୨୧ ────── 🌸🦋🌸 ────── ୨୧

୨୧ ────── 🌸🦋🌸 ────── ୨୧

🌸 پارت 26 — ویو تهیونگ

آت نگاهم کرد.
آت: حالت خوبه؟ (◍•ᴗ•◍)♡

سریع خودمو جمع کردم.
ته: آره، خوبم.

نامجون رو به آت گفت:
نامجون: آت، چیزی سفارش ندادی‌ها. 🎀

آت لبخند زد. (。・ω・。)ノ♡
آت: بذار هیون جون بیاد، بعد سفارش می‌دیم.

همین که دوباره اون کلمه رو شنیدم، اخمام ناخودآگاه رفت توی هم. 😑💭
ته: هیون جون...

هر بار این کلمه رو می‌شنیدم، یه جوری حرصم می‌گرفت که خودمم نمی‌فهمیدم چرا.
انگار فقط شنیدن اسمش کافی بود تا حواسم از همه‌چی پرت بشه... (¬_¬")💜

چند لحظه بعد هیون‌وو برگشت سر میز و نشست.
هیون‌وو: خوب، چه خبرا؟ چیکارا می‌کنید؟

اعضا: هیچ.

آت خندید. (≧▽≦)♡
آت: کوک و ته مناسبت این رستوران رفتن چی بود؟

کوک که انگار منتظر همین سؤال بود، خواست جواب بده.
کوک: راستش...

همون لحظه با آرنجم محکم به پهلوش زدم. 😐

کوک حرفش رو خورد و با تعجب نگام کرد. (⊙_⊙)
ته: همین‌جوری.

آت ابروشو بالا انداخت. (•̀ᴗ•́)و
آت: همین‌جوری؟

ته: آره. یه دورهمی ساده‌ست.

کوک زیر لب گفت:
کوک: آره... خیلی هم ساده. 😂

نگاهش کردم.
ته: کوک.

کوک: باشه، چیزی نگفتم. ( ̄▽ ̄;)ゞ

هیون‌وو خندید.
هیون‌وو: خب، پس حالا که همه اینجاییم، سفارش بدیم. 🌷

من سعی کردم حواسم رو به منوی غذا بدم. 📖

هیون‌وو منو رو برداشت و رو به آت گفت:
هیون‌وو: دردونه، چی دوست داری؟

آت نگاهی به منو انداخت.
آت: نمی‌دونم، تو انتخاب کن هیون جون.

دوباره همون اسم. 😐💭

ته: 😐

جین که قیافه‌م رو دید، سرش رو پایین انداخت تا خنده‌ش معلوم نشه. (≧▽≦)😂

هیون‌وو چند غذا سفارش داد.

بعد رو به آت گفت:
هیون‌وو: اگه خوشت نیومد، غذای خودمو باهات عوض می‌کنم.

آت: تو خیلی خوبی هیون جون. 😭💜🌷

من دیگه واقعاً نمی‌دونستم با خودم چیکار کنم. (; ̄Д ̄)

کوک آروم گفت:
کوک: ته، یه نفس بکش.

ته: دارم می‌کشم.

کوک: معلومه؟ 😂

چند دقیقه بعد غذاها رسید. 🍽️🌸

آت مشغول غذا خوردن شد.

هیون‌وو متوجه شد کمی از غذا روی گوشه‌ی لب آت مونده.

با خنده دستمالی برداشت و گفت:
هیون‌وو: صبر کن دردونه.

دستمال رو به آت داد.

آت: ممنون هیون جون. (♡ω♡) 💜🎀

من قاشقم رو روی میز گذاشتم.

جین سریع نگام کرد.

جین: ته، قاشقت سالمه؟ 🤣

ته: جین...

جین خندید. (≧▽≦)😂

آت که متوجه شده بود من دوباره عصبی شدم، با شیطنت نگام کرد. (。•̀ᴗ-)✧🦋

آت: ته؟

ته: چی؟

آت: چرا این‌قدر ساکتی؟

ته: چیزی نیست.

آت: مطمئنی؟

ته: آره.

آت لبخند زد و خیلی آروم گفت: (◜‿◝)♡
آت: فکر کنم می‌دونم چرا.

نگاهش کردم.

ته: چرا؟

آت سرش رو کمی کج کرد. 🌷

آت: چون هیون جون رو دوست ندارم تنها بذارم. 😌🎀

چشمام گرد شد. (⊙///⊙)💫

کوک زیر میز به پام زد که چیزی نگو.

اما آت دیگه نتونست خنده‌ش رو نگه داره و زد زیر خنده.

آت: ته! قیافت رو ببین! 😂😭🎀

فهمیدم دوباره سر به سرم گذاشته.

ته: آت، خیلی شیطونی.

آت با لبخند گفت:
آت: خودت شروع کردی. (•ө•)♡🦋

هیون‌وو با تعجب نگامون کرد.

هیون‌وو: شما دوتا چرا همیشه با هم کل‌کل می‌کنید؟

آت شونه بالا انداخت.

آت: نمی‌دونم. ته خودش اینطوریه. 😂🌸

همه خندیدن.

من هم با وجود حرصی که می‌خوردم، نتونستم جلوی لبخندم رو بگیرم. (˶ᵕ ᵕ˶)♡💜

چند ساعت بعد، وقتی شام تموم شد، هیون‌وو از جاش بلند شد.

هیون‌وو: خب دردونه، بریم؟

آت: بریم هیون جون.

من فقط نگاهشون کردم. ( ˘︹˘ )💭

کوک کنارم ایستاد و زیر لب گفت:
کوک: بالاخره زنده موندی. 🤣

آروم جواب دادم:
ته: فردا دیگه آت رو تنها گیر میارم.

کوک خندید.

کوک: این جمله‌ت از همه خطرناک‌تر بود. 😂

آت از دور برگشت و گفت:
آت: ته! خدافظ! (。・ω・。)ノ♡🌷

بهش نگاه کردم.

ته: خدافظ آت.

آت و هیون‌وو از رستوران خارج شدن.

من چند لحظه به در خیره موندم.

این بار اما به جای حرص خوردن، یه لبخند کوچیک روی لبم نشست. (´∩。• ᵕ •。∩`)💜🦋

ته: فردا دیگه نوبت منه که اذیتت کنم، آت... 😏💜

୨୧ ────── 🎀🌷🦋 ────── ୨୧

꒰⑅ᵕ༚ᵕ꒱˖♡ 𝑬𝒏𝒅 𝒐𝒇 𝒑𝒂𝒓𝒕 ♡˖꒰ᵕ༚ᵕ⑅꒱

𐙚 ── 🌸 𝑻𝒐 𝒃𝒆 𝒄𝒐𝒏𝒕𝒊𝒏𝒖𝒆𝒅... 🦋 ── 𐙚

فقط 𝟏𝟐 تااا 😭🎀 | 𝑻𝒘𝒆𝒍𝒗𝒆 🫶🏻 و کامنت
دیدگاه ها (۵)

بچه‌ها کلیپاشو از دست ندیددد 😭🩷 خیلی خفنه!https://wisgoon.co...

🎀🦋 پارت ۲۵ — ویو آت 🌸𐙚رفتم حموم، روتینم رو انجام دادم و بعد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط