ابلیس

part 65
موهاشو نوازش میکردو بوسه های ریزی رو مو و گونه اش می کاشت تا بیدارش کنه
+ دازای...بیدار شو پرنس من
دازای خیلی وقت بود که بیدار شده بود اما همچنان خودشو میزد به خواب...حرکت های چویا رو دوست داشت و دلش نمی‌خواست زود تموم شه
موهاشو عقب داد که یهو کشیده شد و تعادلش از دست داد و رو دازای افتاد
_ صبح بخیر پرنسس
چویا که متعجب بود با صبح بخیر دازای لبخندی زد و کوتاه لباشو بوسید
+ بلند شو کلی کار داریم
_ من هنوز خوابم میاد
چویا رو مثل یه عروسک بغلی تو بغلش چپوند و سرشو رو سینه اش گذاشت و با لحن بد و بچگانه ای گفت
_ نازم کن
چویا متعجب شد...هیچوقت فکر نمی‌کرد یه روز خودش خطرناک ترین عضو مافیا رو رام کنه...خیلی کیوت شده بود وقتی تو بغلش بود
+ دازای
_ هومم؟؟؟
+ این حد کیوت بودن...خیلی بهت میاد
_ جدی؟ پس من همیشه برای تو همینم چیبی جونم
چویا ریز خندید و انگشتاش رو لای موهاش برد
+ برای امروز بسه...بلند شو الان صبحونه هامون میرسه
_ من هنوز خوابم میاد
+ دازای!!!!!
_ باشه باشه
بلند شد و رو تخت نشست و به بدنش کش قوسی داد
_ لعنتی خیلی خستم
+ تازه از خواب پا شدی
خندید و دازای لبخند تلخی زدو آروم جوری که چویا نشنوه زمزمه کرد
_ خیلی دلم میخواد بخوابم...خیلی
چویا نگاهشو به دازای داد و گفت
+ چیزی گفتی؟
_ نه فقط گفتم خوابم میاد
+ خواب کافیه...بریم سراغ کارامون...من امروز سر ماموریتم
_ منم باید برم بیرون
یهویی خم شد و لباشو نرم بوسید و از رو تخت بلند شد و لباس هاشو عوض کردو آبی به دست صورتش زد و ببعد از آماده شدنش سمت در رفت و قبل رفتن چشمکی به چویا زدو از در خارج شد و از پشت در داد زد
_ مراقب خودت باش!
.............................
از اتاق بیرون اومد و نفسی گرفت...به درون برگه تو دستش نگاه انداخت و لبخند کوچیکی زد
+ دارم تنهایی میرم...من همیشه با دازای میرفتم
آهی کشید و از مافیا بیرون رفت و سوار ماشین شخصی خودش شد که البته از طرف مافیا بود
خودش پشت فرمون نشست و حرکت کرد...به آدرسی که درون برگه بود رفت و دم در ایستاد
+ بار؟ عجیبه
وارد بار شد و پشت میز نشست
+ پتروس
مرد سری تکون داد و داشت براش آماده می‌کرد که چویا تو بار چشم چرخوند...صدای دیسکو واضح به گوش می‌رسید و بلند شدو سمت اون ور بار رفت...اوضاع خوبی نبود بلکه دخترایی بودن که لباس های باز و یا حتی لباسم تنشون نبود و همراه مرد های ناشناس میرقصیدن و چویا شرط می‌بست همه شون مست بودن.
چشم چرخوند و بلاخره شخص مورد نظر رو یافت
کتشو در اورد و روی مبل کناری گذاشت و موهاشو باز کرد...اینجور ادما راحت گول میخوردن.
سمتش رفت و از پشت دستاشو دور گردنش حلقه کردو با لحن لوسی گفت
+ حاضرید با من برقصید؟
مرد مست سری تکون داد و دستشو گرفت و وسط رفتنو شروع به رقصیدن کردن و چویا باید مثل یک هر&زه رفتار میکرد و همینکارو هم کرد و بلاخره موفق شد مرد متقابل رو تحریک کنه...دم گوش چویا زمزمه کرد.
" سفید برفی با من بیا "
چویا سری تکون داد و همراهش حرکت کرد و سمت اتاق های بار رفت و چویا رو تخت نشست...مرد در حال دراوردن لباسش بود که چویا نگاهشو گرفت و صورتشو به طور چندشی جمع کرد...فقط بدن دازایش رو قبول داشت همه ی اینا واقعا هیکل داغونی داشتن...چویا حتی زخم های روی بدن دازای رو هم دیوونه وار میپرستید.
مرد روش خیمه زد و تا خواست لبای کثیفش رو روی لبای چویا بزاره تیزی ای زیر گلوش حس کرد...چون مست بود تعادل نداشت و سریع بلند شد
" چ...چیکار میکنی اونو بزار کنار...ما میخوایم خوش بگذرونیم "
+ هر چی که دزدیدی رو رد کن بیاد...فکر نکنم اسناد مدارک مافیا به کارت بیاد؟
" ها؟ درباره چی...حرف میزنی؟ "
+ عین بچه ی ادم اون چند تا برگه ی لعنتی رو میدی و سالم میمونی...نزار مجبور شم زوری بگیرمشون
چاقو رو از دست چویا قاپید و روش خیمه زدو لباس چویا رو سریع از تنش کند
" حواست باشه با کی داری حرف میزنی...پوست سفید و صافت چشم نوازه "
چویا لعنتی فرستاد و چاره ای نداشت.
پاهاشو دور سرش حلقه کرد و سرش بین پاهاش قرار گرفت که با حس ماهیچه خیسی رو رون و بالاتر از رونش چشماشو فشرد...اسلحه اش رو بیرون اورد و همونجا سرشو با استفاده از گلوله سوراخ کردو ولش کرد...
+ عوضی حرو&مزاده
بلند شدو لباسشو تنش کرد و همه جا رو گشت و بلاخره پیداشون کرد
+ احمق مدارک به این مهمی رو اینجا قایم نمیکنن
به سرعت از اتاق بیرون رفت و لیوان اماده اش رو میز رو برداشت و یک باره سر رفت و پولشو همونجا گذاشت و از بار بیرون زد...چرا حس نجاست داشت؟؟؟
_____________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴۹)

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت سهدازای و چویا با حرص به هم نگا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط