نمیبخشمت p.23
[خوانندهی عزیزی که سنت کمه، این پارت ؛ برای تو نوشته نشده ]
________
با دقتی که از شوق و بیمی کهنه آمیخته بود، دستم را پایینتر بردم. برای نخستین بار، تمامیت او را حس کردم؛ تمام آن نیازی را که سالها در خفا برایم شعله کشیده بود، تمام آن شوقِ سرکوبشدهای که حالا زیر پوستش میتپید. چقدر مرا میخواست. چقدر این خواستن، عمیق و بیانتها بود.
«آه...» نفسش زیر لب برید؛ صدایی که از اعماق سینهاش بیرون خزید، خام و بیپناه. «شیسویی...»
به او لبخند زدم؛ لبخندی آرام، اما با شیطنت نهفته در گوشهاش.
با بازیگوشی از شونشین استفاده کردم تا از برابرش ناپدید شوم. یک آنِ محو، یک نفسِ معلق. و سپس، پشت سرش ظاهر شدم.
پیش از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد، خم شدم و وارونه بوسیدمش.
لبهایم را روی لبهایش گذاشتم، در حالی که جهان وارونه بود و تنها نقطهٔ ثابت، گرمای دهان او بود.
ایتاچی خندید؛ خندهای که از ته دل برآمد و در هوای نمناک کنار آبشار پیچید.
دستانش را بالا آورد، صورتم را گرفت و برای یک بوسهٔ طولانی پایین کشید؛ بوسهای که دیگر نه وارونه، که عمیق و بیواسطه بود.
تمام دهانش را با زبانم کاویدم؛ بیشتاب، اما بیبازگشت.
دستی که پشت کمرش حلقه کرده بودم،
از روی گودی کمرش، که مثل خطی نرم تا انتهای ستون فقراتش فرو رفته بود، با انگشتانم دنبال کردم.
مهره به مهره
آرام و آگاهانه
و بعد، در یک حرکت آرام و پیوسته، او را روی زمین خواباندم.
سبزههای خیس، بستری خنک و نرم زیر تنش ساختند.
در همان حال، دست آزادم را روی شکمش لغزاندم؛ روی آن دیوارهٔ سخت و تراشیده، که زیر پوست نازک تاپش، هر ماهیچهاش با هر نفس منقبض میشد.
عضلاتش زیر انگشتانم جمع می شدند؛ و حرارت پوستش از میان پارچهٔ نازک تاپ، به کف دستم میرسید.
«دستت رو...» صدایش لرزشی خفیف داشت. «ول نکن.»
در نزدیکی گوشش نجوا کردم: «هرگز نمیکنم.»
و روی پاهایش نشستم، درست روبهرویش، تا بتوانم در چشمانش نگاه کنم و به لمس کردنش ادامه دهم؛ این بار با هدفی بیشتر، با آگاهیِ کامل از آنچه هر دوی ما میخواستیم.
آرامآرام به سمت گردنش خزیدم. ابتدا فقط لبهایم را روی پوست سفید و گرم گردنش گذاشتم؛ اما تنها به مکیدن اکتفا نکردم.
پایینتر رفتم، به گودی گردنش جایی که نبضش زیر لبهایم تند و بیقرار میتپید، و سپس به ترقوههایش.
آن استخوانهای ظریف و برجسته، که مثل خطی از نور زیر پوست کشیده شده بودند.
و کمکم شروع به گاز گرفتن کردم؛ ابتدا آرام و بعد محکمتر.
تا بالاخره، صدایی را که میخواستم شنیدم؛ نالهای که از گلویش بیرون خزید، درست در لحظهای که دندانهایم باری دیگر روی پوستش نشستند.
سرم را بالا گرفتم و نگاهی اجمالی به او انداختم.
لبخندی خبیسانه زدم، و ردِ دندانهایم را یک بار دیگر با زبانم دنبال کردم؛
رنگ چهرهاش از آنچه بود سرختر شد؛ سرخیای که از گردن تا گونههایش دویده بود.
و من دوباره به کارم ادامه دادم. هرچند، هر از گاهی به صورتش نگاه میکردم؛ به اینکه چگونه دستش را روی صورتش گذاشته بود تا سرخیاش را از من پنهان کند.
اما خودِ این پنهانکاری، اعترافی شیرینتر از هر کلامی بود.
وقتی کارم تمام شد، کمی عقب کشیدم و به نقاشیای که بر تنش گذاشته بودم نگاه کردم.
تابلویی از رنگهای سرخ و بنفش، لکههای تازه و مرمری، که روی پوست سفیدش خودنمایی میکردند.
امضاهایی که من بر روح او گذاشتم .
سرم را روی شکمش گذاشتم؛ گوشم به دیوارهٔ شکمش چسبید و صدای نفسهای بریدهاش را شنیدم. و با چشمهایی ملتمس، از پایین به او نگاه کردم؛ چشمانی که میگفتند: بیشتر میخواهم. بیشتر از این.
به لبهایی که به دندان گرفته بود و به گونههایش که چنان سرخ شده بودند که تنها با نگاه کردن به آنها میشد فهمید از من چه میخواهد، نگاه کردم. بیآنکه حتی یک کلمه بر زبان بیاورد.
پیراهنم را از تن درآوردم. پوستِ داغم با هوای خنکِ آغشته به پاشش آبشار برخورد کرد؛ تقابلی که مثل جرقهای روی تنم دوید.
پایین رفتم، انگشتانم روی دکمههای شلوارش لغزیدند و یکییکی بازشان کردم. هر دکمه، مثل مُهری بود که برداشته میشد؛ مُهرِ آن سالهای سکوت.
«هیچوقت... هیچوقت ترکت نمیکنم.»
او را از روی پارچهٔ زبر شلوارش بوسیدم؛ آرام و آگاهانه، در حالی که نگاهش از شدت میل به من دوخته شده بود. پیش از آنکه شلوارش را پایین بکشم، لحظهای مکث کردم؛ در چشمانش، تمام آن سالهای انتظار و تمام آن شوقِ سرکوبشده موج میزد.
«تو همهچیزِ منی.»
با تمام وجودش نگاهم میکرد؛ اشتیاق، چونان نور چراغی در تاریکی، در تمام صورتش میدرخشید.
«دوستت دارم.»
و با این کلمات، او را در دهانم گرفتم.
_______
ساعت ۴ صبحه
پس شب بخیر...
________
با دقتی که از شوق و بیمی کهنه آمیخته بود، دستم را پایینتر بردم. برای نخستین بار، تمامیت او را حس کردم؛ تمام آن نیازی را که سالها در خفا برایم شعله کشیده بود، تمام آن شوقِ سرکوبشدهای که حالا زیر پوستش میتپید. چقدر مرا میخواست. چقدر این خواستن، عمیق و بیانتها بود.
«آه...» نفسش زیر لب برید؛ صدایی که از اعماق سینهاش بیرون خزید، خام و بیپناه. «شیسویی...»
به او لبخند زدم؛ لبخندی آرام، اما با شیطنت نهفته در گوشهاش.
با بازیگوشی از شونشین استفاده کردم تا از برابرش ناپدید شوم. یک آنِ محو، یک نفسِ معلق. و سپس، پشت سرش ظاهر شدم.
پیش از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد، خم شدم و وارونه بوسیدمش.
لبهایم را روی لبهایش گذاشتم، در حالی که جهان وارونه بود و تنها نقطهٔ ثابت، گرمای دهان او بود.
ایتاچی خندید؛ خندهای که از ته دل برآمد و در هوای نمناک کنار آبشار پیچید.
دستانش را بالا آورد، صورتم را گرفت و برای یک بوسهٔ طولانی پایین کشید؛ بوسهای که دیگر نه وارونه، که عمیق و بیواسطه بود.
تمام دهانش را با زبانم کاویدم؛ بیشتاب، اما بیبازگشت.
دستی که پشت کمرش حلقه کرده بودم،
از روی گودی کمرش، که مثل خطی نرم تا انتهای ستون فقراتش فرو رفته بود، با انگشتانم دنبال کردم.
مهره به مهره
آرام و آگاهانه
و بعد، در یک حرکت آرام و پیوسته، او را روی زمین خواباندم.
سبزههای خیس، بستری خنک و نرم زیر تنش ساختند.
در همان حال، دست آزادم را روی شکمش لغزاندم؛ روی آن دیوارهٔ سخت و تراشیده، که زیر پوست نازک تاپش، هر ماهیچهاش با هر نفس منقبض میشد.
عضلاتش زیر انگشتانم جمع می شدند؛ و حرارت پوستش از میان پارچهٔ نازک تاپ، به کف دستم میرسید.
«دستت رو...» صدایش لرزشی خفیف داشت. «ول نکن.»
در نزدیکی گوشش نجوا کردم: «هرگز نمیکنم.»
و روی پاهایش نشستم، درست روبهرویش، تا بتوانم در چشمانش نگاه کنم و به لمس کردنش ادامه دهم؛ این بار با هدفی بیشتر، با آگاهیِ کامل از آنچه هر دوی ما میخواستیم.
آرامآرام به سمت گردنش خزیدم. ابتدا فقط لبهایم را روی پوست سفید و گرم گردنش گذاشتم؛ اما تنها به مکیدن اکتفا نکردم.
پایینتر رفتم، به گودی گردنش جایی که نبضش زیر لبهایم تند و بیقرار میتپید، و سپس به ترقوههایش.
آن استخوانهای ظریف و برجسته، که مثل خطی از نور زیر پوست کشیده شده بودند.
و کمکم شروع به گاز گرفتن کردم؛ ابتدا آرام و بعد محکمتر.
تا بالاخره، صدایی را که میخواستم شنیدم؛ نالهای که از گلویش بیرون خزید، درست در لحظهای که دندانهایم باری دیگر روی پوستش نشستند.
سرم را بالا گرفتم و نگاهی اجمالی به او انداختم.
لبخندی خبیسانه زدم، و ردِ دندانهایم را یک بار دیگر با زبانم دنبال کردم؛
رنگ چهرهاش از آنچه بود سرختر شد؛ سرخیای که از گردن تا گونههایش دویده بود.
و من دوباره به کارم ادامه دادم. هرچند، هر از گاهی به صورتش نگاه میکردم؛ به اینکه چگونه دستش را روی صورتش گذاشته بود تا سرخیاش را از من پنهان کند.
اما خودِ این پنهانکاری، اعترافی شیرینتر از هر کلامی بود.
وقتی کارم تمام شد، کمی عقب کشیدم و به نقاشیای که بر تنش گذاشته بودم نگاه کردم.
تابلویی از رنگهای سرخ و بنفش، لکههای تازه و مرمری، که روی پوست سفیدش خودنمایی میکردند.
امضاهایی که من بر روح او گذاشتم .
سرم را روی شکمش گذاشتم؛ گوشم به دیوارهٔ شکمش چسبید و صدای نفسهای بریدهاش را شنیدم. و با چشمهایی ملتمس، از پایین به او نگاه کردم؛ چشمانی که میگفتند: بیشتر میخواهم. بیشتر از این.
به لبهایی که به دندان گرفته بود و به گونههایش که چنان سرخ شده بودند که تنها با نگاه کردن به آنها میشد فهمید از من چه میخواهد، نگاه کردم. بیآنکه حتی یک کلمه بر زبان بیاورد.
پیراهنم را از تن درآوردم. پوستِ داغم با هوای خنکِ آغشته به پاشش آبشار برخورد کرد؛ تقابلی که مثل جرقهای روی تنم دوید.
پایین رفتم، انگشتانم روی دکمههای شلوارش لغزیدند و یکییکی بازشان کردم. هر دکمه، مثل مُهری بود که برداشته میشد؛ مُهرِ آن سالهای سکوت.
«هیچوقت... هیچوقت ترکت نمیکنم.»
او را از روی پارچهٔ زبر شلوارش بوسیدم؛ آرام و آگاهانه، در حالی که نگاهش از شدت میل به من دوخته شده بود. پیش از آنکه شلوارش را پایین بکشم، لحظهای مکث کردم؛ در چشمانش، تمام آن سالهای انتظار و تمام آن شوقِ سرکوبشده موج میزد.
«تو همهچیزِ منی.»
با تمام وجودش نگاهم میکرد؛ اشتیاق، چونان نور چراغی در تاریکی، در تمام صورتش میدرخشید.
«دوستت دارم.»
و با این کلمات، او را در دهانم گرفتم.
_______
ساعت ۴ صبحه
پس شب بخیر...
- ۱۳۱
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط