چون آفتاب خزانی ، بی تو دل من گرفته است

چون آفتاب خزانی ، بی تو دل من گرفته است
جانا ! کجایی که بی تو ، خورشید روشن گرفته است

این آسمان بی تو گویی ، سنگی است بر خانه امروز
سنگی که راه نفس را ، بر چاه بیژن گرفته است

از چشم می گیرم آبی ، تا پای تا سر نسوزم
زین آتش سرکشی که در من به خرمن گرفته است

ترسم نیایی و آید ، خاکستر من به سویت
آه از حریقی که بی تو در سینه دامن گرفته است

از کُشتنم دیگر انگار ، پروا نمی داری ای یار !
حالی که این دیر و دورت ، خونم به گردن گرفته است

چون خستگان زمین گیر ، تن بسته دارم به زنجیر
بال پریدن شکسته است ، پای دویدن گرفته است

آه ای سفر کرده برگرد ، ای طاقت بُرده برگرد
برگرد کاین بی قراری ، آرامش از من گرفته است

" حسین منزوی
دیدگاه ها (۲)

امشب غم تو در دل دیوانه نگنجند گنج است و چه گنجی که به ویران...

معنی فاصله ها چیست برایم بنویسدرد این واژه سرا چیست برایم بن...

ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﻋﺸﻖ، ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺭﺳﺪﭼﻮﻧﺎﻥ ﻣﺴﺎﻓﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﮔﺎﻩﻣﯽ ﺭ...

ﺧﯿﺎﻝ ﺧﺎﻡ ﭘﻠﻨﮓ ﻣﻦ، ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﺎﻩ ﺟﻬﯿﺪﻥ ﺑﻮﺩﻭ ﻣﺎﻩ ﺭﺍ ﺯِ ﺑﻠﻨﺪﺍﯾﺶ، ﺑ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط