مرد نجار گوشه ی بازار

مرد نجار گوشه ی بازار
یک در چوبی جدیدی ساخت
میخ های درشت آن را کوفت
سر هر میخ را جدا پرداخت

تا مبادا فرو رود میخی
در کف دست یا به بازویی
تا مبادا از آن شود مجروح
سینه ای یا رود به پهلویی

نیش یک میخ ناگهان اما
دست آن پیر باصفا را زد
خون از آن دست خسته جاری شد
اشک او را به دیدگان آورد

دیدم آن پیرمرد می گرید
گفتم این اشک از چه لبریز است
بارها دست تو شده مجروح
این که یک زخم میخ ناچیز است

دیدم آن سوی کوچه می نگرد
سوی آن پرچم سیاه عزا
سر در فاطمیه بود انگار
روی پرچم نوشته «یا زهرا»

دیدگاه ها (۱)

. مرد نجار گوشه ی بازاریک در چوبی جدیدی ساخت میخ های درشت آن...

۳۸ سال سر قرار ساعت ۸ هر روز قبل از ساعت هشت که از سر کار بر...

*** ورود کاروان امام به شام*** دیده‌های سهل بن سعد الساعدى(...

رفته بودم سوی قبرستان شهرهر که را دیدم سوا خوابیده بوددر کن...

زن و دختر جوانی پیرمردی خسته و افسرده را کشان کشان نزد عالمی...

«« حکایت زیبای پیرمرد»» زن و دختر جوانی پیرمردی خسته و افسرد...

در آن لحظات چشمم به " کلیسا" افتاد و اشک‌هایم سرازیر شد،اما ...

ᴘᴀʀᴛ23

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط