⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎زنجیره های خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_²
آن صدا، تنها یک موجِ صوتی نبود؛ گویی خودِ تاریکی بود که با کلمات سخن میگفت. اِلا، در حالی که از سرما و وحشت به خود میلرزید، سعی کرد خود را جمع کند. او نمیخواست در برابر این موجودِ ناشناخته، شکسته و مغلوب به نظر برسد. با تمام توانِ باقیمانده، پاهای لرزانش را تکان داد و با تکاپویی ناامیدانه ایستاد.
اما هر چقدر هم که سعی میکرد با غرور بایستد، لرزشِ شانههایش و نفسهای بریدهبریدهاش، تمامِ دروغِ شجاعتش را لو میداد.
مرد از میان سایهها بیرون آمد. او دقیقاً همان چیزی بود که افسانهها میگفتند، اما فراتر از آن. قد بلند و قامتِ استوارش، سایهای عظیم بر روی زمین انداخته بود. موهای سپیدش در تاریکی میدرخشید و پوست یخیاش، گویی از خودِ سنگِ کوهستان ساخته شده بود. اما چشمانش… چشمان مشکیاش چنان عمیق و بیانتها بود که اِلا احساس کرد اگر در آنها خیره شود، در یک سیاهچالهی ابدی غرق خواهد شد.
او به آرامی، با قدمهایی که هیچ صدایی از خود بر نمیآورد، به سمت اِلا نزدیک شد. هر قدم او، مثل ضربهای بر قلب اِلا بود.
وقتی به او رسید، اِلا خواست عقب رفت، اما سردیِ دیوارِ پشت سرش مانع شد. مرد ایستاد.
فاصله میان آنها به قدری کم بود که اِلا میتوانست سرمایِ منتشر شده از بدنِ او را حس کند.
ناگهان، دستِ سرد و قدرتمندِ مرد بالا آمد. اِلا چشمانش را بست و منتظرِ ضربهای بود که زندگیاش را تمام کند، اما چیزی که حس کرد، متفاوت بود. انگشتانِ مرد، سردتر از یخِ کوهستان، چانه اِلا را گرفت و با فشارِ ملایمی، سرِ او را بالا آورد تا مجبور شود در آن چشمانِ تاریک نگاه کند.
وُید، با صدایی که حالا آرامتر اما سنگینتر از قبل بود، زمزمه کرد:
پس اون قربانی تو هستی.. »
نیشخندی زد:
ترسو تر از اون چیزی هستی که فکر میکردم »
اِلا، انگار که کنترل زبانش را نداشت گفت:
خب به عنوان عمو نوئل که جلوم واینستادی به عنوان ازرائیل جلوم وایستادی »
بعد از اینکه متوجه شد چی گفت، لبش را گاز گرفت و در دلش بر خودش لعنت فرستاد: ( اِلا خنگ این چی بود گفتی دو دقیقه جلوی دهنت رو بگیر )
ناگهان، دستِ سرد و قدرتمندِ مرد بالا آمد. اِلا چشمانش را بست و منتظرِ ضربهای بود که زندگیاش را تمام کند، اما چیزی که حس کرد، متفاوت بود. انگشتانِ مرد، سردتر از یخِ کوهستان، چانه اِلا را گرفت و با فشارِ ملایمی، سرِ او را بالا آورد تا مجبور شود در آن چشمانِ تاریک نگاه کند.
وُید، با صدایی که حالا آرامتر اما سنگینتر از قبل بود، زمزمه کرد:
زبون تیزی داری.. »
او کمی مکث کرد، نگاهش را از چشمان اِلا به لبهای لرزان او دوخت و با لبخندی که هیچ اثری از مهربانی در آن نبود، ادامه داد:
هیچ صدایی نمیخوام ازت بشنوم »
چانه دختر را رها کرد و دوباره توی تاریکی گم شد، اِلا دستشو روی قلبش گذاشت و نفس تازه ای کشید.
ادامه دارد...
☠︎زنجیره های خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_²
آن صدا، تنها یک موجِ صوتی نبود؛ گویی خودِ تاریکی بود که با کلمات سخن میگفت. اِلا، در حالی که از سرما و وحشت به خود میلرزید، سعی کرد خود را جمع کند. او نمیخواست در برابر این موجودِ ناشناخته، شکسته و مغلوب به نظر برسد. با تمام توانِ باقیمانده، پاهای لرزانش را تکان داد و با تکاپویی ناامیدانه ایستاد.
اما هر چقدر هم که سعی میکرد با غرور بایستد، لرزشِ شانههایش و نفسهای بریدهبریدهاش، تمامِ دروغِ شجاعتش را لو میداد.
مرد از میان سایهها بیرون آمد. او دقیقاً همان چیزی بود که افسانهها میگفتند، اما فراتر از آن. قد بلند و قامتِ استوارش، سایهای عظیم بر روی زمین انداخته بود. موهای سپیدش در تاریکی میدرخشید و پوست یخیاش، گویی از خودِ سنگِ کوهستان ساخته شده بود. اما چشمانش… چشمان مشکیاش چنان عمیق و بیانتها بود که اِلا احساس کرد اگر در آنها خیره شود، در یک سیاهچالهی ابدی غرق خواهد شد.
او به آرامی، با قدمهایی که هیچ صدایی از خود بر نمیآورد، به سمت اِلا نزدیک شد. هر قدم او، مثل ضربهای بر قلب اِلا بود.
وقتی به او رسید، اِلا خواست عقب رفت، اما سردیِ دیوارِ پشت سرش مانع شد. مرد ایستاد.
فاصله میان آنها به قدری کم بود که اِلا میتوانست سرمایِ منتشر شده از بدنِ او را حس کند.
ناگهان، دستِ سرد و قدرتمندِ مرد بالا آمد. اِلا چشمانش را بست و منتظرِ ضربهای بود که زندگیاش را تمام کند، اما چیزی که حس کرد، متفاوت بود. انگشتانِ مرد، سردتر از یخِ کوهستان، چانه اِلا را گرفت و با فشارِ ملایمی، سرِ او را بالا آورد تا مجبور شود در آن چشمانِ تاریک نگاه کند.
وُید، با صدایی که حالا آرامتر اما سنگینتر از قبل بود، زمزمه کرد:
پس اون قربانی تو هستی.. »
نیشخندی زد:
ترسو تر از اون چیزی هستی که فکر میکردم »
اِلا، انگار که کنترل زبانش را نداشت گفت:
خب به عنوان عمو نوئل که جلوم واینستادی به عنوان ازرائیل جلوم وایستادی »
بعد از اینکه متوجه شد چی گفت، لبش را گاز گرفت و در دلش بر خودش لعنت فرستاد: ( اِلا خنگ این چی بود گفتی دو دقیقه جلوی دهنت رو بگیر )
ناگهان، دستِ سرد و قدرتمندِ مرد بالا آمد. اِلا چشمانش را بست و منتظرِ ضربهای بود که زندگیاش را تمام کند، اما چیزی که حس کرد، متفاوت بود. انگشتانِ مرد، سردتر از یخِ کوهستان، چانه اِلا را گرفت و با فشارِ ملایمی، سرِ او را بالا آورد تا مجبور شود در آن چشمانِ تاریک نگاه کند.
وُید، با صدایی که حالا آرامتر اما سنگینتر از قبل بود، زمزمه کرد:
زبون تیزی داری.. »
او کمی مکث کرد، نگاهش را از چشمان اِلا به لبهای لرزان او دوخت و با لبخندی که هیچ اثری از مهربانی در آن نبود، ادامه داد:
هیچ صدایی نمیخوام ازت بشنوم »
چانه دختر را رها کرد و دوباره توی تاریکی گم شد، اِلا دستشو روی قلبش گذاشت و نفس تازه ای کشید.
ادامه دارد...
- ۷۶۵
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط