Season One
Season One
Part 1
سکوت جاده فقط با صدای موزیک آرومی که از ماشین جیمین پخش میشد، شکسته میشد.
دیار با چونه روی دستش به پنجره تکیه داده بود و باد، موهای سیاهش را بههم میریخت.
جنگل از دور معلوم بود؛ مهِ نازک روی درختها مثل پارچهای سفید آویزان شده بود.
جیمین نیمنگاهی بهش انداخت.
«خوبه که قبول کردی بیای. خیلی وقت بود نخندیده بودی.»
دیار لبخند کوتاهی زد.
«اومدم که ذهنم آروم بشه، همین.»
از ماشین پشتشان بوق کوتاهی زده شد—همان ماشین خاکستری جونگکوک.
دیار بدون نگاه کردن گفت:
«اون چرا اومد؟ جیمین تو گفتی پنجنفرین…»
جیمین لبخند شیطنتآمیزی زد.
«خب… چون گفتی خودت میای، اونم یهو گفت میاد.»
دیار ماتش برد.
«ولی… من که اصلاً باهاش راحت نیستم.»
«اون راحت نیست. این فرق داره.»
جیمین آرام گفت:.
«جونگکوک یه کم سرده، اما… از اون روز که تو رو دید، این سردی بیشتر شده.»
دیار چیزی نگفت)
ته دلش موجی کوچک از اضطراب بالا آمد؛ نمیدانست از حضور جونگکوک ناراحت است یا… گیج.
ماشینها کنار کلبهی جنگلی توقف کردند.
جونگکوک آرام پیاده شد؛ هودی مشکی، موهای نیمهنامرتب، و همان نگاه خونسردی که همیشه داشت.
اما…
وقتی چشمش به دیار افتاد، برای یک لحظه کوتاه—خیلی کوتاه—نگاهش لرزید.
هیچکس نفهمید.
جز دیار..
ادامه دارد...
Part 1
سکوت جاده فقط با صدای موزیک آرومی که از ماشین جیمین پخش میشد، شکسته میشد.
دیار با چونه روی دستش به پنجره تکیه داده بود و باد، موهای سیاهش را بههم میریخت.
جنگل از دور معلوم بود؛ مهِ نازک روی درختها مثل پارچهای سفید آویزان شده بود.
جیمین نیمنگاهی بهش انداخت.
«خوبه که قبول کردی بیای. خیلی وقت بود نخندیده بودی.»
دیار لبخند کوتاهی زد.
«اومدم که ذهنم آروم بشه، همین.»
از ماشین پشتشان بوق کوتاهی زده شد—همان ماشین خاکستری جونگکوک.
دیار بدون نگاه کردن گفت:
«اون چرا اومد؟ جیمین تو گفتی پنجنفرین…»
جیمین لبخند شیطنتآمیزی زد.
«خب… چون گفتی خودت میای، اونم یهو گفت میاد.»
دیار ماتش برد.
«ولی… من که اصلاً باهاش راحت نیستم.»
«اون راحت نیست. این فرق داره.»
جیمین آرام گفت:.
«جونگکوک یه کم سرده، اما… از اون روز که تو رو دید، این سردی بیشتر شده.»
دیار چیزی نگفت)
ته دلش موجی کوچک از اضطراب بالا آمد؛ نمیدانست از حضور جونگکوک ناراحت است یا… گیج.
ماشینها کنار کلبهی جنگلی توقف کردند.
جونگکوک آرام پیاده شد؛ هودی مشکی، موهای نیمهنامرتب، و همان نگاه خونسردی که همیشه داشت.
اما…
وقتی چشمش به دیار افتاد، برای یک لحظه کوتاه—خیلی کوتاه—نگاهش لرزید.
هیچکس نفهمید.
جز دیار..
ادامه دارد...
- ۱۴۰
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط