مرا باور کن

مرا باور کن
پارت29
تیاء:
داشتم صبحونه می خوردم
امروز باید برم درمانگاه آخه من دکتر مامایی تو درمانگاه روستام
ریاء و دلبر هم باید با من برن
دیروز آرین اومد و از دلبر دونستم اون رئیس کارشه ولی... خدا بهش خیر بده که چیزی به آرمان نگفت و الا ما الان مرده ایم
لباسامو پوشیدم دیگه آماده بودم فقط مونده بچه ها آماده بشن
از اتاقم اومدم بیرون سرم پایین بود که به یه دیواری زدم
وااای بینیم......... دماغمو مالیدم و به دیوار نگاه کردم..... این که دانیال
دانیال--صبح بخیر تیاء
- صبح بخیر
دانیال--می خوای بری درمانگاه؟
- آره. کی بهت گفت؟
دانیال--بچه ها به من گفتن الان تو ماشینم فقط منتظر تو ان
- باشه اومدم
یعنی فقط من مونده بودم فکر کردم من اولین نفر آماده شدم
سوار ماشین شدم و به دلبر و ریاء سلام کردم
- ما می تونیم حتی بدون ماشین بریم درمانگاه
ریاء- از اینجا تا درمانگاه چقدر راه داره
- زیاد نیس اگه از عمارت راه بری 40 دقیقه طول میکشه
دلبر- اینکه خیلی راه زیاده
-نه کمه
احساس کردم یکی خیلی به من زوم شده........ دیدم دانیال
از آینه ی ماشین به من نگاه میکنه.......... چرا اینکارو میکنه
دانیال--رسیدیم پیاده شید
- دانیال تو از کجا ادرسه درمانگاه رو میدونی؟
دانیال--آرمان به من گفت. بی زحمت تیاء اگه تموم کردید به من زنگ بزن
ریاء:
چرا احساس میکنم حالم خوب نیست
دلبر- ریاءاین دیگه چه درمانگاه ای😲
........... ادامه دارد....
دیدگاه ها (۱)

مرا باور کنپارت 30:دلبر:واای این درمانگاه خیلی بزرگه انگار ب...

مرا باور کنپارت 31ریاء:داشتم خفه میشدم آخه دهنمو محکم گرفته ...

مرا باور کن پارت ۲۸:دلبر:این ..........همون آرین خر مون بود....

پارت ۳سال ۲۰۲۲ :+ الان من ۱۷ سالمه ( نپرسید چجور چون خودمم ن...

P5

عشق دروغین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط