#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز
#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز
#پارت_بیستم
با شنیدنِ اونکلمه از دهنِ جونگکوک
اشکام رویِ گونه هام خشک شد،اون فکر میکرد قراره بهش دست درازی کنم؟چیکار کردم که این فکرو راجب بهممیکنه؟
تویِ بغلم وول خورد و تویِ چشماش زل زدم...چشماش قرمز شده بود..میترسید..با انگشتایِ کوچولوش پیرهنمو گرفته بود و تمنا میکرد که بزارم بره...
تهیونگ:..منهیجوقت....همچین کاری باهات نمیکنم*جدی
ویو جونگکوک*
تویِ بغلش بودم و داشت تویِ چشمام زل میزد و این حرفو زد...اولین بار بود با همچین لحنی حرف میزد.
چشمامش سرد و جدی بود ولی یهو دوباره تبدیل شدن به دوتا تیله ی اشکی و مظلوم...
داشت گریه میکرد؟با اون هیکلش داشت گریه میکرد؟
منو نشوند رویِ تخت و به تاج تخت تکیه دادم...بعد از اینکار سرشو گذاشت رویِ سینه م دستاشو دورِ کمرم حلقه کرد..گریه میکرد..با صدایِ بلند گریه میکرد...نمیدونستم کارِ درست چیه و باید چه کاری انجام بدم...فقط حس کردم باید آرومش کنم...
دستمو گذاشتم رو موهاشو نوازششون کردم..
صدایِ هق هق هاش باعث شد ولم براش بسوزه..
چرا داشت گریه میکرد؟چی شده بود؟
دلممیخواست باهاش حرف بزنم ولی زبونم قفل شده بود..هنوزم بغض داشتم چون خیلی ترسیده بودم.
جونگوک:چ_چی شده؟...چ_چرا..گریه میکنی؟*آروم
ویو تهیونگ *
فک میکردم جونگکوک یه پسرِ خیلی مغرورِ و هیچ جوره حاضر نیست جلویِ بقیه گریه کنه.
ولی گریه کرد...مثلِ بید میلرزید، به خودم لعنت فرستادم که چرا ازش انتظارِ محبت دارم...چرا باید دوسم داشته باشه؟چرا باید باهام خوب رفتار کنه؟
اون لحظه تویِ بغلش...امن ترین جایِ دنیا بود..گرم بود..میتونم با اطمینان بگم تو عمرم هیچکس منو اینجوری بغل نکرده بود..دلم نمیخواست از بغلش بیرون بیام..
میخواستم التماسش کنم که یه ذره..فقط یه ذرع بهممحبت کنه.
وقتی دستشو گذاشت رویِ موهام تمامِ ارامشِ دنیا به بدنممنتقل شد..
میخواستم دستایِ کوچولوش رو بگیرم و بگم غلط کردم..منو ببخش که ترسوندمت..منو ببخش..ولی فقط از حرکتِ انگشتاش رویِ موهام لذت بردم..
باید چی جوابشو میدادم؟میگفتم از تنهایی میترسم؟اونوقت نمیپرسید پس چرا این همه سال تنها زندگی کردی؟اونوقت باید میگفتم چون خانواده م منو گردن نمیگیرن؟
تهیونگ:ک_کابوس دیدم....*گریه
ویو جونگکوک*
باور نمیکردم مردِ به اون گندگی واسه یه کابوس گریه کنه،حتما داشت دروغ میگفت
جونگکوک:فقط..کابوس؟*آروم
تهیونگ:خوابِ پدر و مادرم رو دیدم..چی از این بدتر؟*گریه
ویو جونگکوک*
نمیدونستم از چی حرف میزد.. پدر و مادرش فوت شده بودن؟هیچوقت راجب به گذشته ش کنجکاو نشده بودم..ولی الان..دلم میخواد بدونم.
جونگکوک:ی_یعنی چی؟*آروم
سعی میکردم آروم حرف بزنم تا احساس امنیت کنه و نترسه..تا حالش بهتر بشه..ولی چرا اینکارو میکردم؟من که ازش متنفرم..
ویو تهیونگ*
واسه کیوتیش مردم...کاش میتونستم همه ی گذشته مو براش بگم..بگم چقد اذیتم کردن،ولی اینجوری منو از اینی که هستم ضعیف تر میدید..اگه مسخره م میکرد چی؟
تهیونگ:پدر و مادرم ازممتنفرن...همین
جونگکوک:دلیل نمیشه انقد خودتو اذیت کنی...
تهیونگ:تو هیچی نمیدونی..
ویو جونگکوک*
شاید دوس نداشت دخالت کنم..واسه همین هیچی نگفتم..جفتمون سکوت کردیم و اجازه دادیم صدایِ بارون و رعد و برق بشه موسیقیِ اتاق..
اون تویِ بغلم مثلِ یه بچه کوچولو بود،دلم براش کباب شد،شاید نیاز داشت یکم محبت ببینه ولی حس کردم دارم زیاده روی میکنم واسه همین از بوسیدنِ موهاش پشیمون شدم و تصمیم گرفتم این کارو نکنم...و نکردم.
پتو رو روی جفتمون کشیدم و بعد
از نیم ساعت تو همون حالت خوابمون برد..
ادامه دارد..
#پارت_بیستم
با شنیدنِ اونکلمه از دهنِ جونگکوک
اشکام رویِ گونه هام خشک شد،اون فکر میکرد قراره بهش دست درازی کنم؟چیکار کردم که این فکرو راجب بهممیکنه؟
تویِ بغلم وول خورد و تویِ چشماش زل زدم...چشماش قرمز شده بود..میترسید..با انگشتایِ کوچولوش پیرهنمو گرفته بود و تمنا میکرد که بزارم بره...
تهیونگ:..منهیجوقت....همچین کاری باهات نمیکنم*جدی
ویو جونگکوک*
تویِ بغلش بودم و داشت تویِ چشمام زل میزد و این حرفو زد...اولین بار بود با همچین لحنی حرف میزد.
چشمامش سرد و جدی بود ولی یهو دوباره تبدیل شدن به دوتا تیله ی اشکی و مظلوم...
داشت گریه میکرد؟با اون هیکلش داشت گریه میکرد؟
منو نشوند رویِ تخت و به تاج تخت تکیه دادم...بعد از اینکار سرشو گذاشت رویِ سینه م دستاشو دورِ کمرم حلقه کرد..گریه میکرد..با صدایِ بلند گریه میکرد...نمیدونستم کارِ درست چیه و باید چه کاری انجام بدم...فقط حس کردم باید آرومش کنم...
دستمو گذاشتم رو موهاشو نوازششون کردم..
صدایِ هق هق هاش باعث شد ولم براش بسوزه..
چرا داشت گریه میکرد؟چی شده بود؟
دلممیخواست باهاش حرف بزنم ولی زبونم قفل شده بود..هنوزم بغض داشتم چون خیلی ترسیده بودم.
جونگوک:چ_چی شده؟...چ_چرا..گریه میکنی؟*آروم
ویو تهیونگ *
فک میکردم جونگکوک یه پسرِ خیلی مغرورِ و هیچ جوره حاضر نیست جلویِ بقیه گریه کنه.
ولی گریه کرد...مثلِ بید میلرزید، به خودم لعنت فرستادم که چرا ازش انتظارِ محبت دارم...چرا باید دوسم داشته باشه؟چرا باید باهام خوب رفتار کنه؟
اون لحظه تویِ بغلش...امن ترین جایِ دنیا بود..گرم بود..میتونم با اطمینان بگم تو عمرم هیچکس منو اینجوری بغل نکرده بود..دلم نمیخواست از بغلش بیرون بیام..
میخواستم التماسش کنم که یه ذره..فقط یه ذرع بهممحبت کنه.
وقتی دستشو گذاشت رویِ موهام تمامِ ارامشِ دنیا به بدنممنتقل شد..
میخواستم دستایِ کوچولوش رو بگیرم و بگم غلط کردم..منو ببخش که ترسوندمت..منو ببخش..ولی فقط از حرکتِ انگشتاش رویِ موهام لذت بردم..
باید چی جوابشو میدادم؟میگفتم از تنهایی میترسم؟اونوقت نمیپرسید پس چرا این همه سال تنها زندگی کردی؟اونوقت باید میگفتم چون خانواده م منو گردن نمیگیرن؟
تهیونگ:ک_کابوس دیدم....*گریه
ویو جونگکوک*
باور نمیکردم مردِ به اون گندگی واسه یه کابوس گریه کنه،حتما داشت دروغ میگفت
جونگکوک:فقط..کابوس؟*آروم
تهیونگ:خوابِ پدر و مادرم رو دیدم..چی از این بدتر؟*گریه
ویو جونگکوک*
نمیدونستم از چی حرف میزد.. پدر و مادرش فوت شده بودن؟هیچوقت راجب به گذشته ش کنجکاو نشده بودم..ولی الان..دلم میخواد بدونم.
جونگکوک:ی_یعنی چی؟*آروم
سعی میکردم آروم حرف بزنم تا احساس امنیت کنه و نترسه..تا حالش بهتر بشه..ولی چرا اینکارو میکردم؟من که ازش متنفرم..
ویو تهیونگ*
واسه کیوتیش مردم...کاش میتونستم همه ی گذشته مو براش بگم..بگم چقد اذیتم کردن،ولی اینجوری منو از اینی که هستم ضعیف تر میدید..اگه مسخره م میکرد چی؟
تهیونگ:پدر و مادرم ازممتنفرن...همین
جونگکوک:دلیل نمیشه انقد خودتو اذیت کنی...
تهیونگ:تو هیچی نمیدونی..
ویو جونگکوک*
شاید دوس نداشت دخالت کنم..واسه همین هیچی نگفتم..جفتمون سکوت کردیم و اجازه دادیم صدایِ بارون و رعد و برق بشه موسیقیِ اتاق..
اون تویِ بغلم مثلِ یه بچه کوچولو بود،دلم براش کباب شد،شاید نیاز داشت یکم محبت ببینه ولی حس کردم دارم زیاده روی میکنم واسه همین از بوسیدنِ موهاش پشیمون شدم و تصمیم گرفتم این کارو نکنم...و نکردم.
پتو رو روی جفتمون کشیدم و بعد
از نیم ساعت تو همون حالت خوابمون برد..
ادامه دارد..
- ۴۶
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط