گاهی به خودم میگویم کاش دوستت نداشتم؛ نه از آن رو که دوست
گاهی به خودم میگویم کاش دوستت نداشتم؛ نه از آن رو که دوست داشتنت خطا بود، از آن رو که پس از تو، هیچ کس به اندازهی تو برایم آشنا نشد. آدمها آمدند و رفتند، سخن گفتند و خندیدند، اما من میان تمام آن چهرهها، هنوز دنبال آشناییِ گمشدهای میگشتم که روزی در نگاه تو پیدا کرده بودم.
تو رفتی و من ماندم با چیزهایی که هیچوقت میان ما تمام نشد؛ حرفهایی که نگفتم، سؤالهایی که نپرسیدم و علاقهای که آنقدر بیصدا ماند تا خودم هم نفهمیدم چه وقت به حسرت بدل شد.
شاید اگر بازگردی، دیگر چیزی نگویم. نه از سرِ بیمهری؛ از این جهت که بعضی دلبستگیها وقتی دیر به مقصد میرسند، دیگر شوقِ رسیدن ندارند. فقط خاطرهای هستند که آدم سالها با خودش حمل میکند و وانمود میکند وزنشان را حس نمیکند.
#دزیره
تو رفتی و من ماندم با چیزهایی که هیچوقت میان ما تمام نشد؛ حرفهایی که نگفتم، سؤالهایی که نپرسیدم و علاقهای که آنقدر بیصدا ماند تا خودم هم نفهمیدم چه وقت به حسرت بدل شد.
شاید اگر بازگردی، دیگر چیزی نگویم. نه از سرِ بیمهری؛ از این جهت که بعضی دلبستگیها وقتی دیر به مقصد میرسند، دیگر شوقِ رسیدن ندارند. فقط خاطرهای هستند که آدم سالها با خودش حمل میکند و وانمود میکند وزنشان را حس نمیکند.
#دزیره
- ۴۵
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط