پارت ۳۵
پارت ۳۵
بعد از اون اتفاقِ وحشتناک، خونه مثل همیشه بود، اما برای رزا، همه چیز عوض شده بود. صدایِ تیکتیکِ ساعت روی دیوار، توی گوشش مثل ضربهی چکش بود. رزا توی اتاقِ تاریک، گوشهی تخت کز کرده بود و سعی میکرد با گریههای بیصدا، دردِ بدنش رو آروم کنه. هر جا که تهسوک ضربه زده بود، انگار داشت آتیش میگرفت.
او از تهسوک نمیترسید، او از خودش میترسید؛ از اینکه نکنه یه روز واقعاً از پا بیفته و دیگه نتونه جلوی اون وحشی بایسته.
صبح شد و جسیکا با اون صدایِ بلند و رو اعصابش، درِ اتاق رو کوبید و وارد شد.
— «هوی! رزا! هنوز خوابی؟ زود باش بیا بیرون، ناهار رو آماده کن. حواست باشه، تهسوک امروز دوستاش رو میآره اینجا، نمیخوام دوباره جلوی چشمم خوار و خفیف بشی!»
رزا بدون اینکه حرفی بزنه، فقط سرش رو تکون داد. با دستهای لرزون، لباسهایش رو پوشید و رفت توی آشپزخانه. دلش میخواست فریاد بزنه، میخواست بگه «من آدم نیستم که اینطوری با من رفتار کنی!»، اما فقط سکوت کرد.
ساعتها گذشت و رزا مثل یک سایهی بیروح، داشت به کارهایی که جسیکا دستور میداد انجام میداد. تا اینکه صدایِ ماشینِ تهسوک اومد. رزا قلبش ریخت. میدونست که امروز قرار نیست یه روزِ معمولی باشه.
وقتی تهسوک وارد شد، نه تنها تنها نبود، بلکه با یه لبخندِ عجیب و سرد، به سمت رزا اومد. جسیکا هم که انگار از این وضعیت لذت میبرد، کنارش ایستاده بود و با نگاههای پیروزمندانه به رزا خیره شده بود.
تهسوک رفت سمت رزا و با یه لحنِ خیلی آروم اما ترسناک، زیر گوشش زمزمه کرد:
— «دیشب خوب خوابیدی؟ یا همش داشتی به اون حرفهایی که با تهیونگ میخواستی بزنی فکر میکردی؟»
رزا لرزید. تهسوک حتی اجازه نمیداد فکر کردن هم داشته باشه.
همون لحظه، زنگِ در دوباره خورد. اما این بار، یه نفر بود که رزا از دیدنش هم میترسید و هم یه ذره امید داشت…
بعد از اون اتفاقِ وحشتناک، خونه مثل همیشه بود، اما برای رزا، همه چیز عوض شده بود. صدایِ تیکتیکِ ساعت روی دیوار، توی گوشش مثل ضربهی چکش بود. رزا توی اتاقِ تاریک، گوشهی تخت کز کرده بود و سعی میکرد با گریههای بیصدا، دردِ بدنش رو آروم کنه. هر جا که تهسوک ضربه زده بود، انگار داشت آتیش میگرفت.
او از تهسوک نمیترسید، او از خودش میترسید؛ از اینکه نکنه یه روز واقعاً از پا بیفته و دیگه نتونه جلوی اون وحشی بایسته.
صبح شد و جسیکا با اون صدایِ بلند و رو اعصابش، درِ اتاق رو کوبید و وارد شد.
— «هوی! رزا! هنوز خوابی؟ زود باش بیا بیرون، ناهار رو آماده کن. حواست باشه، تهسوک امروز دوستاش رو میآره اینجا، نمیخوام دوباره جلوی چشمم خوار و خفیف بشی!»
رزا بدون اینکه حرفی بزنه، فقط سرش رو تکون داد. با دستهای لرزون، لباسهایش رو پوشید و رفت توی آشپزخانه. دلش میخواست فریاد بزنه، میخواست بگه «من آدم نیستم که اینطوری با من رفتار کنی!»، اما فقط سکوت کرد.
ساعتها گذشت و رزا مثل یک سایهی بیروح، داشت به کارهایی که جسیکا دستور میداد انجام میداد. تا اینکه صدایِ ماشینِ تهسوک اومد. رزا قلبش ریخت. میدونست که امروز قرار نیست یه روزِ معمولی باشه.
وقتی تهسوک وارد شد، نه تنها تنها نبود، بلکه با یه لبخندِ عجیب و سرد، به سمت رزا اومد. جسیکا هم که انگار از این وضعیت لذت میبرد، کنارش ایستاده بود و با نگاههای پیروزمندانه به رزا خیره شده بود.
تهسوک رفت سمت رزا و با یه لحنِ خیلی آروم اما ترسناک، زیر گوشش زمزمه کرد:
— «دیشب خوب خوابیدی؟ یا همش داشتی به اون حرفهایی که با تهیونگ میخواستی بزنی فکر میکردی؟»
رزا لرزید. تهسوک حتی اجازه نمیداد فکر کردن هم داشته باشه.
همون لحظه، زنگِ در دوباره خورد. اما این بار، یه نفر بود که رزا از دیدنش هم میترسید و هم یه ذره امید داشت…
- ۱۷۲
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط