در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )

پارت ۱۴ : پتوها و... پیتزا

کاکاشی نمی‌دانست چه مدت آنجا نشسته است - روی صندلی، ژولیده، تحقیر شده، برانگیخته و کاملاً گیج. انگشتانش هنوز روی دسته صندلی حلقه شده بودند، بند انگشتانش سفید شده بودند. گرمای شبح‌وار بدن اوبیتو که به بدن خودش چسبیده بود، هنوز مانند تبی زیر پوستش باقی مانده بود. هر انتهای عصبی وزوز می‌کرد.
لعنتی چه اتفاقی افتاد ...؟
اتاق ساکت بود، به جز صدای ملایم پنکه سقفی و صدای بم و ماندگار آهنگ «Earned It» که هنوز در جمجمه‌اش طنین‌انداز بود و هر ثانیه از رقص شیطانی اوبیتو را مانند موزیک ویدیویی از جهنم و بهشت ​​تکرار می‌کرد.
سرانجام - شاید به این دلیل که دیگر نمی‌توانست درد بی‌قرار را تحمل کند، یا شاید به این دلیل که پژواک صدای "شب بخیر" گفتن اوبیتو او را دیوانه می‌کرد - کاکاشی مانند کسی که در خلسه بود، بلند شد و در راهرو قدم زد. فرش صدای قدم‌هایش را خفه می‌کرد، اما ضربان قلبش رعدآسا بود. در اتاق خواب اوبیتو نیمه‌باز بود و نور طلایی LED مانند درخششی از لانه گناه به بیرون می‌تابید. تنها چیزی که کم بود، تابلوی "وارد نشوید مگر اینکه آماده از دست دادن کنترل باشید" بود، که شاید با خون و اکلیل حک شده بود.
او فقط یک ثانیه تردید کرد. فقط یک ثانیه.
سپس وارد عمل شد.
اوبیتو روی شکم دراز کشیده بود، پیراهنش را هنوز در آورده بود و با تلفنش ور می‌رفت، انگار که تازه کل سیستم عصبی کاکاشی را زیر و رو نکرده بود. پاهایش را با تنبلی از پشت به بالا تکان می‌داد، یک پایش با ریتمی که فقط خودش می‌شنید، تاب می‌خورد. نور کم‌سوی صورتی-بنفش باعث می‌شد پوست قهوه‌ای-طلایی‌اش مثل برنز مذاب بدرخشد. عضلاتش با هر حرکت تکان می‌خوردند و انحنای صاف پشتش مثل آهنربا چشمان کاکاشی را به خود جلب می‌کرد.
کاکاشی با ناله‌ای روی تخت کنار او افتاد و سعی کرد صدای سوختنش شنیده نشود. ملحفه‌ها هنوز گرم بودند. هنوز بوی ضعیفی شبیه ادکلن اوبیتو به مشام می‌رسید - چوبی، تیره و اعتیادآور.
اوبیتو فوراً سرش را بالا آورد و با لبخند گفت: «چی می‌خوای بخوری؟»
کاکاشی برگشت و بدون پلک زدن به او خیره شد.
«تو همین الان - همه اون کارا رو کردی - و حالا داری در مورد غذا از من می‌پرسی؟» صدایش چیزی بین ناباوری، هیستری و برانگیختگی مفرط بود.
اوبیتو لب‌هایش را جمع کرد. «چی؟ اوه، من یه پیتزای لعنتی گیر آوردم.»
کاکاشی هنوز گیج بود، لب‌هایش طوری از هم باز شده بود که دل اوبیتو را به بهترین شکل ممکن به هم می‌پیچاند.
اوبیتو در حالی که گوشی‌اش را با ذوق و شوق به کناری پرت می‌کرد، اعلام کرد: «من ایتالیایی سفارش می‌دم. و شاید تیرامیسو هم چون احساس جذابیت می‌کنم.»
او به کاکاشی نزدیک‌تر شد، آنقدر نزدیک که بازوهایشان به هم رسید، آنقدر نزدیک که گرمای پوستش از لایه‌های لباس کاکاشی به درون نفوذ کرد. صدای اوبیتو به زمزمه‌ای گرفته تبدیل شد، مثل مخملی که روی پوست برهنه کشیده شود.
«...اشکالی نداره اگه بچشم؟»
کاکاشی با خشونت نفسش بند آمد. "چی... تو..."
نیشخند اوبیتو رنگ گرگ به خود گرفت.
یک ثانیه بعد پای کاکاشی به سینه‌ا اوبیتو برخورد کرد.
پسر بزرگتر با فریادی از تخت پایین پرید و در حالی که دست و پایش به هم گره خورده بود و غرورش جریحه‌دار شده بود، نقش بر زمین شد.
اوبیتو از روی زمین ناله کرد: «هی! این تخت منه!» و به کاکاشی که بیش از حد از خودش راضی به نظر می‌رسید، خیره شد.
کاکاشی با لحنی خشک و رسمی گفت: «آدم‌هایی به این بی‌حیایی نباید تخت داشته باشن.» و خودش را روی ملحفه‌های تیره‌ی اوبیتو پهن کرد، انگار که می‌خواست قلمرویی را تصاحب کند. موهای نقره‌ای کاکاشی ناخواسته و به طرز خشمگین‌کننده‌ای اغواکننده روی بالش اوبیتو پخش شده بود. بدن لاغرش در برابر پارچه‌ی گران‌قیمت - مرمر کم‌رنگی که از خود وسوسه تراشیده شده بود - گناهکار به نظر می‌رسید.
اوبیتو همان‌جا که روی زمین نشسته بود، خشکش زد.
کاکاشی با تنبلی یکی از چشمانش را باز کرد.
و آن را دید.
ظاهر.
مردمک‌های چشم اوبیتو گشاد شده بودند. نگاهش با دقت به مرد جوان‌تر دوخته شده بود، انگار سعی داشت به خاطر بسپارد که سایه‌ها چطور روی استخوان ترقوه‌اش بازی می‌کردند، چطور پیراهنش کمی از کمر بالا رفته بود، چطور دهانش - نرم، بوسه‌خورده و سرخ شده - طوری به نظر می‌رسید که انگار باید در مرکز یک نقاشی رنگ روغنِ رو به زوال، یا شاید یک گناه، باشد.
«تو...» اوبیتو نفسش را بیرون داد و به جلو خزید تا اینکه بالای سر کاکاشی قرار گرفت، در حالی که یک دستش را کنار سرش گذاشته بود. صدایش به چیزی آهسته و چسبناک تبدیل شد، مثل عسلی که با گناه آمیخته شده باشد. «به من کاری نداشته باش... اما در واقع انقدر خوب به نظر می‌رسی که بتونی بخوری.»
دیدگاه ها (۶)

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )ادامه پارت ۱۴ : پتوها و....

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )ادامه پارت ۱۳ : شیطان رق...

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن ) پارت ۱۳ : شیطان رقصنده ...

پارت ۳توی راه برگشت، وقتی گای از کاکاشی خداحافظی کرد، او نصف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط