.

.
در کوچه باغ هاے شهر
که تنها قدم میزنم
صدایت را بلند میکنے
و فریاد میزنے؟
یک بهار این عامل سردرد را
از من بگیر
یک بار براے رضاے خدا
آنجا که باید باشےباش!
یک بار آمدے
و هر روز هزار بار میروے
یک بار دیگر بیا
و صدایت را با خود ببر
اینها را همه گفته اند ؛
هزار بار
و تو یک بار هم نیامدے....
دیدگاه ها (۱)

عکسهایت یادگارے هایت بوےیک عطر گذرا در خیابان و نابودے

گناه میکنم؛میان هر تارِ مویتهزار آتش دارےمرا از جهنم مے ترسا...

.حرف هایےکه بر لبم دارم مزخرف است انتظارِ آمدن پاییز، اول به...

.از مسافرے جا مانده در ایستگاهے متروک که چندین سال است روزها...

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁷ویو لیلی ___---تاکسی ا...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۰۶منو یاد بابا مایکل و مامان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط