***
***
### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **پارت ۱۰:
نگاهِ خیرهی جونگکوک توی چشمهام قفل شده بود، اما من فرصتِ فکر کردن به اون نگاهِ لعنتی رو نداشتم. با یک حرکتِ سریع، لولهی تفنگ رو روی شقیقهی جونگکوک محکمتر فشردم و با سر به لیسا علامت دادم.
لیسا که قشنگ فهمրید توی سرِ من چی میگذره، پوزخندی زد و کلتش رو بیشتر روی شقیقهی نامجون فشار داد. نامجون که رنگش مثل گچ سفید شده بود، با خشم غرید:
- «لیسا... دیوونه شدی؟ میدونی داری با کی در میافتی؟»
لیسا چشمش رو براش نازک کرد و گفت:
- «خفه شو نامجون! امروز قراره بفهمی زنها چطوری بازی رو تموم میکنن!»
همین طور که تفنگها روی شقیقهی این دو تا رئیسِ مغرور و خطرناک بود، عقبعقب سمتِ درِ اتاق حرکت کردیم. جونگکوک هیچ تلاشی برای فرار نکرد؛ فقط با اون لبخندِ مکار و جذابش، قدمبهقدم باهام راه اومد و زیر لب طوری که فقط خودم بشنوم زمزمه کرد:
- «دارم بهت افتخار میکنم، توله... ولی امشب بایدوانده کجا فرار کنی؟»
- «دهنت رو ببند و راه برو، جونگکوک!»
آرومآروم از اتاقِ کار زدیم بیرون و قدمبهقدم راه افتادیم سمتِ راهپلهها. تا رسیدیم به لبهی پلهها، چشمم افتاد به پایین؛ همهی افرادِ مافیا، بادیگاردها، تهیهکننده و حتی سوگا و آیسو با اسلحههای آمادهایستاده بودن و منتظرِ یک اشاره بودن تا عمارت رو به خون بکشن.
با دیدنِ ما که دو تا رئیسشون رو گروگان گرفته بودیم، همگی خشکشون زد و اسلحههاشون رفت پایین!
صدای بم و قدرتمندم توی سالنِ بزرگِ عمارت پیچید:
- «همه سرجاتون خفه خون میگیرین و اسلحههاتون رو میذارین زمین! اگر کسی جرات کنه حتی یک قدم بیاد جلو، مغزِ جفتِ این مردهای مغرور رو همینجا میپاشم روی زمین! فهمیدین؟!»
سوگا با چشمهای گرد شده از تعجهز، سرش رو خاروند و با صدای بلند گفت:
- «اوه مای گاد... اینا دارن رئیسها رو گروگان میگیرن! بچهها، اسلحهها غلاف، کسی تکون نخوره تا این دو تا فرشتهی عذاب کارشون تموم بشه!»
جونگکوک سرش رو کمی کج کرد و با صدای بلند، طوری که همه بشنون، رو به افرادش کرد و گفت:
- «گوش کنید به حرفِ خانمم! هر کسی تکون بخوره، خودم شخصاً خفهش میکنم. بذارید ببینیم تا کجا پیش میره...»
نامجون هم که دید چارهای نداره، با دندونهای قفل شده به بادیگاردهایش نگاه کرد و غرید:
- «مگه کرید؟! گمشید کنار، راه رو باز کنید!»
با لیسا، در حالی که انگشتهامون روی ماشه بود و جونگکوک و نامجون رو مثلِ عروسک دنبالِ خودمون میکشیدیم، راه افتادیم سمتِ درِ بزرگِ خروجیِ عمارت...
***
فردا ۴ پارت میزارم تا شب که ۱۵ تا قسمت بشه و ۱۵ تا گه شد ی خبر دارم براتون
### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **پارت ۱۰:
نگاهِ خیرهی جونگکوک توی چشمهام قفل شده بود، اما من فرصتِ فکر کردن به اون نگاهِ لعنتی رو نداشتم. با یک حرکتِ سریع، لولهی تفنگ رو روی شقیقهی جونگکوک محکمتر فشردم و با سر به لیسا علامت دادم.
لیسا که قشنگ فهمրید توی سرِ من چی میگذره، پوزخندی زد و کلتش رو بیشتر روی شقیقهی نامجون فشار داد. نامجون که رنگش مثل گچ سفید شده بود، با خشم غرید:
- «لیسا... دیوونه شدی؟ میدونی داری با کی در میافتی؟»
لیسا چشمش رو براش نازک کرد و گفت:
- «خفه شو نامجون! امروز قراره بفهمی زنها چطوری بازی رو تموم میکنن!»
همین طور که تفنگها روی شقیقهی این دو تا رئیسِ مغرور و خطرناک بود، عقبعقب سمتِ درِ اتاق حرکت کردیم. جونگکوک هیچ تلاشی برای فرار نکرد؛ فقط با اون لبخندِ مکار و جذابش، قدمبهقدم باهام راه اومد و زیر لب طوری که فقط خودم بشنوم زمزمه کرد:
- «دارم بهت افتخار میکنم، توله... ولی امشب بایدوانده کجا فرار کنی؟»
- «دهنت رو ببند و راه برو، جونگکوک!»
آرومآروم از اتاقِ کار زدیم بیرون و قدمبهقدم راه افتادیم سمتِ راهپلهها. تا رسیدیم به لبهی پلهها، چشمم افتاد به پایین؛ همهی افرادِ مافیا، بادیگاردها، تهیهکننده و حتی سوگا و آیسو با اسلحههای آمادهایستاده بودن و منتظرِ یک اشاره بودن تا عمارت رو به خون بکشن.
با دیدنِ ما که دو تا رئیسشون رو گروگان گرفته بودیم، همگی خشکشون زد و اسلحههاشون رفت پایین!
صدای بم و قدرتمندم توی سالنِ بزرگِ عمارت پیچید:
- «همه سرجاتون خفه خون میگیرین و اسلحههاتون رو میذارین زمین! اگر کسی جرات کنه حتی یک قدم بیاد جلو، مغزِ جفتِ این مردهای مغرور رو همینجا میپاشم روی زمین! فهمیدین؟!»
سوگا با چشمهای گرد شده از تعجهز، سرش رو خاروند و با صدای بلند گفت:
- «اوه مای گاد... اینا دارن رئیسها رو گروگان میگیرن! بچهها، اسلحهها غلاف، کسی تکون نخوره تا این دو تا فرشتهی عذاب کارشون تموم بشه!»
جونگکوک سرش رو کمی کج کرد و با صدای بلند، طوری که همه بشنون، رو به افرادش کرد و گفت:
- «گوش کنید به حرفِ خانمم! هر کسی تکون بخوره، خودم شخصاً خفهش میکنم. بذارید ببینیم تا کجا پیش میره...»
نامجون هم که دید چارهای نداره، با دندونهای قفل شده به بادیگاردهایش نگاه کرد و غرید:
- «مگه کرید؟! گمشید کنار، راه رو باز کنید!»
با لیسا، در حالی که انگشتهامون روی ماشه بود و جونگکوک و نامجون رو مثلِ عروسک دنبالِ خودمون میکشیدیم، راه افتادیم سمتِ درِ بزرگِ خروجیِ عمارت...
***
فردا ۴ پارت میزارم تا شب که ۱۵ تا قسمت بشه و ۱۵ تا گه شد ی خبر دارم براتون
- ۲۹۶
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط