گاه یک سنجاقک

گاه یک سنجاقک
به تو دل مے بندد
و تو هر روز سحر
مےنشینےلب حوض
تا بیاید از راه
از خم پیچک نیلوفرها
روے موهاے سرت بنشیند
یا که از قطره آب کف دستت بخورد
گاه یک سنجاقک
همه معنے یک زندگے است …
دیدگاه ها (۱)

دور ... دور نیست ونزدیک ... نزدیکاز آنچه فکر کنیمبه...

خدایم را صداکردم.....نمیدانم چه میخواهی .....ولی الان برای ت...

خشت به خشت دیوارِ فراموشـ کردنت را میچینمیک هو میایے و عزیزم...

قاصدک از چه خبر آوردے؟کدامین مزرعه ے ب{ حاصل راوداع گفته اے؟...

Part ۱: ملاقات در بارانباران از عصر شروع شده بود و حالا نزدی...

نفس عمیقی کشیدی و سعی کردی خودت رو بی‌خیال نشون بدی. دستت رو...

(لانه ی وسوسه) تام ریدل

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط