تو چه کردی که دلم را به تنم لرزاندی

تو چه کردی که دلم را به تنم لرزاندی
یک شـَبـه آمـدی وُ در دلم عُمری مانـدی

در نگاهـت چه فـروغی نهان بود، که از پرتو ِآن
عـشق، بـر دخـمه ی تاریکِ دلم افـشاندی
نه تـو آن سان بـَر ِمن بودی وُ نه من بَـر ِتـو
که بدیـن سان، تـو مرا واله ی خود گرداندی

این چه حسّی ست که من بَهـر ِتـو در دل دارم
آن چه احـساس خوشی بود، که سویم راندی
تـوچه کردی که با جـرعه ای از جام ِ لـبت
چشمه ی مِـهر، به صحرای دلم جوشاندی
تـو نبودی من از عـشق، چه میـدانستم؟
تو چه خوب آمدی وُ خوب به من فهماندی!
دیدگاه ها (۲)

می‌ترسمباران برتمام دنیا ببارد و تو نباشیاز آن روزی که رفته‌...

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ,بلکه به دست فراموشی سپردن ...

بگذار از هم جدا شویمچون پرندگانی که در هر فصل ، از دشتها و ت...

هرگز داشته هایت را به نداشته هایت نفروششاید وقتی به نداشته ه...

نیمه‌شب است؛ از آن ساعت‌هایی که سکوت، سنگین‌تر از همیشه بر س...

کابوی احمق:۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط