بوم را گذاشتم جلوے پنجره

بوم را گذاشتم جلوے پنجره
نشستم تصویرِ رفتنت را
نقاشے کنم
به جایش
درد کشیدم…
آه کشیدم
زجر کشیدم...
بلند شدم
غذایے که دوست داشتے را پختم
و به جایش غصه خوردم
حرص خوردم..
زمین خوردم از نبودنت...
رفتم روے ایوان
انتظارِ برگشتنت را
مچاله کردم توے سیگارم
و به اندازه "یک دَرد"
به آسمانِ شیراز اضافه کردم...
برگشتم توے اتاق
به چشم هات روے دیوار خیره شدم
و آرزو کردم کاش
تو هم قلم مو را برداشته بودے
و به جاے تمامِ این ها
دست کشیده بودے از رفتنت...
دیدگاه ها (۱)

به خدا هیچ کسےدر نظرم غیر تو نیست لا شریک لک لبیک خیالت راحت...

ایستگاه براے تویعنے سفر رفتن بے منیعنے آزادے براےمناما...یعن...

همین که عاشق چیزے یا کسےشدے، قلبت را باید براے شکستن آماده ک...

میخندےو من هر بار پشت لبخند تو پنهان میشوموهیچکس نمیدانداین ...

____[The Forbidden Crossing]____

“𝐋𝐚𝐮𝐫𝐚’𝐬 𝐇𝐞𝐚𝐫𝐭, 𝐎𝐮𝐫 𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲”Part ¹³جونگ کوک ویو:مدتی گذشت و ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 148♡⁠。⁠)⁩کالسکه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط