یه مسئله ی ریاضی بدجور اعصابمو به هم ریخت . رفتم پیش بابا

یه مسئله ی ریاضی بدجور اعصابمو به هم ریخت . رفتم پیش بابام که بتونه حلش کنه . در اتاقشو زدم . گفت بیا تو… رفتم داخل و درو پشت سرم بستم . دستم رو دستگیره بود که یادم افتاد بابام 6 روزه رفته مسافرت و هنوز نیومده...
دیدگاه ها (۰)

داستان واقعی از یک دخترطبق گزارش دریافتی از اسیای دوردر یکی ...

silence

#پری #part16 + خیلی دوست دارم - من بیشتر دوست دارم + خیلی گش...

silence

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط