عشق در چشمانت

༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۴۳

از صبح دلشوره عجیبی داشتم. کوک چند بار پیام داده بود که «کار دارم» و «همه‌چی خوبه»، اما نمی‌تونستم آرام بگیرم. هر بار چشمای مضطرب دیشبش می‌اومد جلوی ذهنم، قلبم تندتر می‌زد.

عصر که شد، تهیونگ تماس گرفت.
— امشب همه رو دور هم جمع کردم. تو و کوک هم باید بیاید.

با تعجب پرسیدم:
— همه؟ یعنی یونا و جون‌هو هم هستن؟

— آره. جیمین و بقیه هم هستن. قراره یه شام حسابی باشه می‌خوام از هانا خاستگاری کنم.

همون موقع حس کردم این جمع‌شدن بی‌دلیل نیست.
_ای شیطون پس بگو چرا این چند روز پیدات نیست اوکی، داداشی فایتینگ! باییی.

_مرسی جوجه بای مواظب خودت باش.

به کوک خبر دادم و اون فقط گفت:
— باشه بیب، شب میام دنبالت می‌بینمت.

صدای خسته‌ش باعث شد بیشتر نگران بشم.

شب، وقتی وارد عمارت شدیم، از دیدن سفره‌ی بلند و پرزرق‌وبرق توی سالن نفس توی سینه‌م حبس شد. خدمتکارها مشغول چیدن ظروف و غذاهای رنگارنگ بودن. شمعدون‌های بلند، لیوان‌های کریستال و عطر غذا همه‌جا رو پر کرده بود. تهیونگ با لبخند به سمتم اومد.
— جوجه چطوری؟ دلم برات تنگ شده بود.
پریدم بغلش.
_منم دلم برات تنگ شده بود داداشی انقدر با هانا بودی که منو یادت رفت،(رفتم سمت گوشش) امشبم که ازش خاستگاری کنی منو دیگه یادت میره(مظلوم و کیوت)

_ای قربونت برم من جوجه،من غلط بکنم به بچم بی محلی کنم.

محکم لبشو بوس کردم.

_آفرین داداشی خیلی دوست دارم.

_منم همینطور جوجه.

از بغلش اومدم بیرون که دیدم کوک داری چپ چپ نگام می‌کنه،دستشو گرفتم دورو برم رو دیدم که کسی نبینه بردمش بیرون تو حیاط .

_چیه چرا اینطوری نگام کردی؟

_خودت چه فکری میکنی؟(عصبی)

_من... اممم.. اینکه تو حسودی کردی.

_من عمرا بیام به اون ته حسودی کنم.

-من که اسم نبردم گفتم حسودی کردی(خنده)

ات میره و یه بوسه سطحی روی لب کوک میزاری و می‌خواد بره که کوک دستشو میگیره و بین خودشو دیوار حبسش میکنه و میوفته به جون لباش.

بعد چند دقیقه ات نفس کم میاری و می‌زنه به سینه ولی کوک بیشتر مک می‌زنه که ات دیگه داشت خفه می‌شد که تصمیم میگیره از هنرش استفاده کنه و یه دونه می‌زنه تو د..کش کوک سریع جدا میشه و از درد ناله می‌کنه که ات سریع میره سمت کوک.

_کوک خوبی ببخشید ولی داشتم خفه میشدم.

ات میبینه کوک جواب نمیده می‌زنه زیر گریه.

_خب ببخشید دیگه نمی‌خواستم انقدر محکم بزنم ،خوب داشتی خفم میکردی.(گریه و کیوت)

کوک سرشو میاره بالا و با خنده ات رو میکشونه تو بغلش و بوی تنش رو وارد وجودش میکنه.

_ببخشید بیب،ولی باید تلافی می‌کردم که اونطوری تو بغل یه پسر نباشی.

_ کوک پسر چیه داداشمه.

_ به هر حال پسره دیگه و اینکه اون من نیستم..ولی خیلی زور داری ها ک..رم خیلی درد گرفت حواسم باشه باهات دعوا نکنم.(خنده)

_ببخشی ولی من داشتم خفه میشدم.
ات میخنده و بعد چند دقیقه میرن تو.

که یونا یه دفه میگه.
— بالاخره بعد مدت‌ها همه دور همیم.

کمی بعد جیمین و بقیه هم رسیدن. فضای سالن پر از خنده و هیاهو شد، اما من مدام نگاهم دنبال کوک بود.با اینکه لبخند می‌زد، اما برق اضطراب هنوز توی چشم‌هاش بود.

بی‌اختیار جلو رفتم.
— کوک… حالت خوبه؟

لبخند محوی زد و دستمو گرفت.
— خوبم، بیب. فقط یه کم خسته‌م.

تهیونگ با صدای بلند گفت:
— خب دیگه، همه سر میز بشینن!

همه دور سفره جمع شدیم. صدای خنده‌ی جیمین و شوخی‌های بی‌پایانش فضا رو پر کرده بود. یونا مشغول حرف زدن با مامان بود و من… فقط حواسم به کوک بود. حتی وقتی لیوانشو برداشت، حتی وقتی بی‌حوصله به غذا نگاه کرد.

زیر لب پرسیدم:
— مطمئنی چیزی نشده؟

آروم دستشو گذاشت رو رونم و کمی فشار داد و گفت:
— نه، بیب. فقط یه چیزی توی ذهنمه.

— چه چیزی؟

مکث کرد، لبخند زد اما نگاهش رو دزدید.
— الان نمی‌تونم بگم.

دلشوره مثل خوره به جونم افتاد. اون‌قدر که حتی طعم غذا رو نفهمیدم.
دست کوکم هنوز روی رونم بود که جیمین دید به من نگاه کرد و خندید و چون بغل کوک بود در گوشش گفت نترس کسی نمی دزدتش ولی باباش داری میبینه.

منم چون نزدیک کوک بودم شنیدم یه نگاه به بابا کردم و کوکم هم زمان با من نگاه کرد که دیدم بابا یکم عصبی داره نگاه میکنه منو و بعد کوک‌.

کوک سریع دستشو برداشت و آروم بهم گفت فکنم بابات دید ولی من ترو که به..

غذا تو گلوم و کوک سریع آب داد دستم.

_خوبی بیب؟چی شد؟
بعد بابام گفت.

_دخترم خوبی؟

_اره اره خوبم‌.

کوک بعد چند ثانیه تو گوشم گفت.
_عشقم من که ترو به فاک دادم پس چرا بابات عصبی نگام می‌کرد.

زدم به پهلوش
_آخه چه ربطی به اون داره بیشور خوب هر بابایی باشه عصبی میشه که دوست پسر دخترش جلو اون دستش روی رون دخترش باشه.

_ باشه ولی تو که به زودی زن خودم میشی.

_کوک میشه لطفا فقط غذا رو بخوری.

_بله حتما بانو.

بعد از شام....
دیدگاه ها (۰)

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۴۴بعد از شام، صدای خنده و هیاهو هنوز ت...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۴۵چند روز از خاستگاری گذشته بود و هنوز...

:༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۴۱از اتاق که بیرون اومدیم، هنوز گرمای...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۴۰صبحونه توی خنده و شوخی‌های ریز گذشت....

ارت16فصل 1اون شب ات و کوک به هم اعتراف کردن و همو بوسیدن کوک...

فیک کوک دختر کوچولوی من پارت ۳۸

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟎ات روی تختش نشسته بود. گوشی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط