی گوش هم نمیکرد ، یکی از همین روز ها که املیا و زویی توی حیاط قصر نشسته بودن و املیا کاسه ای از آلوچه ترشی که تازه از استرالیا براش اورده بودن رو جلوش گذاشته بود و میخورد و با زویی حرف میزد که زویی گفت

♡ میدونی چیه وقتی شما دو تا بهم اعتراف کردین توجه های تهیونگ خیلی بهت زیاد تر شده بود با خودم میگفتم خدایا این چه طوری از تموم علايق تو خبر داره ......بعد که فهمیدم نامه هایی که تو به فرانسه مینوشتی و میفرستادی رو میخونه گفتم احتمالا از همونا فهمیده ( خنده )

+وایسا ...چی گفتی ؟

♡ گفتم از کجا علايق تو رو .....

+نه بعدش

♡ نامه ها تو میخونه ؟

+ کی میخونه ؟

♡ تهیونگ دیگه

+تهیونگگگگگگگگگ ( بلند )

جان که داشت از اونجا رد میشد تمام حرف های اونا رو شنید و رفت به تهیونگ گفت


♧ امممم میگم چیزی نیست ....این تقصیر ماست که به بانو زودتر نگفتیم نه

☆ اره راست میگه جورج در بدترین حالت باید یه گوشه از اتاق مطالعه قایم بشی تا طوفان بخوابه

_ قیام بشم ؟ الان داری جدی میگی ؟ هیچ اتفاقی نمی‌افته مخصوصا الان که بارداره کاری نمیتونه بکنه

شب شد و تهیونگ به استرس به اتاق برگشت املیا روی صندلی نشسته بود و بهش نگاه میکرد

_ سلام

ولی جوابی از املیا نشنید

_ حال خودت و بچه خوبه ؟

+اره ( پوکر )

_ خوبه ( لبخند)

تهیونگ رفت رو تخت و پشتشو کرد به املیا و پتو رو کشید رو خودش و چشماشو بست ، املیا اروم از جاش پاشد و کتاب که روی میز بود رو برداشت و لولش کرد و اروم اومد سمت تهیونگ اومد و کتب لوله شده رو محکم زد به تهیونگ و با صدای بلند گفت

+ پاشووووو کیم تهیونگگگگ

_ نکننن

تهیونگ از زیر پتو اومد بیرون ولی همچنان املیا با کتاب میزد بهش که تهیونگ از زیر دستش اومد بیرون و رفت سمت در .........
دیدگاه ها (۰)

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۸۸ویو راوی_ ببین فقط من بودم که حاض...

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت ۸۹ویو راوی زویی به زور تهیونگ رو ا...

عاشقانه ای در دهه ۵۰اسلاید دوم لباس املیا اسلاید سوم لباس ته...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۸۶ویو املیا تهیونگ تصمیم گرفت منو م...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت۶۶ ویو راوی تهیونگ قدم به قدم نزدیک ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت 48 ویو راوی سفیر از خشم شدید ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط