یک روز، وقتی سوآ مشغول کارش بود، ناگهان چشمش به کسی افتاد
یک روز، وقتی سوآ مشغول کارش بود، ناگهان چشمش به کسی افتاد که کمی آشنا به نظر میرسید. سوهو بود، که به طور غیرمنتظرهای برای کاری به همان شرکت اومده بود.
سوهو وقتی سوآ رو دید، کمی سرخ شد و نگاهش رو پایین انداخت. سوآ هم لبخندی زد و با همان حالت آرام و مطمئن خودش گفت:
– سلام…
هر دو با کمی خجالت و حیا، مکالمهای کوتاه و ساده داشتن.
بعد از اون روز، تصمیم گرفتن دوباره با هم قرار بذارن؛ آرام و طبیعی، بدون هیاهوی اضافی، گویی که هر دو آماده بودن برای شروع فصل جدیدی از رابطهشون.
سوهو با لبخندی کمی خجالتآلود گفت:
– شب با عمو شوگا بیایید خونمون.
سوآ کمی فکر کرد و جواب داد:
– باشه… ولی قبلش باید باهاش حرف بزنم، ببینم وقت داره یا نه.
سوهو ساکت شد و فقط سر تکان داد، کمی دست و پایش را گم کرده بود. سوآ هم لبخندی زد و بعد به کارش برگشت، در حالی که قلبش کمی تندتر میزد از فکر دیدار شب با سوهو.
سوآ با کمی لکنت و خجالت گفت:
– اهم… اممم…… بریم خونهی عمو کوک؟
شوگا لبخندی زد و با آرامش جواب داد:
– باشه… آماده شو، میریم.
سوآ لبخندی زد و با ذوق به اتاقش برگشت تا وسایلش رو جمع کنه، در حالی که دلش برای دیدار سوهو کمی تندتر میزد.
کافی هم دمش را تکان داد و روی کاناپه کنار سوآ لم داد، انگار که از هیجان سوآ مطلع بود.
🌟🧡سوآ دیگه الان اصلا به شوگا نمیگه بابا چون خجالت میکشه و همیشه میگه اهم.... امممم....میگم.... ممکنه....🧡🌟
سوهو وقتی سوآ رو دید، کمی سرخ شد و نگاهش رو پایین انداخت. سوآ هم لبخندی زد و با همان حالت آرام و مطمئن خودش گفت:
– سلام…
هر دو با کمی خجالت و حیا، مکالمهای کوتاه و ساده داشتن.
بعد از اون روز، تصمیم گرفتن دوباره با هم قرار بذارن؛ آرام و طبیعی، بدون هیاهوی اضافی، گویی که هر دو آماده بودن برای شروع فصل جدیدی از رابطهشون.
سوهو با لبخندی کمی خجالتآلود گفت:
– شب با عمو شوگا بیایید خونمون.
سوآ کمی فکر کرد و جواب داد:
– باشه… ولی قبلش باید باهاش حرف بزنم، ببینم وقت داره یا نه.
سوهو ساکت شد و فقط سر تکان داد، کمی دست و پایش را گم کرده بود. سوآ هم لبخندی زد و بعد به کارش برگشت، در حالی که قلبش کمی تندتر میزد از فکر دیدار شب با سوهو.
سوآ با کمی لکنت و خجالت گفت:
– اهم… اممم…… بریم خونهی عمو کوک؟
شوگا لبخندی زد و با آرامش جواب داد:
– باشه… آماده شو، میریم.
سوآ لبخندی زد و با ذوق به اتاقش برگشت تا وسایلش رو جمع کنه، در حالی که دلش برای دیدار سوهو کمی تندتر میزد.
کافی هم دمش را تکان داد و روی کاناپه کنار سوآ لم داد، انگار که از هیجان سوآ مطلع بود.
🌟🧡سوآ دیگه الان اصلا به شوگا نمیگه بابا چون خجالت میکشه و همیشه میگه اهم.... امممم....میگم.... ممکنه....🧡🌟
- ۱۸.۴k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط