.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁷.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁷.
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
جِما برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
این بار خبری از آن لبخندهای همیشگی نبود.
_ هدفم...؟
صدایش کمی لرزید.
جیمین با همان نگاه سرد منتظر ماند:
_ آره.
جِما نفس عمیقی کشید و نگاهش را برای لحظهای پایین انداخت و دوباره به چشمهایش نگاه کرد:
_ چون...دوستت دارم.
سکوت.
حتی صدای باران پشت پنجره هم انگار برای چند ثانیه دور شد.
جیمین هیچ واکنشی نشان نداد.
بعد آرام خندید؛ خندهای کوتاه و بیباور:
_ همین؟
جِما ابروهایش را در هم کشید:
_ همین!
_ فکر کردی باور میکنم؟
_ چرا نباید بکنی؟
جیمین بالاخره از دیوار فاصله گرفت و چند قدم عقب رفت:
_ چون آدمها وقتی چیزی میخوان، هر حرفی میزنن.
جِما با ناراحتی گفت:
_ من چیزی ازت نمیخوام.
_ سه ماه فرصت خواستی.
_ برای اینکه بتونم بهت ثابت کنم!
جیمین سرش را به طرفین تکان داد:
_ تو حتی نمیدونی دوست داشتن من یعنی چی.
جِما لبخند تلخی زد و لب زد:
_ شاید ندونم.
مکث کرد و با صداقتی که توی لحنش بود ادامه داد:
_ ولی من میفهممت، جیمین...
صدای جِما این بار آرام بود؛ آنقدر آرام که انگار نمیخواست سکوت بینشون رو بشکنه، فقط میخواست چیزی رو که سالها در دلش نگه داشته بود، بالاخره به او برساند:
_ شاید بیشتر از هر کسی که توی زندگیت بوده، تو رو میشناسم.
نفسش رو آهسته بیرون داد و نگاهش رو از چشمهای پسر نگرفت:
_ میدونم وقتی عصبانی میشی، به جای اینکه چیزی بگی، ساکت میشی... میری توی خودت و همهی حرفهایی که میتونستن از دهنت بیرون بیان، همونجا دفن میشن.
صدایش کمی لرزید ولی ادامه داد:
_ میدونم وقتی غمگینی، هیچوقت نمیگی «حالم خوب نیست»... فقط بیشتر از همیشه از همه فاصله میگیری. میری بیرون، ساعتها بیهدف قدم میزنی، انگار میخوای با دور شدن از خونه، از چیزی که توی سرت میگذره هم دور بشی.
لبخند محوی زد؛ لبخندی که بیشتر از شادی، غم داشت:
_ حتی اون وقتایی که هیچ حسی نداری رو هم میشناسم... وقتی همهچی برات بیمعنی میشه و به باتلاق های بی حسیت فرو میری و خنثی میشی ترجیح میدی یه هفته کامل خودتو توی اتاقت حبس کنی و با هیچکس حرف نزنی.
چشمهای جیمین برای لحظهای لرزید.
جِما ادامه داد:
_ من اینا رو از روی حدس نمیگم، جیمین.
مکث کوتاهی کرد:
_ من دیدمت...توی تمام اون روزایی که فکر میکردی هیچکس حواسش بهت نیست... من دیدمت. وقتی وانمود میکردی چیزی اذیتت نمیکنه، وقتی لبخند میزدی فقط برای اینکه کسی بیشتر از این سؤال نپرسه... من دیدمت.
جیمین بیحرکت مانده بود.
و جِما با صدایی آرامتر زمزمه کرد:
_ شاید تو فکر کنی من فقط عاشق تصویری شدم که ازت توی ذهنم ساختم...
چشمهایش برق زد:
_ ولی من عاشق همون قسمتهایی از تو شدم که همیشه سعی کردی از همه پنهونشون کنی.
برای چند ثانیه هیچکدام چیزی نگفتند.
جیمین با هر جمله اش چیزی تو دلش تکون میخورد..عصبانیت؟ گیجی؟ شکاکی ؟ یا حتی حسی که حتی براش اسمی هم نداشت.
با اخم های در هم دست به سینه شد و با جدیت بیشتری گفت:
_ زیر نظرم داشتی؟
_ بهش میگم کنجکاوی!
پسر نیشخند ترسناکی زد و با یک قدم بلند دوباره خودش رو به دختر رسوند و محکم به دیوار پشت سرش کوبید و دوباره حصار بدنش و دیوار کرد.
نفس دختر لحظهای برید.
ادامه دارد...
لایک و کامنت یادتون نره
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
جِما برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
این بار خبری از آن لبخندهای همیشگی نبود.
_ هدفم...؟
صدایش کمی لرزید.
جیمین با همان نگاه سرد منتظر ماند:
_ آره.
جِما نفس عمیقی کشید و نگاهش را برای لحظهای پایین انداخت و دوباره به چشمهایش نگاه کرد:
_ چون...دوستت دارم.
سکوت.
حتی صدای باران پشت پنجره هم انگار برای چند ثانیه دور شد.
جیمین هیچ واکنشی نشان نداد.
بعد آرام خندید؛ خندهای کوتاه و بیباور:
_ همین؟
جِما ابروهایش را در هم کشید:
_ همین!
_ فکر کردی باور میکنم؟
_ چرا نباید بکنی؟
جیمین بالاخره از دیوار فاصله گرفت و چند قدم عقب رفت:
_ چون آدمها وقتی چیزی میخوان، هر حرفی میزنن.
جِما با ناراحتی گفت:
_ من چیزی ازت نمیخوام.
_ سه ماه فرصت خواستی.
_ برای اینکه بتونم بهت ثابت کنم!
جیمین سرش را به طرفین تکان داد:
_ تو حتی نمیدونی دوست داشتن من یعنی چی.
جِما لبخند تلخی زد و لب زد:
_ شاید ندونم.
مکث کرد و با صداقتی که توی لحنش بود ادامه داد:
_ ولی من میفهممت، جیمین...
صدای جِما این بار آرام بود؛ آنقدر آرام که انگار نمیخواست سکوت بینشون رو بشکنه، فقط میخواست چیزی رو که سالها در دلش نگه داشته بود، بالاخره به او برساند:
_ شاید بیشتر از هر کسی که توی زندگیت بوده، تو رو میشناسم.
نفسش رو آهسته بیرون داد و نگاهش رو از چشمهای پسر نگرفت:
_ میدونم وقتی عصبانی میشی، به جای اینکه چیزی بگی، ساکت میشی... میری توی خودت و همهی حرفهایی که میتونستن از دهنت بیرون بیان، همونجا دفن میشن.
صدایش کمی لرزید ولی ادامه داد:
_ میدونم وقتی غمگینی، هیچوقت نمیگی «حالم خوب نیست»... فقط بیشتر از همیشه از همه فاصله میگیری. میری بیرون، ساعتها بیهدف قدم میزنی، انگار میخوای با دور شدن از خونه، از چیزی که توی سرت میگذره هم دور بشی.
لبخند محوی زد؛ لبخندی که بیشتر از شادی، غم داشت:
_ حتی اون وقتایی که هیچ حسی نداری رو هم میشناسم... وقتی همهچی برات بیمعنی میشه و به باتلاق های بی حسیت فرو میری و خنثی میشی ترجیح میدی یه هفته کامل خودتو توی اتاقت حبس کنی و با هیچکس حرف نزنی.
چشمهای جیمین برای لحظهای لرزید.
جِما ادامه داد:
_ من اینا رو از روی حدس نمیگم، جیمین.
مکث کوتاهی کرد:
_ من دیدمت...توی تمام اون روزایی که فکر میکردی هیچکس حواسش بهت نیست... من دیدمت. وقتی وانمود میکردی چیزی اذیتت نمیکنه، وقتی لبخند میزدی فقط برای اینکه کسی بیشتر از این سؤال نپرسه... من دیدمت.
جیمین بیحرکت مانده بود.
و جِما با صدایی آرامتر زمزمه کرد:
_ شاید تو فکر کنی من فقط عاشق تصویری شدم که ازت توی ذهنم ساختم...
چشمهایش برق زد:
_ ولی من عاشق همون قسمتهایی از تو شدم که همیشه سعی کردی از همه پنهونشون کنی.
برای چند ثانیه هیچکدام چیزی نگفتند.
جیمین با هر جمله اش چیزی تو دلش تکون میخورد..عصبانیت؟ گیجی؟ شکاکی ؟ یا حتی حسی که حتی براش اسمی هم نداشت.
با اخم های در هم دست به سینه شد و با جدیت بیشتری گفت:
_ زیر نظرم داشتی؟
_ بهش میگم کنجکاوی!
پسر نیشخند ترسناکی زد و با یک قدم بلند دوباره خودش رو به دختر رسوند و محکم به دیوار پشت سرش کوبید و دوباره حصار بدنش و دیوار کرد.
نفس دختر لحظهای برید.
ادامه دارد...
لایک و کامنت یادتون نره
- ۷۶۸
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط