چپتر نهم: اولین آزمون
چپتر نهم: اولین آزمون
سه ماه گذشت. هانا دیگر یک دختر معمولی نبود. او حالا میتوانست با هر نوع سلاحی کار کند، صورتهای مالی را مثل آب خوردن بخواند و در مبارزه تنبهتن، حتی سانزو را هم به چالش بکشد. اعضای بانتن به او لقب «شبح سیاه» داده بودند؛ چون هیچکس حضور او را حس نمیکرد تا وقتی که خنجرش را روی گلویش حس کند.
اما در نهایت، روز آزمون بزرگ فرا رسید.
شب بود. یک خبر به مایکی رسید: یکی از خائنان قدیمی که فکر میکردند مرده است، زنده است و در حال جمعآوری اطلاعات برای فروش به باندهای رقیب است. مأموریت: حذف او. و مأمور این عملیات، خود هانا بود.
مایکی در اتاقش نشسته بود و از پنجره به باران سنگین شب نگاه میکرد. سانزو که پشت سرش ایستاده بود، با نگرانی گفت: «مایکی، مطمئنی؟ هانا هنوز یه بچهست...»
مایکی بدون اینکه برگردد، جواب داد: «کسی که قراره پرنسس بانتن باشه، باید بتونه این کار رو بکنه اگه نتونه پس به درد این دنیا نمیخوره»
در یک انبار قدیمی در حومه توکیو، هانا با یک کت بارانی مشکی و چکمههای لاستیکی، قدم به داخل گذاشت. در دستش، یک کانزاشی نقرهای برق میزد؛ هدیهی سانزو برای اولین مأموریت رسمیاش.
هدف، یک مرد میانسال با زخمی روی صورتش بود که پشت میز نشسته بود و مشغول خوردن نودل بود. او که متوجه حضور هانا شد، با تمسخر خندید: «چیه؟ مایکی یه بچه فرستاده تا من رو بکشه؟»
هانا جوابی نداد. فقط قدم زد و کانزاشی را از میان موهایش بیرون کشید.
مرد که خندهاش قطع شده بود، دست برد سمت اسلحهاش، اما هانا سریعتر بود. در یک چشم به هم زدن، زانویش را روی میز گذاشت، با یک دست مچ مرد را قفل کرد و با دست دیگر، کانزاشی را درست بین دندههایش فرو برد. مرد با چشمانی گرد شده به صورت او خیره شد و جان داد.
هانا برای چند ثانیه به جسد خیره ماند. خون روی دستهایش پاشیده بود. اما برخلاف بار اول، این بار هیچ لرزشی در دستانش نبود. او با آرامش کانزاشی را از بدن بیرون کشید، آن را روی لباس مرد پاک کرد و دوباره در موهایش جای داد. سپس در تاریکی شب، بدون اینکه سر و صدایی ایجاد کند، از انبار خارج شد.
نیم ساعت بعد، هانا برگشت عمارت. مایکی، سانزو و هایتانیها در لابی منتظرش بودند. همه در سکوت، نگاهش کردند.
هانا مستقیم رفت سمت مایکی. ایستاد. به چشمانش نگاه کرد و فقط یک جمله گفت: «تموم شد.»
مایکی بلند شد. دستش را روی شانهی هانا گذاشت و با صدایی که به سختی میلرزید، گفت: «پرنسس بانتن... خوش اومدی به خانواده.»
در آن لحظه، سانزو و هایتانیها همگی سر تعظیم فرود آوردند. دیگر هانا یک کودک تحت حمایت نبود؛ او یکی از اعضای کامل بانتن شده بود. و شاید هم روزی، فراتر از آن.
خودم از این چپتر خوشم نیومد ولی به هر حال مرسی از اونهایی که حمایت میکنن 🍷✨️
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#بانتن
#فن_فیک_انیمه
#فن_فکیشن_انیمه
سه ماه گذشت. هانا دیگر یک دختر معمولی نبود. او حالا میتوانست با هر نوع سلاحی کار کند، صورتهای مالی را مثل آب خوردن بخواند و در مبارزه تنبهتن، حتی سانزو را هم به چالش بکشد. اعضای بانتن به او لقب «شبح سیاه» داده بودند؛ چون هیچکس حضور او را حس نمیکرد تا وقتی که خنجرش را روی گلویش حس کند.
اما در نهایت، روز آزمون بزرگ فرا رسید.
شب بود. یک خبر به مایکی رسید: یکی از خائنان قدیمی که فکر میکردند مرده است، زنده است و در حال جمعآوری اطلاعات برای فروش به باندهای رقیب است. مأموریت: حذف او. و مأمور این عملیات، خود هانا بود.
مایکی در اتاقش نشسته بود و از پنجره به باران سنگین شب نگاه میکرد. سانزو که پشت سرش ایستاده بود، با نگرانی گفت: «مایکی، مطمئنی؟ هانا هنوز یه بچهست...»
مایکی بدون اینکه برگردد، جواب داد: «کسی که قراره پرنسس بانتن باشه، باید بتونه این کار رو بکنه اگه نتونه پس به درد این دنیا نمیخوره»
در یک انبار قدیمی در حومه توکیو، هانا با یک کت بارانی مشکی و چکمههای لاستیکی، قدم به داخل گذاشت. در دستش، یک کانزاشی نقرهای برق میزد؛ هدیهی سانزو برای اولین مأموریت رسمیاش.
هدف، یک مرد میانسال با زخمی روی صورتش بود که پشت میز نشسته بود و مشغول خوردن نودل بود. او که متوجه حضور هانا شد، با تمسخر خندید: «چیه؟ مایکی یه بچه فرستاده تا من رو بکشه؟»
هانا جوابی نداد. فقط قدم زد و کانزاشی را از میان موهایش بیرون کشید.
مرد که خندهاش قطع شده بود، دست برد سمت اسلحهاش، اما هانا سریعتر بود. در یک چشم به هم زدن، زانویش را روی میز گذاشت، با یک دست مچ مرد را قفل کرد و با دست دیگر، کانزاشی را درست بین دندههایش فرو برد. مرد با چشمانی گرد شده به صورت او خیره شد و جان داد.
هانا برای چند ثانیه به جسد خیره ماند. خون روی دستهایش پاشیده بود. اما برخلاف بار اول، این بار هیچ لرزشی در دستانش نبود. او با آرامش کانزاشی را از بدن بیرون کشید، آن را روی لباس مرد پاک کرد و دوباره در موهایش جای داد. سپس در تاریکی شب، بدون اینکه سر و صدایی ایجاد کند، از انبار خارج شد.
نیم ساعت بعد، هانا برگشت عمارت. مایکی، سانزو و هایتانیها در لابی منتظرش بودند. همه در سکوت، نگاهش کردند.
هانا مستقیم رفت سمت مایکی. ایستاد. به چشمانش نگاه کرد و فقط یک جمله گفت: «تموم شد.»
مایکی بلند شد. دستش را روی شانهی هانا گذاشت و با صدایی که به سختی میلرزید، گفت: «پرنسس بانتن... خوش اومدی به خانواده.»
در آن لحظه، سانزو و هایتانیها همگی سر تعظیم فرود آوردند. دیگر هانا یک کودک تحت حمایت نبود؛ او یکی از اعضای کامل بانتن شده بود. و شاید هم روزی، فراتر از آن.
خودم از این چپتر خوشم نیومد ولی به هر حال مرسی از اونهایی که حمایت میکنن 🍷✨️
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#بانتن
#فن_فیک_انیمه
#فن_فکیشن_انیمه
- ۵۹۳
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط