عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خرید

عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خرید
تکه تکه قلب را می داد و مهلت می خرید

تا سحر بیدار بود و با زبانِ عاشقی
جرعه جرعه شعر می نوشاند و لکنت می خرید

لابلای دوزخِ شبهای حسرت زای خویش
در خیالاتش، کنارِ یار، جنّت می خرید

در کنارِ سفره ی خالی، برای عشقِ خود
از خدای مهربانِ خویش برکت می خرید

لحظه لحظه ساعتش را می شکست و بعد از آن
لحظه ها را می شمرد و باز ساعت می خرید

قسمتش چیزی به جز تنها شدن گویا نبود
از قضا، در کوچه ی تقدیر، قسمت می خرید

متهم می شد میانِ خلق، اما باز هم
آبرو می داد و جایش، بارِ تهمت می خرید

نامِ شاعر را نگویم تا نباشد غیبتش
بینوا در شهر می گشت و محبت می خرید
دیدگاه ها (۳)

واژها را اشتبـــــاه فهمیده ایم!دوست داشتن را گناه فهمیده ای...

«ساعت»، «زندگیت را»،به،«افق»، آدمهای «ارزان قیمت»، «کوک نکن»...

گاهـــــے آنلاینـــــیمبـــــے هیچ دلیلـــــےنـہ ڪســـــے هس...

زندگی کنمهربان ، ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮﺭﻭﻧﻖِ ﻋﻤﺮِ ﺟﻬﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺻﺒﺎﺣﯽ ﮔﺬﺭﺍﺳت......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط