پارت ۷ #انتقال روح
پارت ۷ #انتقال روح
♤:پشته سرت تماری....
ویو نویسنده:چند نفر به گارا تماری وکانکورو حمله کردن که گارا با یه حرکت زد دهنشونو به بدترین شکل ممکن سرویس کرد
چند روز بعد ....
نویسنده :ماموریتشون تموم شده بود و سالم یارو به قبیله پنهان در برگ رسوندن
♤علامت داداش گارا
♤:هی تماری چیزی شده گارا عصبانی بنظر میرسه
♧:اره نمیدونم چرا ولی از قبلا یه زره عصبانی ترع
نویسنده: ماموریت تموم شده بود و به قبیله رسیده بودن
ویو گارا:داشتم راه میرفتم که یچیزی حس کردم داره میدوه سمتم با شِنم پرتش کردم اونور
ویو ساکورا :داشتم راه میرفتم که بهم گفتن گارا اینا ماموریتشون تموم شده با خوشحالی داشتمم میرفتم گارا ببینم دیدمش و داشتم میدیدم سمت که پرتم کرد اونور
☆:ساکورا تویی حالت خوبه حواسم نبود فکر کردم دشمنی《 نگرانی》
♡:اخخ سرم درد گرفت اگه میمردم چی
☆:اونقدرم محکم پرتت نکردم الکی بزرگش نکن
♡:دستمو میگیری پاشم
نویسنده: گارا رفت دستشو بگیره پاشه دستشو گرفت و ساکورا خودشو داد بالا بعد که پاشد دید تقریبا بغل گارا و یذره با لب های گارا فاصله داشت
ویو ساکورا تو ذهنش:وایی چقدرر نزدیکشمم قلبم داره از جاش درمیادد میتونم نفس گرمشو حس کنم
نویسنده ساکورا اومد خودشو ببره عقب که یه موش زیر پاش دید(میسا یا همون ساکورا مثله چی از موش میترسه) و سری پریده بغله گارا...
تا پارت بعد نظرتونو بگید بای
♤:پشته سرت تماری....
ویو نویسنده:چند نفر به گارا تماری وکانکورو حمله کردن که گارا با یه حرکت زد دهنشونو به بدترین شکل ممکن سرویس کرد
چند روز بعد ....
نویسنده :ماموریتشون تموم شده بود و سالم یارو به قبیله پنهان در برگ رسوندن
♤علامت داداش گارا
♤:هی تماری چیزی شده گارا عصبانی بنظر میرسه
♧:اره نمیدونم چرا ولی از قبلا یه زره عصبانی ترع
نویسنده: ماموریت تموم شده بود و به قبیله رسیده بودن
ویو گارا:داشتم راه میرفتم که یچیزی حس کردم داره میدوه سمتم با شِنم پرتش کردم اونور
ویو ساکورا :داشتم راه میرفتم که بهم گفتن گارا اینا ماموریتشون تموم شده با خوشحالی داشتمم میرفتم گارا ببینم دیدمش و داشتم میدیدم سمت که پرتم کرد اونور
☆:ساکورا تویی حالت خوبه حواسم نبود فکر کردم دشمنی《 نگرانی》
♡:اخخ سرم درد گرفت اگه میمردم چی
☆:اونقدرم محکم پرتت نکردم الکی بزرگش نکن
♡:دستمو میگیری پاشم
نویسنده: گارا رفت دستشو بگیره پاشه دستشو گرفت و ساکورا خودشو داد بالا بعد که پاشد دید تقریبا بغل گارا و یذره با لب های گارا فاصله داشت
ویو ساکورا تو ذهنش:وایی چقدرر نزدیکشمم قلبم داره از جاش درمیادد میتونم نفس گرمشو حس کنم
نویسنده ساکورا اومد خودشو ببره عقب که یه موش زیر پاش دید(میسا یا همون ساکورا مثله چی از موش میترسه) و سری پریده بغله گارا...
تا پارت بعد نظرتونو بگید بای
- ۳۸۱
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط