مگر نمی‌گویند که هر آدمی 

مگر نمی‌گویند که هر آدمی 

یک بار عاشق می‌شود ؟

پس چرا هر صبح که چشم‌هات را باز می‌کنی

دل می‌بازم باز ؟

چرا هربار که از کنارم می‌گذری

نفست می‌کشم باز ؟

چرا هربار که می‌خندی

در آغوشت در به در می‌شوم باز ؟

چرا هر بار که تنت را کشف می‌کنم

تکه‌های لباسم بال درمی‌آورند باز ؟

گل قشنگم

برای ستایش تو

بهشت جای حقیری ست

با همین دست‌های بی‌قرار

به خدا می‌رسانمت
دیدگاه ها (۲)

بر سر برهان نظم افتاده در شهر اختلاف،دکمه هایت راعزیزمنامرتّ...

دقایقی در زندگی هست  که دلت برای کسی آنقدر تنگ می شود که می ...

آخرین بار که من از تهِ دل، خندیدمعلتش پول نبود...انعــکاسِ ج...

من آویخته از طنابتو شلیک کردیتو شلیک کردی به طناببرگشتم  به ...

مگر نمي‌گويند که هر آدمييک بار عاشق می‌شود ؟پس چرا هر صبح که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط