حصار گل سرخ
حصار گل سرخ
قسمت چهارم
بابا دویید دنبالش تو کوچه.مامان که داشت داد میزد و از همسایه های اشنا میخواست بیان بیرون و داشت بابت اینکه گفتن ازدواج با کایارو خوشبختت میکنه سرزنش میکرد و جواب میخواست.بابا که تو قاب در توسط هایاتو قفل شده بود داد میزد و تهدید میکرد.یه خاک انداز فلزی تو حیاط بود.همونو برداشته بود و دست دیگشم فندک بود.چند دقیقه قبل،بلافاصله بعد از خروج اونا از خونه،هایاتو سریع بهم گفته بود که ساک هارو بردارم و برم بیرون تا اژانس برسه.تو مدت انتظار برای اژانس این اتفاقا افتاد.تو یه لحظه شاید نیروی هایاتو کم شد،شایدم کایارو خیلی جری تر شد؛هرچی که بود،تو یه لحظه ازاد شد.دویید دنبال یور و منم بااینکه از گریه نفسم بالا نمیومد جیغ زدم:فرار کننننن!
ولی همون یه لحظه ای که برای درک لازم داشت،هدر رفت و بهش رسید و با خاک انداز کوبید تو سرش.برای یه لحظه نفسم برید.چیزیش نشده باشه..؟
هایاتو دویید دنبالش و گرفتش.اژانس رسید.من و مامان عقب نشستیم.هایاتو جلو و سنجورو هم رو پاش نشست.
من از ترس نفس نداشتم برای گریه کردن.شیشه رو کشیده بودم پایین و سرم رو لبه پنجره بود.راننده هم در رومخ ترین حالت سعی داشت دلداری بده و جَو سنگین حاکم رو از بین ببره.منم زیر لب معترض بودم به خدا که چرا امشب که خیابونا چراغونیه و عیده باید چنین حالی داشته باشیم(ولادت امام رضا بود)
وقتی رسیدیم خونه مامانبزرگم،رفتیم داخل و نور اومد تو چشمام،تازه خون هایی که از سرش روون صورتش شده بود رو دیدم و دوباره نگرانیم برگشت.خالم،فلورا،به پلیس زنگ زد،یکم نمک تو دهن ما دوتا ریخت که کمتر بترسیم و بعدم مارو تو اتاق وادار به خوابیدن کرد.
خوابم نبرد ولی برای اینکه سنجورو دنبالم بلند نشه مدتی دراز کشیدم تا خوابش ببره ولی تمام حواسم به حرفای بیرون بود.
قسمت چهارم
بابا دویید دنبالش تو کوچه.مامان که داشت داد میزد و از همسایه های اشنا میخواست بیان بیرون و داشت بابت اینکه گفتن ازدواج با کایارو خوشبختت میکنه سرزنش میکرد و جواب میخواست.بابا که تو قاب در توسط هایاتو قفل شده بود داد میزد و تهدید میکرد.یه خاک انداز فلزی تو حیاط بود.همونو برداشته بود و دست دیگشم فندک بود.چند دقیقه قبل،بلافاصله بعد از خروج اونا از خونه،هایاتو سریع بهم گفته بود که ساک هارو بردارم و برم بیرون تا اژانس برسه.تو مدت انتظار برای اژانس این اتفاقا افتاد.تو یه لحظه شاید نیروی هایاتو کم شد،شایدم کایارو خیلی جری تر شد؛هرچی که بود،تو یه لحظه ازاد شد.دویید دنبال یور و منم بااینکه از گریه نفسم بالا نمیومد جیغ زدم:فرار کننننن!
ولی همون یه لحظه ای که برای درک لازم داشت،هدر رفت و بهش رسید و با خاک انداز کوبید تو سرش.برای یه لحظه نفسم برید.چیزیش نشده باشه..؟
هایاتو دویید دنبالش و گرفتش.اژانس رسید.من و مامان عقب نشستیم.هایاتو جلو و سنجورو هم رو پاش نشست.
من از ترس نفس نداشتم برای گریه کردن.شیشه رو کشیده بودم پایین و سرم رو لبه پنجره بود.راننده هم در رومخ ترین حالت سعی داشت دلداری بده و جَو سنگین حاکم رو از بین ببره.منم زیر لب معترض بودم به خدا که چرا امشب که خیابونا چراغونیه و عیده باید چنین حالی داشته باشیم(ولادت امام رضا بود)
وقتی رسیدیم خونه مامانبزرگم،رفتیم داخل و نور اومد تو چشمام،تازه خون هایی که از سرش روون صورتش شده بود رو دیدم و دوباره نگرانیم برگشت.خالم،فلورا،به پلیس زنگ زد،یکم نمک تو دهن ما دوتا ریخت که کمتر بترسیم و بعدم مارو تو اتاق وادار به خوابیدن کرد.
خوابم نبرد ولی برای اینکه سنجورو دنبالم بلند نشه مدتی دراز کشیدم تا خوابش ببره ولی تمام حواسم به حرفای بیرون بود.
- ۲۲۰
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط