چیزی از فرق سرش به سرعت پایین آمد از چشمهایش بیرون زد

چیزی از فرقِ سرش به سرعت پایین آمد. از چشم‌هایش بیرون زد. گلویش را خراشید و توی دلش فرو ریخت. این شکلِ طبیعیِ چیزی بود، که بعدها فهمید غصه است.

فریبا وفی
از کتابِ ترلان
دیدگاه ها (۱)

#گاهی میانِ #این_همه #آدم #فقط #یک_نفر حالت را #می_فهمد ...ح...

‌چه حرف‌هاکه درونم نگفته می‌ماندخوشا به حال شماهاکه شاعری بل...

💔 ‏ای کاش آدم این آپشنو داشت که وقتی ناراحت بود و کسی ازش می...

وه که جدا نمی شود نقش تو از خیالِ من ... #سعدی

همه شوکه بود نه از این حال مین جی از این افکارش . میون‌شی آر...

شوگا هر روز برای نانا پیام می‌فرستاد.صبح‌ها: امروز حالت خوبه...

عشق اغیشته به خون )پارت ۲۰۴نفس هایش هر دقیقه به شمار میافتاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط