به اسم یه مرد تغریبا و خورده ای به اسم مین یونگی

𝒌𝒉𝒊𝒚𝒂𝒏𝒂𝒕 𝒅𝒖𝒓𝒐𝒒𝒉𝒊𝒏
𝘍𝘈𝘚𝘓 𝟑⃠
𝔓𝔞𝔯𝔱 𝟏𝟐
"به اسم یه مرد تغریبا ۳۰ و خورده ای به اسم مین یونگی"

با شنیدن اسم یونگی قلبم شروع کرد تند تپش کردن
یعنی با جونگکوک اومده؟
چرا ۹ تا بلیط؟
یعنی به حرفم گوش کرد؟
اونم بعد پنج سال جدایی؟
هه مشخصه دیگه بچه و زنشو با خودش اورده
ا/ت چه انتظاری داری الان هم اومده تورو زجر بده
فقط همین
اصلا نباید یه همچین چیزی به یونگی میگفتی
رو به بادیگارد سر تکون دادم و داخل برگشتم
برام مهم نبودن
سمت دیانا رفتم و کیف مدرسه اش رو از روی شونه اش برداشتم و توی دستم فشردم و گفتم

_ میتونی بری طبقه بالا استراحت کنی!

دیانا که با دیدن اون جمعیت ذوق زده بود رو بهم کرد
"نه میمونم پیش شما"

سری تکون دادم و کیف و به یکی از بادیگارد ها دادم
سمت جمعیت برگشتم که سوال ها شروع شد

"خانوم کیم دخترتون از همسرتون هستن یا به سرپرستی گرفتیدش"
"عذر میخوام خانوم از برند جدید چند هزارتا تولید شده"
"برند جدید کی به نمایش گذاشته میشه"
"دخترتون چند سالشونه"
"اسمشون چیه"
"کی میتونیم از فروشگاه خرید کنیم"

و کلی سوال دیگه
رو به رو ایستادم که میکروفن جلوم نگه داشته شد

_از برند جدیدمون ۱۰ میلیون تولید کردیم
_برند جدیدمون امروز به نمایش گذاشته میشه
_بعد از شروع افتتاح جشن میتونید خرید کنید
و بعد لبخند همیشگیمو روی لب هام نشوندم که محافظ ها از ما سه تا دورشون کردن
چشم چرخوندم که
یونگی ... خودش بود؟
چقدر تغییر کردی پسر
به سمتم میومد
چند قدم جلو رفتم که محافظ نذاشت بیشتر از این نزدیک بیاد
سمت بادیگارد رفتم و گفتم

_اقای مین! بزارید بیان

و بعد بادیگارد حلقه رو شکست که یونگی داخل اومد

سرش پایین بود که دست جلو بردم که سر بالا اورد و توی چشم هام خیره شد
دستمو گرفت که گفتم

_خوش اومدی شوگولی

و بعد خنده ملیح و بزرگی زدم که خنده لثه ایش روی لب هاش نشست
شوگولی ترکیب گوگولی و شوگا بود که قبلا بیشتر اوقات بهش میگفتم
دستمون جدا کردیم و جدی نگاهش کردم
فورا جدی شد و گفت

"همونطور که خواستی بهش گزارش دادم فقط این دفعه فرق میکنه"

سری به معنای چرا تکون دادم که فهمید و ادامه داد

"خواهرش رو هم اورده اونم به عنوان همراه اما شخص سوم و خودت باید ببینی! حالا میخوای چیکار کنی؟"
_بزار خودش بیاد جلو... توی نقشه هاش دخالت نکن
"اوکیه"

دیانا فورا اومد سمتم و به پام چسبید
درسته ۱۲ سالش بود ولی خیلی جثش ریز بود
یونگی روی زانو هاش نشست تا هم قد دیانا بشه و گفت

"یاا ببین کی اینجاست ..دختر کوچولو شما همونی نبودی که تو بار با نقشه سمت اتی رفتی"

دیانا کیوت سر تکون داد و گفت

'ازتون ممنونم جناب مین'

یونگی سری تکون داد بلند شد

"من دیگه باید برم شک میکنن"

سری تکون دادم که با یه لبخند لثه ای رفت
سمت سون وو رفتم و دم گوشش گفتم

_حواست باشه شروع شد اقای شوهر معروفم

تکخند مردونه ای کرد که نامفهوم به اکیپ جونگکوکشون اشاره کردم و گفتم

_به زودی سر دسته اشون و میبینی

سون وو نکاهی بهم کرد و گفت

"میبخشیش؟"

سرد نگاهی بهش کردم و گفتم

_انتظار نداری که بعد اون همه شکستن ببخشمش؟

سری تکون داد و کمرمو گرفت
دست دیانا و گرفتم و به گوشه ای که میز ما بود رفتیم
کنار سون وو نشستم و از قصد با عشوه دم گوشش حرف میزدم
نگاهم به صورت سرخ و عصبی جونگکوک قفل شد که سون وو توی گوشم گفت

"اونطور رفتار نکن بهش نگاه نکن توجه نداشته باش"

دختر و پسر در گوشی حرف میزند غافل از ان شایعه هایی که قرار است توی فضای مجازی پر شوند و این همه معروفیت رو تموم و تبدیل به یک کابوس وحشتناک کنه

#Mahlin
#BTS #RM #JIN #SUGA #J_HOP #JIMIN #TAEHYUNG #JUNGKOOK #ARMY #BTS #BANGATAN #FEYK
#فیک_بی_تی_اس
#بنگتن_نیوز
#مهسا_نویس
#نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک
#ارمی #بی_تی_اس #بنگتن #فیک
دیدگاه ها (۴)

𝒌𝒉𝒊𝒚𝒂𝒏𝒂𝒕 𝒅𝒖𝒓𝒐𝒒𝒉𝒊𝒏𝘍𝘈𝘚𝘓 𝟑⃠ 𝔓𝔞𝔯𝔱 𝟏𝟏این سنگینی نگاه مردم عادی بو...

𝒌𝒉𝒊𝒚𝒂𝒏𝒂𝒕 𝒅𝒖𝒓𝒐𝒒𝒉𝒊𝒏𝘍𝘈𝘚𝘓 𝟑⃠ 𝔓𝔞𝔯𝔱 𝟏𝟎روبه تهیونگ و بچه ها گفتم_نق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط