〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
قـفـس طـلایـی
part_6
ویو میرا
چند روز بعد...
این چند روز به خاطر پروژه جدید، چند بار توی جلسهها و شرکت اصلی همدیگه رو دیده بودیم
نه اینکه چیزی تغییر کرده باشه...
فقط دیگه مثل قبل، قیافه همدیگه برامون ناآشنا نبود
کیم تهیونگ هنوز همون آدم کمحرف و خونسرد بود
ولی مشکل اینجا بود که هر بار بالاخره یه جمله میگفت..
و همون یه جمله تا چند ساعت روی اعصابم میرفت
کمکم داشتم به حضورش عادت میکردم...
اما نه به خودش
چشمام هنوز بسته بود
پتو رو تا روی سرم کشیده بودم
صدای زنگ گوشیم برای چندمین بار توی اتاق پیچید
بیتوجه بهش گذاشتم زنگ بخوره
چند ثانیه بعد دوباره...
زنگ خورد
با حرص دستمو از زیر پتو بیرون آوردم و گوشی رو پیدا کردم
بدون اینکه چشمامو باز کنم جواب دادم:
«الو...»
یه خمیازه آروم کشیدم
چند ثانیه سکوت شد
فکر کردم تماس قطع شده
تا اینکه یه صدای آروم از اون طرف اومد:
«صبح بخیر»
اخمام کمی رفت تو هم
هنوز تو خواب و بیداری بودم:
«شما...؟»
چشمامو کمی باز کردم:
«ببخشید... کی هستین؟»
چند لحظه سکوت شد
بعد همون صدای آروم گفت:
«کیم تهیونگ»
چشمام کامل باز شد
چند ثانیه فقط به گوشی خیره موندم
نشستم روی تخت:
«شماره منو از کجا آوردی؟»
صدای آرومش اومد:
«کار سختی نبود...»
ابروهام بالا رفت
چند ثانیه سکوت کردم
واقعاً بعضی وقتا نمیفهمیدم این آدم شوخی میکنه یا نه
نفس عمیقی کشیدم:
«خب؟
چیکار داشتی؟»
بدون مکث گفت:
«یه موضوع کاری»
چشمامو بستم:
«منشیها واسه همین کاران»
گفت:
«درسته»
یه مکث کوتاه کرد
بعد خیلی آروم گفت:
«ولی ترجیح دادم خودم زنگ بزنم»
گفتم:
«چه لطف بزرگی»
خیلی جدی جواب داد:
«خواهش میکنم»
واقعاً؟
چند ثانیه فقط ساکت موندم
بعد گفتم:
«خب؟»
چند لحظه بعد دوباره صداش اومد:
«پس...»
یه مکث کوتاه کرد:
«امروز میبینمتون، خانم جانگ میرا...»
اخمام جمع شد:
«ببخشید؟
منظورتون چیه؟»
ولی قبل از اینکه جواب بده...
فقط گفت:
«روز خوبی داشته باشین»
و تماس قطع شد
چند ثانیه گوشی هنوز کنار گوشم بود
بعد آروم پایینش آوردم
چی...؟
صفحه گوشی نگاه کردم
با حرص گوشی رو روی تخت پرت کردم
دستام رفت سمت موهام
مرتیکه...
یه نفس عمیق کشیدم
اعصابخردکن...
بالشم رو برداشتم و بغل کردم
روانی..
چند ثانیه مکث کردم
صبح اول وقت معما طرح میکنه...
موهامو به هم ریختم
یه جمله رو درست نمیتونه بگه؟
با حرص به گوشی نگاه کردم
امروز میبینمتون یعنی چی آخه؟!
ویو میرا
وارد اتاق کارم شدم
اینبار برخلاف صبح...
حالم بهتر بود
موهام رو شل و نامرتب بالای سرم بسته بودم
مشغول طراحی بودم
چند تا طرح روی میز پخش شده بود
کاملاً غرق طراحی بودم
بعد چند ثانیه به طرح خیره شدم
گاهی وقتی مشغول کار میشدم...
هیچ چیز دیگهای وجود نداشت
نه جلسه، نه شرکت و نه... کیم تهیونگ
واییی حتی اسمشم رو مخههه
با صدای در سرمو بلند کردم:
«بیا»
در باز شد و یونا وارد اتاق شد:
«خانم جانگ؟»
بدون اینکه سرمو کامل بلند کنم گفتم:
«بگو»
چند قدم جلو اومد:
«آقای کیم تشریف آوردن»
چند ثانیه سکوت کردم
بعد سرمو بلند کردم:
«کدوم آقای کیم؟»
یونا خیلی عادی جواب داد:
«کیم تهیونگ»
چند ثانیه فقط نگاهش کردم
بعد خیلی جدی گفتم:
«بگو من نیستم»
یونا یه لحظه مکث کرد.
«ولی...»
دوباره به طرح روی میز نگاه کردم:
«بگو اصلاً امروز شرکت نیومدم»
با کمی تردید گفت:
«ایشون... پشت درن...
گفتن میخوان یسری مدارک رو بهتون بدن...»
.
همون لحظه یاد حرف صبح افتادم...
«پس... امروز میبینمتون، خانم جانگ.»
چند ثانیه ساکت موندم
پس منظورش این بود...
زیر لب گفتم:
«از صبح برنامهریزی کرده بود رو اعصابم راه بره...»
یونا چیزی نگفت
فقط منتظر موند
یه نفس عمیق کشیدم:
«باشه...
بفرستش داخل.»
فرشته ها گفتم واستون یه پارت بزارم🫠
امیدوارم راضی باشین بوس بهتون🎀🫠
۲. استایل میرا
۳. استایل تهیونگ
#فیک#رمان#قفس_طلایی#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
قـفـس طـلایـی
part_6
ویو میرا
چند روز بعد...
این چند روز به خاطر پروژه جدید، چند بار توی جلسهها و شرکت اصلی همدیگه رو دیده بودیم
نه اینکه چیزی تغییر کرده باشه...
فقط دیگه مثل قبل، قیافه همدیگه برامون ناآشنا نبود
کیم تهیونگ هنوز همون آدم کمحرف و خونسرد بود
ولی مشکل اینجا بود که هر بار بالاخره یه جمله میگفت..
و همون یه جمله تا چند ساعت روی اعصابم میرفت
کمکم داشتم به حضورش عادت میکردم...
اما نه به خودش
چشمام هنوز بسته بود
پتو رو تا روی سرم کشیده بودم
صدای زنگ گوشیم برای چندمین بار توی اتاق پیچید
بیتوجه بهش گذاشتم زنگ بخوره
چند ثانیه بعد دوباره...
زنگ خورد
با حرص دستمو از زیر پتو بیرون آوردم و گوشی رو پیدا کردم
بدون اینکه چشمامو باز کنم جواب دادم:
«الو...»
یه خمیازه آروم کشیدم
چند ثانیه سکوت شد
فکر کردم تماس قطع شده
تا اینکه یه صدای آروم از اون طرف اومد:
«صبح بخیر»
اخمام کمی رفت تو هم
هنوز تو خواب و بیداری بودم:
«شما...؟»
چشمامو کمی باز کردم:
«ببخشید... کی هستین؟»
چند لحظه سکوت شد
بعد همون صدای آروم گفت:
«کیم تهیونگ»
چشمام کامل باز شد
چند ثانیه فقط به گوشی خیره موندم
نشستم روی تخت:
«شماره منو از کجا آوردی؟»
صدای آرومش اومد:
«کار سختی نبود...»
ابروهام بالا رفت
چند ثانیه سکوت کردم
واقعاً بعضی وقتا نمیفهمیدم این آدم شوخی میکنه یا نه
نفس عمیقی کشیدم:
«خب؟
چیکار داشتی؟»
بدون مکث گفت:
«یه موضوع کاری»
چشمامو بستم:
«منشیها واسه همین کاران»
گفت:
«درسته»
یه مکث کوتاه کرد
بعد خیلی آروم گفت:
«ولی ترجیح دادم خودم زنگ بزنم»
گفتم:
«چه لطف بزرگی»
خیلی جدی جواب داد:
«خواهش میکنم»
واقعاً؟
چند ثانیه فقط ساکت موندم
بعد گفتم:
«خب؟»
چند لحظه بعد دوباره صداش اومد:
«پس...»
یه مکث کوتاه کرد:
«امروز میبینمتون، خانم جانگ میرا...»
اخمام جمع شد:
«ببخشید؟
منظورتون چیه؟»
ولی قبل از اینکه جواب بده...
فقط گفت:
«روز خوبی داشته باشین»
و تماس قطع شد
چند ثانیه گوشی هنوز کنار گوشم بود
بعد آروم پایینش آوردم
چی...؟
صفحه گوشی نگاه کردم
با حرص گوشی رو روی تخت پرت کردم
دستام رفت سمت موهام
مرتیکه...
یه نفس عمیق کشیدم
اعصابخردکن...
بالشم رو برداشتم و بغل کردم
روانی..
چند ثانیه مکث کردم
صبح اول وقت معما طرح میکنه...
موهامو به هم ریختم
یه جمله رو درست نمیتونه بگه؟
با حرص به گوشی نگاه کردم
امروز میبینمتون یعنی چی آخه؟!
ویو میرا
وارد اتاق کارم شدم
اینبار برخلاف صبح...
حالم بهتر بود
موهام رو شل و نامرتب بالای سرم بسته بودم
مشغول طراحی بودم
چند تا طرح روی میز پخش شده بود
کاملاً غرق طراحی بودم
بعد چند ثانیه به طرح خیره شدم
گاهی وقتی مشغول کار میشدم...
هیچ چیز دیگهای وجود نداشت
نه جلسه، نه شرکت و نه... کیم تهیونگ
واییی حتی اسمشم رو مخههه
با صدای در سرمو بلند کردم:
«بیا»
در باز شد و یونا وارد اتاق شد:
«خانم جانگ؟»
بدون اینکه سرمو کامل بلند کنم گفتم:
«بگو»
چند قدم جلو اومد:
«آقای کیم تشریف آوردن»
چند ثانیه سکوت کردم
بعد سرمو بلند کردم:
«کدوم آقای کیم؟»
یونا خیلی عادی جواب داد:
«کیم تهیونگ»
چند ثانیه فقط نگاهش کردم
بعد خیلی جدی گفتم:
«بگو من نیستم»
یونا یه لحظه مکث کرد.
«ولی...»
دوباره به طرح روی میز نگاه کردم:
«بگو اصلاً امروز شرکت نیومدم»
با کمی تردید گفت:
«ایشون... پشت درن...
گفتن میخوان یسری مدارک رو بهتون بدن...»
.
همون لحظه یاد حرف صبح افتادم...
«پس... امروز میبینمتون، خانم جانگ.»
چند ثانیه ساکت موندم
پس منظورش این بود...
زیر لب گفتم:
«از صبح برنامهریزی کرده بود رو اعصابم راه بره...»
یونا چیزی نگفت
فقط منتظر موند
یه نفس عمیق کشیدم:
«باشه...
بفرستش داخل.»
فرشته ها گفتم واستون یه پارت بزارم🫠
امیدوارم راضی باشین بوس بهتون🎀🫠
۲. استایل میرا
۳. استایل تهیونگ
#فیک#رمان#قفس_طلایی#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۴.۲k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط