+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.62⭐
(از زبون نویسنده)
جونگ کوک با ا.ت تو بغلش از ساختمان بیرون دوید. تیراندازی هنوز ادامه داشت ولی محافظاش راه رو باز کرده بودن. آسا و جیمین پشت سرشون بودن و تیر میزدند.
ا.ت تو بغل جونگ کوک کاملاً بیحال بود. سرش روی شونهش افتاده بود، بدنش از سرما و ترس یخ زده بود. جونگ کوک محکمتر بغلش کرد و دوید سمت ماشین سیاه بزرگ.
(با صدای خشن و نگران)
- زنده بمون ا.ت... فقط زنده بمون...
سوار ماشین شدن. جونگ کوک ا.ت رو روی صندلی عقب گذاشت و خودش هم نشست کنارش. ماشین با سرعت از محل خارج شد.
ا.ت چشماشو آروم باز کرد. صورت جونگ کوک پر از خون و عرق بود، ولی نگاهش... نگاهش فرق کرده بود. پر از ترس واقعی، پر از چیزی که قبلاً ندیده بود.
(با صدای خیلی ضعیف و شکسته)
+ چرا... اومدی؟... من که... فقط دردسر بودم برات...
جونگ کوک موهای خیس و بههمریخته ا.ت رو کنار زد. دستاش هنوز میلرزید.
(صدایش گرفته)
- چون بدون تو نمیتونم. حتی اگه همه دنیا بخواد بجنگه، من میجنگم.
آسا که از جلو ماشین بود، برگشت و با عصبانیت گفت:
آسا: کوک، این ماجرا خیلی بزرگ شده. پارک قسم خورده تا یکی از شما دوتا زنده باشه، ول نمیکنه. حالا چیکار میخوای بکنی؟
جونگ کوک به ا.ت نگاه کرد که دوباره چشماشو بسته بود و فقط میلرزید. بعد با صدای سرد و مصمم گفت:
- همه چیزو عوض میکنم. ا.ت دیگه هدف نیست... ا.ت مال منه. و من برای مال خودم میجنگم.
ا.ت تو دلش فقط درد میکشید. هنوز از جونگ کوک میترسید. هنوز از بغلش وحشت داشت. ولی تو این لحظه، تو این ماشین، حداقل زنده بود.
بارون دوباره شروع به باریدن کرد. ماشین با سرعت تو جاده تاریک حرکت میکرد و جنگ خیلی خیلی بزرگتری در انتظارشون بود.........
ادامه دارد............
-I shouldn't fall in love with you
p.62⭐
(از زبون نویسنده)
جونگ کوک با ا.ت تو بغلش از ساختمان بیرون دوید. تیراندازی هنوز ادامه داشت ولی محافظاش راه رو باز کرده بودن. آسا و جیمین پشت سرشون بودن و تیر میزدند.
ا.ت تو بغل جونگ کوک کاملاً بیحال بود. سرش روی شونهش افتاده بود، بدنش از سرما و ترس یخ زده بود. جونگ کوک محکمتر بغلش کرد و دوید سمت ماشین سیاه بزرگ.
(با صدای خشن و نگران)
- زنده بمون ا.ت... فقط زنده بمون...
سوار ماشین شدن. جونگ کوک ا.ت رو روی صندلی عقب گذاشت و خودش هم نشست کنارش. ماشین با سرعت از محل خارج شد.
ا.ت چشماشو آروم باز کرد. صورت جونگ کوک پر از خون و عرق بود، ولی نگاهش... نگاهش فرق کرده بود. پر از ترس واقعی، پر از چیزی که قبلاً ندیده بود.
(با صدای خیلی ضعیف و شکسته)
+ چرا... اومدی؟... من که... فقط دردسر بودم برات...
جونگ کوک موهای خیس و بههمریخته ا.ت رو کنار زد. دستاش هنوز میلرزید.
(صدایش گرفته)
- چون بدون تو نمیتونم. حتی اگه همه دنیا بخواد بجنگه، من میجنگم.
آسا که از جلو ماشین بود، برگشت و با عصبانیت گفت:
آسا: کوک، این ماجرا خیلی بزرگ شده. پارک قسم خورده تا یکی از شما دوتا زنده باشه، ول نمیکنه. حالا چیکار میخوای بکنی؟
جونگ کوک به ا.ت نگاه کرد که دوباره چشماشو بسته بود و فقط میلرزید. بعد با صدای سرد و مصمم گفت:
- همه چیزو عوض میکنم. ا.ت دیگه هدف نیست... ا.ت مال منه. و من برای مال خودم میجنگم.
ا.ت تو دلش فقط درد میکشید. هنوز از جونگ کوک میترسید. هنوز از بغلش وحشت داشت. ولی تو این لحظه، تو این ماشین، حداقل زنده بود.
بارون دوباره شروع به باریدن کرد. ماشین با سرعت تو جاده تاریک حرکت میکرد و جنگ خیلی خیلی بزرگتری در انتظارشون بود.........
ادامه دارد............
- ۶۳۱
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط