#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
پارت: ⁶
-هی هی هی ببین کی اینجاست خانم کوچولو فرار کردی؟
ات با ترس به پشتش نگاه کرد... چطور امکان داشت اون اینجا بود
ات: ت..تهیونگ...تو...تو...
تهیونگ دستش رو تو جیبش فرو برد و نزدیک شد.
تهیونگ: واقعا فکر نکردی بعد فرارت چه بلایی سر بابات میاد؟ یا اصلا به اون مغز فندقت فشار نیوردی که چطور امکان داره بتونی از دستم فرار کنی؟ فکر کردی من انقدر ساده ام؟
حرفش تموم نشده بود که با پاش ضربه محکمی به پهلوی ات زد
ات: آخ...
تهیونگ مو های ات رو دور دستش پیچوند و سمت بالا کشید تا ات بلند شه
ات: ای... ای... نکش...
تهیونگ درحالی که به سمت مخالف حرکت میکرد لب زد
تهیونگ: بار سوم دیگه تکرار نمیکنم تو حق نداری بهم بگی چیکار کنم یا نکنم این و به گوشت آویزون کن بار سوم دیگه با زبون خوش بهت نمیگم فهمیدی؟
کم کم تهیونگ به ماشین مشکی رنگی که اون نزدیکی ها پارک شده بود رسید . در رو باز کرد و ات رو داخلش پرت کرد.
تهیونگ: دختر خوبی باش
سپس در رو بست و کنار ات نشست و به راننده دستور حرکت داد
ات کنار مردی نشسته بود که بویی از احساس نبرده بود. اشک هاش دست خودش نبود و از چشماش سرازیر شدن لباسش پف کرده بود و کل صندلی رو گرفته بود و بخشیاش هم زیر تهیونگ گیر کرده بود .
تهیونگ: بهتره خفه شی حوصله ندارم صدای گریه هات رو گوش کنم.
ات با داد گفت
ات: چی از جونم میخوای هان؟ چیکار کردم مگه؟
تهیونگ درحالی که به بیرون چشم دوخته بود جواب داد
تهیونگ: گاهی وقتا کوچیکتر ها باید تقاص کار بزرگتر هارو بپردازند، بابات وقتی خواهرم و کشت باید به فکر این میبود که احتمال داره همچین بلایی سرش بیاد...
شرط بعدی؟
بالای ۱۵ لایک💞
پارت: ⁶
-هی هی هی ببین کی اینجاست خانم کوچولو فرار کردی؟
ات با ترس به پشتش نگاه کرد... چطور امکان داشت اون اینجا بود
ات: ت..تهیونگ...تو...تو...
تهیونگ دستش رو تو جیبش فرو برد و نزدیک شد.
تهیونگ: واقعا فکر نکردی بعد فرارت چه بلایی سر بابات میاد؟ یا اصلا به اون مغز فندقت فشار نیوردی که چطور امکان داره بتونی از دستم فرار کنی؟ فکر کردی من انقدر ساده ام؟
حرفش تموم نشده بود که با پاش ضربه محکمی به پهلوی ات زد
ات: آخ...
تهیونگ مو های ات رو دور دستش پیچوند و سمت بالا کشید تا ات بلند شه
ات: ای... ای... نکش...
تهیونگ درحالی که به سمت مخالف حرکت میکرد لب زد
تهیونگ: بار سوم دیگه تکرار نمیکنم تو حق نداری بهم بگی چیکار کنم یا نکنم این و به گوشت آویزون کن بار سوم دیگه با زبون خوش بهت نمیگم فهمیدی؟
کم کم تهیونگ به ماشین مشکی رنگی که اون نزدیکی ها پارک شده بود رسید . در رو باز کرد و ات رو داخلش پرت کرد.
تهیونگ: دختر خوبی باش
سپس در رو بست و کنار ات نشست و به راننده دستور حرکت داد
ات کنار مردی نشسته بود که بویی از احساس نبرده بود. اشک هاش دست خودش نبود و از چشماش سرازیر شدن لباسش پف کرده بود و کل صندلی رو گرفته بود و بخشیاش هم زیر تهیونگ گیر کرده بود .
تهیونگ: بهتره خفه شی حوصله ندارم صدای گریه هات رو گوش کنم.
ات با داد گفت
ات: چی از جونم میخوای هان؟ چیکار کردم مگه؟
تهیونگ درحالی که به بیرون چشم دوخته بود جواب داد
تهیونگ: گاهی وقتا کوچیکتر ها باید تقاص کار بزرگتر هارو بپردازند، بابات وقتی خواهرم و کشت باید به فکر این میبود که احتمال داره همچین بلایی سرش بیاد...
شرط بعدی؟
بالای ۱۵ لایک💞
- ۶۷۹
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط