‌

‌
🌧🌙—
ماتوقع‌زیادی‌نداشتیم.
تنهادلمان‌می‌خواست‌جواب‌خوبی‌هاخوبی‌باشد.
ماتنهادلمان‌می‌خواست‌بشودمحبت‌کرد‌و‌زخم‌نخورد.
بشودباورکردوناامیدنشد.
ماتوقع‌زیادی‌نداشتیم‌اما
طوردیگری‌هم‌نتوانستیم‌باشیم.
تنهابه‌مرورآموختیم‌فاصله‌بگیریم،
دورشویم‌
وخودرابسپاریم‌به‌خدایی‌که‌ازدلمان‌باخبر‌‌است...🖇🤎
دیدگاه ها (۰)

🦢 پارت بیست‌ودوم | فاصلهصبح، فضای خانه عجیب ساکت بود.لیانا س...

سلام ، نوشته های این پست اشکال شرعی و خدایی داره ! الآن برات...

🖤 مافیای منقسمت ششم | شکات با همان حالت لجبازانه جلوی در ایس...

حالا فاصله‌تون خیلی کمتر بود.و تو تونستی صورتش رو ببینی.چشم‌...

قسمت بیست و دو

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p56جیمین از جاش بلند شد. قدم‌هاش آهسته بو...

((((((پارت پنج)))))))

پارت چهارم: گذشتهاتاق برای چند لحظه در سکوت فرو رفت.جونگ‌کوک...

🎭 آخرین نقشپارت سیزدهمآخرین روز فیلم‌برداری رسیده بود.همه‌ی ...

عشقی گمشده در تاریکی جنگلپارت ۸(از زبون راوی)...وقتی اون گل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط